برای دادخواهی، حقیقت و عدالت
بخش بزرگی از لیست ما مربوط به اعدام شدگان چپ در تابستان ٦٧ می باشد، یعنی کسانی که در شهریور آن سال در اوین یا گوهردشت اعدام شدند. می دانیم که حکومت جمهوری اسلامی در مورد این قتل عام سکوت کرده و از دادن هر گونه اطلاعاتی به خانوده های اعدام شدگان سرباز زده است. ولی بنا به اطلاعاتی که خانواده ها در همان زمان بدست آوردند، تقریبا جای شکی نیست که اعدام شدگان چپ را در گورهای جمعی در خاوران دفن کرده اند.
پیشاپیش اعتراف می کنیم که لیست پیش رو در مورد آرمیدگان خاوران به ویژه فاصله زمانی ٦٠ تا ٦٧ بسیار ناقص است و تکمیل آن را از خانواده ها طلب می کنیم.
با امید به اینکه با یاری و کوشش شما بتوانیم این پروژه را تداوم بخشیم.
هادی امینیان
در تابستان، سلول از بوی کهنگی عرق بدن و هوای دم کرده غیر قابل تحمل می شود و نفس کشیدن دشوار. رفتن یکی و آمدن دیگری به سلول، کنجکاوی بر می انگیزد. من در سلول ٥ هستم. اینجا به نوعی قلمرو من محسوب می شود و من حاکم آن هستم. مشغولیت من خواندن کتبیه نام هاست روی دیوار. تاریخی را که نام ها ثبت شده اند، سعی می کنم انطباق دهم که در آن زمان من کجا بوده ام. در زمان معلق ام و روی پل رویا. بی بی ام را می بینم با چشمان سیاه اش که پدرم عاشق آنها بود، با خطوط کبود رگ های دو دستش که مثل جغرافیای زمین پیر هستند. زبانش را، که به تکه چرم خشک می ماند، بر روی لبان قیطانی اش حرکت می دهد. گویی چیزی را گویه می کند " به کجا؟ چه کسی؟ با این زانو درد و بی کسی؟»
زندگى و سرنوشت این زنان مسئلهى ذهنى من شد. حالا مىخواستم بدانم اين زنان وقتى همسرانشان دستگیر شدند یا به جوخههای اعدام سپرده شدند، چگونه در جامعهی مردسالار ما با مشکلات دست و پنجه نرم کردند؟ چگونه بار سنگین تربیت کودکانشان را به دوش کشیدند؟ و چگونه با سنتهای کهنه و دستوپاگیر به مبارزه پرداختند. مىخواستم بدانم اين زنان انقلابى ، پس از آزادى چگونه با بیعدالتىها، تبعیضها، بیحقوقی، فشار روحی و اقتصادی، جنگیدند و وا ندادند.
"حکایت میوهی له شده بر زیر چکمه" حکایت سایههاست که در ادبیات زندان کمتر به آن پرداخته شده است. زندان مکانی جغرافیایی نیست، زندان تاریخ است در این سوی نردهها نیز "زندان میکشند". این کشیدن با آنچه زندانبان و شکنجهگر با زندانی میکنند تفاوت دارد اما هم زندان است و هم شکنجه محسوب میشود. شاید قساوت انجام شده در آن سوی نگاه را خیرهتر به زندان کرده است. به ویِژه در زندانهای جمهوری اسلامی فاجعهی بند چنان وسعتی پیدا کرد که پرده بر درد این سوی کشید.
صداي غرش بلند رگبارها كه آمد، فكر كردم مرده ام، اما نمرده بودم . هنوز صدا ها را مي شنيدم. بعد چيزي نفهميدم. از حال رفته بودم. چند قطره آب پاشيده شد توي صورتم. دو باره سر و صدا مي آمد. بازم كرده و چشم بند را از چشمم بر داشته بودند. باورم نمي شد. وای كه چه مي ديدم: مصطفي و مهدي را غرق خون به درخت بسته شده بودند. خونشان شره كرده بود تا پايين. فكر كردم پس چرا من نمرده ام؟ مي لرزيدم ،گلويم گرفته بود. صدايم به زحمت در مي آمد. با ناله ضعيفي پرسيدم: من چرا نمرده ام؟ يكي از مامورها با تمسخر خنديد و گفت: عجله داري؟ وقت زياده، انشا الله سري بعد.
بسیاری از سالهای دههی شصت بهعنوان سالهای سیاه و خونین حکومت جمهوری اسلامی، سالهای کشتار بیپایان مخالفان سیاسی و عقیدتی در ایران، یاد میکنند.
شاید بتوان نقطهی اوج این کشتارها را تابستان ۱۳۶۷ نامید. بنا بر آمار منتشر شده توسط سازمان عفو بینالملل، در این تابستان بیش از سه هزار زندانی سیاسیـ عقیدتی طی دو ماه، بدون دادگاه، به چوبههای دار سپرده شدند.
«گلزار خاوران»، آنچنان که خانوادهها آن را مینامند، یکی از گورستانهای دستهجمعی در جنوب شرقی تهران است که محل دفن این زندانیان میباشد. گلزار خاوران به شکلی تبدیل به میعادگاه خانوادههای جانباختگان دههی شصت شده بود؛ میعادگاهی که البته در سالهای اخیر با ممانعتهای پیدرپی جمهوری اسلامی در سکوتی سرشار از ناگفتهها فرو رفته است.
منیره برادران از زندانیان سیاسی دههی شصت، که بردارش را در کشتارهای همین دهه از دست داده است، یکی از مسئولان سایت اینترنتی «بیداران» است. به تازگی صفحهای در این سایت انتشار پیدا کرده با نام «خاوران مجازی». او انگیزهی ایجاد خاوران مجازی در سایت بیداران را این گونه توضیح میدهد: