بیداران

برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
رضا غفاری

به نقل از کتاب خاطرات يک زنداني از زندانهای جمهوری اسلامي

در جمهوري اسلامي از آغاز رسم بر اين بوده است که هنگام دستگيري افراد مظنون به آنها چيزي گفته نمي شود. متهم در طي جريان بازجويي هم حق استفاده از وکيل مدافع ندارد. همه ي افراد مظنون بدون تبعيض (و اين شايداز جمله موارد معدود يا نادري است که اسلام ناب محمدي خميني تبعيضي بين افراد قايل نمي شود) شکنجه مي شوند و گاه اين شکنجه تا کشتن زنداني ادامه مي يابد. در طي دوره ی بازجويي، زنداني در انفرادي نگه داشته مي شود و تا پرونده تکميل نشود به خانواده او اجازه ملاقات داده نمي شود.

بعد زنداني را به محضر دادگاه شرع مي برند، جلسه دادگاه سری و در خود زندان است، نه هيئت منصفه اي و نه وکيل مدافعي. زنداني حق استفاده از شاهد را هم ندارد. حق پژوهش هم که از اصل وجود نداشته است. شواهد مبني برمقصر بودن زنداني همان هايي است که با شکنجه به صورت اقرار از او گرفته مي شود. زنداني نمي داند کي اتهامات را به او وارد کرده است. چه کسي عليه او گواهي داده و موضوع اتهامش چيست؟ جلسه دادگاه معمولا بسيار کوتاه است و از چند دقيقه تجاوز نمي کند. اغلب حاکم شرع که يک ملاست خودش دادستان و منشي هم هست و چه بسيار مواردي پيش آمده که حاکم شرع خودش حکم را اجرا مي کند.

شيخ صادق خلخالي يکي از همين ملايان، طي نخستين سال هاي استقرار جمهوري اسلامي چنين عمل مي کرد وي بعدها نماينده مجلس شد.

هادي غفاري يکي ديگر از همين ملايان در دستگيري، شکنجه، بازجويي و اعدام بسياري از زندانيان اوين در سال هاي 1358 تا 1365 مشارکت فعال داشت. او نيز بعدا به مجلس شوراي اسلامي راه پيدا کرد و در راس بنياد الهادي (به نام خودش) قرار گرفت. کارخانه مصادره شده جوراب بافی استارلايت بخشي از اموال بنياد ايشان را تشکيل مي دهد. آیت اله خميني به موجب فرماني رياست بنياد را به هادي غفاري داد. بنياد ظاهرا غيرانتفاعي است! هادي خامنه اي برادر آقاي خامنه اي نيز يکي ديگر از چنين قماش آدم هاست که در آدمکشي هاي اوين شرکت داشت.

ساير افرادی که در دادگاه هاي عدل انقلاب اسلامي حضور دارند پاسداران امنيتي زندانند که متعلق به سپاه پاسداران، يا کميته ها و يا واواک مي باشند. حاکم شرع در هر حال از همان آغاز بنا را بر اين مي گذارد که زنداني "دشمن خدا، خلق، اسلام و امام امت است و مزبور و دست نشانده امپرياليسم، اسرائيل و صدام حسين" است. يا محارب و طاغي و ياغي و باغي و اتهاماتي از اين دست که حکمش هم قبلا در کتاب آسماني آمده است. با گفتن اين قبيل جمله ها ادعانامه خوانده مي شود و خود اين ها ادعانامه است. بعد هم جمع بندي فوري، و تمام شد.

طي بيست سال صدها هزار زنداني سياسي و عادي را با چنين پيش زمينه هاي تثبيت شده به دادگاه ها بردند. متهم کردند و محکوم نمودند و به سلول بازگرداندند يا محکوم به اعدام شدند. همه اين جريان به اندازه دم کردن يک قوري چاي طول نمي کشد. ده ها هزار نفر درهمين چند دقيقه ها اعدام شدند عده اي نيز تا 700 ضربه شلاق خوردند و بعد اعدام شدند. اگر کسي محکوم به زندان شود حکم محکوميت مدت زنداني او از روز محاکمه است نه از روز دستگيري. من يک سال و نيم پيش از محاکمه در زندان بودم اما اين مدت زندانيم را به حساب نياوردند.

زنداني را اضافه بر مدت نگه مي دارند. شايد روزي مدرکي عليه او پيدا کنند. مدت ها مي ماند تا کسي به فکر محاکمه بيفتد و محاکمه اش کند. اما ممکن است کار با يک محاکمه تمام نشود. حتي زماني که زنداني دارد زنداني اش را مي گذراند گهگاه او را به دادگاه مي برند تا بار ديگر محاکمه کنند. در واقع حکم قطعي براي خود دستگاه قضايي ولايت فقيه نيز قطعي به حساب نمي آيد. بسياري از هم بندهاي من بدين شيوه مدت ها در زندان ماندند و دوباره محاکمه شان کردند و باز محکوم شدند. بعضی هم بيدرنگ پس از محاکمه مجدد به جوخه اعدام سپرده شدند.

محکوميت ها شامل دار زدن در ملاء عام، تيرباران وبدتر از اينهاست. علي شکوهي دبير کل راه کارگر را ابتدا 500 ضربه شلاق زدند و بعد تيرباران کردند. جرمش اين بود که به مارکسيسم عقيده داشت. منيژه هدايي عضو پيکار را نيز چون از مارکسيسم دفاع کرده بود ابتدا 500 ضربه شلاق زدند و سپس تيربارانش کردند.

اين ها موارد استثنايي نيست. بسياری کسان ديگر گمنام و نامدار مورد همين رفتار ددمنشانه حاکمان شرع حکومت اسلامي قرارگرفتند. دادگاه هاي انقلاب اسلامي اوين- که من نيز آنجا محاکمه شدم- درمرکز زندان است. دفتر دادستاني انقلاب نيز همان جاست. دفتر مامور انتقال زنداني به ساير زندان ها هم همانجا بود. کساني هم که در انتظار محاکمه بودند در آن قسمت نگه داشته مي شدند.

بازجويي در طبقه همکف دادگاه است. زنداني را از بند به راهرو در ساختمان مرکزي مي برند و منتظر مي ماند تا به سلول بازجويي برده شود. در مواردي زنداني را يک راست به دادگاه و از آنجا به گورستان مي بردند. هر وقت آنجا بودم ناله شکنجه شدگان را مي شنيدم و همراه با آن صداي تازيانه ي جلادان اوين را. زنداني بيمار را نيز از همين مسير به درمانگاه مي بردند. اين جا کانون عصبي زندان بود. ایستگاه بزرگ مرکزي آن بود و زنداني از طريق آن از يک وحشت کده به وحشت کده ديگر برده مي شد.

طنز قضيه اين جاست که هميشه آرزو داشتم مرا به محاکمه ببرند. چون زندانيان زيادي آنجا بودند که از سراسر زندان آورده مي شدند و ما فرصتي مي يافتيم که از احوال ساير بندها خبر بگيريم يا بدانيم خارج از زندان چه مي گذرد. اگر بخت با من يار بود نزديک کسي مي افتادم که تازه دستگير شده بود و از خارج خبرهايي داشت.

اين کنجکاوي بي خطر نبود شايد کسي که در کنار دستم ايستاده يک تواب بود يا حتي يک بازجو و پاسدار و مي خواست از من اطلاعات بگيرد يا تشويقم کند که مقررات زندان را زير پا بگذارم و بعد مجازت شوم. اين شيوه را عمدتا پاسداران به کار مي گرفتند. حتي اگر تازه وارد از هر جهت مورد اطمينان بود بايد مواظب مي بوديم در جريان آمد و شد پاسدار حرفي نزنيم و خبر را بريده و بريده بگيريم.

يک روز صبح زود ١٤ ماه بعد از بازداشت از سلولم به ساختمان مرکزي اوين برده شدم. ۵٠ نفر ديگر هم مثل من چشم بسته رو به ديوار بودند. هيچکدام نمي دانستيم براي چه ما را به آنجا آورده اند. اسم مرا خواندند و نام پدرم را. پاسدارچندين بار اين عمل را تکرار کرد. دستم را با دو دلي بلند کردم. آستين لباسم را گرفت و امر کرد دنبالش بروم. از پله هاي سنگی بالا رفتيم. به من امر کرد در راهرو بنشينم. همين.

سه ساعتي گذشت پاسداري ديگر آمد و نامم را صدا زد. دستم را بلند کردم سعي کردم از زير چشم بندم وي را ورانداز کنم. حالا ايستاده بودم. سرش تا موازات سينه ام بيشتر نبود. بايد حداکثر ١٤ سال داشته باشد. کلاشينکفي از خودش بزرگتر به دوش انداخته بود.

مرا به راهرو تاريکي هدايت کرد. بعد به اتاقي در سمت راست برد. پاسدار جوان حالا پشت ميز بود. دو ميز ديگر هم توي اتاق بود. پشت ميز سمت راست مردي ۵٠ تا ٦٠ ساله نشسته بود. بعدها شنيدم او را آقای ميرفندرسکي صدا مي زنند. کارشناس حقوقي وزارت دادگستري بود و حالا نقش منشی دادگاه مرا بر عهده داشت. ملايي جوان و فربه پشت ميز مقابل و روبه روي او نشسته بود. فهميدم که در دادگاه انقلاب اسلامي هستم. به خودم نهيب زدم که بايد هشيار باشم. زندگيم با پاسخي که به او مي دادم بستگي داشت. ملا امر کرد چشم بندم را بردارم. داشت پرونده قطوري را ورق مي زد. ريش درازش تا سطح صفحه کاغذها ادامه داشت. بعدها فهميدم اين همان حاج مبشري است که هزاران زنداني را اعدام کرده. نامم را پرسيد و نام پدر و شغلم را. در تمام مدت پرونده را ورق مي زد. بعد پرسيد: "در پرونده ی تو تفنگ هم هست؟" گفتم: "خير" بعد همان پرسش هايي را مطرح کرد که بارها جواب داده بودم. در کميته مشترک، در بند ٢٠٩ همین سوال ها بود. مرد مسن رو به رو هم در حال روق زدن پرونده رو به من کرد و گفت: "مطمئني در پرونده ات تفنگ و اسلحه و اين چيزها نيست؟" فهميدم که حتي زحمت مطالعه پرونده را به خود نداده اند.

تکرار کردم: "خير من هرگز دستم به تفنگ نرفته است اصلا نمی دانم چه جوری کار مي کند" که صداي نعره مبشري صداي او را قطع کرد: "همه شما ضدانقلاب ها اسلحه برداشتيد و با جمهوري اسلامي جنگيديد. خر يک بار که پايش به چاله برود بار دوم از آن مسي عبور نمي کند. حالا شما کمونيست ها حتي به اندازه خر هم شعور نداريد. خواستيد در برابر موج انقلاب بايستيد. حتي نگذاشتيد مشکلات حل شود. به همين دليل ما هم شما را هزار هزار به جهنم مي فرستيم."

-  "حاج آقا به جان امام خميني سوگند که هرگز با تفنگ سر و کار نداشته ام."
-  هيچکدام پرونده را نخوانده بودند اما اميدوار بودند به اسلحه اعتراف کنم و بعد بلافاصله حکم اعدامم را بدهند. راهي نبود که ثابت کنم يک سال و دو ماه بيگناه در زندان مانده ام و شکنجه شده ام.

ملا مبشري داد زد: "خفه شو! اگر به اتهام هايي که موجب توقيف تو شده اقرار نکني به بند 209 برمي گردي تا بپوسي"

بله! محاکمه تمام شد.اسکاروايلد يا گورکي ديميتروف کتاب ها درباره دادگاه هايشان نوشتند، اما من مي توانم کل مجموعه ي زمان دادگاهم را روي يک پاکت سيگار بنويسم.

پرونده ام را به شعبه ٦ دادگاه انقلاب فرستادند و رويش نوشتند: "بازجويي مجدد". به بند ٢٠٩ برده شدم. روز از نو روزي از نو. تهديد به شکنجه مجدد و آوردن شهود عليه من.

مسعود سربازجو از من خواست متني را امضا کنم: "چنانچه از قبول اتهام هاي دادگاه حق دارد به اعدام محکومم کند و مي تواند هر نوع سند و مدرک جديدي را عليه من ارائه کند" نامه را امضا کردم و با قاطعيت گفتم: "نمي توانيد سندي عليه من پيدا کنيد چون بي گناهم".

دو ماه ديگر طول کشيد تا بازجو شواهدي براي محاکمه مجددم دست و پا کند.

بار دوم که به اوين و ساختما مرکزي برده شدم متوجه شدم شخص ديگري در وسط اتاق نشسته است. ملا مبشري از من خواست چشم بندم را بردارم ديدم آن شخص يک زن کاملا با حجاب است. وقتي حرف زد متوجه شدم منيژه همسر حميد روشنفکر است. او را آورده بودند تا عليه من گواهي بدهد از صداي مردد و لرزانش معلوم بود زير فشار او را به اين محاکمه کذايي کشانده اند.

منيژه از حاکم شرع پرسيد اجازه دارد به من سلام کند. بعد گفت: "به دنبال اعدام شوهرم حميد، نظرم درباره سياست و رژيم جمهوري اسلامي عوض شده." او گفت زير حکم است اما اميد تخفيف دارد.

واکنشي نشان ندادم. خبر اعدام حميد روشنفکر اما تکانم داد. آخرين بار که او را ديدم زماني بود که هر دومان را براي بازجويي در اوين به آنجا مي بردند. از آن زمان خبري از او نداشتم. اما سخنان منيژه با وجود کوتاهي پراز مطالب بود.
-  برادر مسعود سربازجو، از من خواسته به دادگاه بيايم و شهادت دهم. ابتدا خودداري کردم. نمي خواستم تو را اذيت کنم. متاسفم که موجب تباهي زندگيت مي شوم. اما ساير زندانيان درباره ي تو مطالب زيادي گفته اند. بهتر است همه چيز را انکار نکني. بعضي ها را بپذير تا حاکم شرع دستش برای حکم باز باشد.
-  آنچه بر حميد گذشته بود برايم ناگوار آمد، گفتم:

"اغلب اطلاعات را تو داده اي و يا آن ها که با تو دستگير شدند. کسي ديگر عليه من گواهي و اطلاعات نداده است چرا بايد حرف آنها را بپذيرم؟"

مبشري پرسيد: اين مرد عضو سازمان شما بود؟" منيژه پاسخ داد "اطلاعي که اين ادعا را تاييد کند در اختيار ندارم. تنها همسرم اطلاع داشت و او هم هرگز به من چيزي نگفت"

حاکم شرع از من پرسيد" در تشکيلات نام سازماني داشتي؟

پاسخ دادم: "من اسم مستعار قلمي دارم اما اين اسم سازماني نيست. من آن را از ١٠ سال قبل از انقلاب اسلامي به کار برده ام. شواهدي در خانه دارم که اين گفته را اثبات می کند"

حاکم شرع سپس اتهام ها را مطرح ساخت باز قضيه خر و چاله را برايم گفت. احتمالا براي همه زندانياني که محاکمه اشان کرده بود اين قصه ي کهن را بارها تکرار کرده است. يادش نبود که قبلا اين داستان بي مزه را برايم تعريف کرده است. با پايان يافتن داستان خر، دادگاه هم تمام شد مرا به سلولم بازگرداندند.

وقتي حوادث دادگاه را در ذهنم مرور کردم ديدم منيژه در زير ساطور اعدام اطلاعاتي را در دادگاه عنوان نمود که نشان مي داد صرفا به خاطر فشار شعبه ٦ و سربازجوي آن به دادگاه آمده است.

دادگاه انقلاب اسلامي چيزي جز تداوم همان بازجويي نيست. با اين تفاوت که در شکنجه گاه ٢٠٩ اطلاعات را با شکنجه مي گيرند و در دادگاه، آدم کشاني مثل نيري، گيلاني و مبشري زندانيان را به شهادت عليه خود و يکديگر مجبور مي کنند و زير تهديد به اعدام، آنها را به جان يکديگر مي اندازند. هدفشان گرفتن آخرين ذره اطلاعات از زنداني است. اين فقط عليه متهم نيست، عليه همه است.

صبح روزي که در پاييز ١٣٦٣ به قزل حصار برده مي شدم فقط فهميدم که محکوم شده ام. اين جابجايي يک ماه بعد از دادگاه دوم بود. اما شش ماه ديگر طول کشيد تا فهميدم که به ١٠ سال محکوم شده ام. البته اين ١٠ سال به اضافه نزديک به دو سال زندان قبل از دادگاه.

*** وقتي زني را به دادگاه مي برند از او مي پرسند ازدواج کرده یا نه؟ سپس قاضي شرع زن را متهم مي کند که براي پيدا کردن شوهر وارد سياست شده است. اگر ازدواج کره بود قاضي مي پرسيد آیا در زندگي زناشويي موفق بوده يا نه؟ اگر مجرد بود حاکم شرع مي گفت لابد هنوز دنبال شوهر مي گردد.

اگر زني سالخورده بود حاکم شرع مي گفت: "شرم نمي کني با اين سن و سال دنبال مردها مي افتي؟ تو از خواهر من مسن تري و او سه نوه دارد"

و اگر بچه داشت به او مي گفت: "خجالت بکش به جاي خانه ماندن و به زندگي و شوهر و بچه ها رسيدن توي خيابان ها راه مي افتي و انديشه هاي بزرگ را دنبال مي کني".

آری به قضاوت نظام اسلامي؛ زن اگر وارد سياست مي شود وارد حوزه اي شده که صلاحيت و شايستگي اش را ندارد. اين سرگذشت شهره شانه چي است، زني که بخشي از عمرش را در زندان سپري کرد. پدر شهره در نخستين انتخابات مجلس جمهوري اسلامي در ١٣۵٩ نامزد مجاهدين براي وکالت بود. اما طولي نکشيد که چاره در آن ديد از کشور فرار کند وگرنه حاکمان شرع او را به دنياي ديگري مي فرستند.

شهره در ١٤ سالگي توسط پاسداران دستگير و به اوين آورده شد. به او گفته بودند گروگان پدرت هستي. تا پدرش با پای خود به اوين نيايد او آنجا زنداني است.

شهره را شديدا شکنجه دادند. هنگامي که شکنجه گران اوين بعد از آن همه ظلم و ستم به جايي نرسيدند و محل اختفاي پدرش را پيدا نکردند او را به عضويت در راه کارگر متهم ساختند و گفتند هواداران اقليت هم بوده است. شهره را به تبليغ براي راه کارگر در شرق تهران نيز متهم کردند. حال اگر اين همه جرم براي يک دختر بچه ١٤ ساله کم بود چه باک! او را متهم مي کردند که در غرب و جنوب و شمال و مرکز تهران هم برای راه کارگر فعاليت مي کرده است. دختر ١٤ ساله اي را در نظر بگيريد که تبليغات پيچيده يک سازمان مخفي را در شهر پرازدحام تهران مي چرخانده است.

با اين همه اتهام هاي سفارشي! شهره را به دادگاه بردند. در دادگاه اعتراف هاي امضا شده شهره به همه ي آن جرايم واهي ارائه شد. معلوم بود که همه را زير شکنجه از او گرفته اند. دادگاه عدل اسلامي با چنان تمهيداتي، شهره را محارب، مرتد و ياغي مسلح عليه دولت اسلامي شناخت. محاکمه ي او جمعا چند دقيقه طول کشيد.

شهره بعد از برگشتن از دادگاه تعريف کرده بود: "قاضي نام و نام پدرم را پرسيد. بعد از بازجوي من سوال کرد که آیا بايد کشته شود؟ بازجو که حالا در نقش دادستان بازي مي کرد و با شکنجه از من اعتراف گرفته بود گفت "بله حاج آقا!" بعد قاضي رو به من کرد و گفت گم شو! "نمي خواهم بيش از اين پيش رويم بايستي".

به سلول آمد و اثاثيه اش را جمع کرد. ماجرا را برای هم سلولي ها گفت. بعد بردند تيربارانش کردند!

حرير که قبلا از او سخن گفتم ماجراي دادگاهش را اين طور تعريف کرد:

"دادگاه در سنندج بود: پنج ماه و نيم بعد از بازداشت يک روز حدود ١٠ صبح پاسدار امنيتي در سلول انفراديم را گشود و گفت امروز مي تواني حمام بگيري و لباس هايت را بشويي. دو ماه مي گذشت و تازه به من اجازه دوش گرفتن مي دادند. چون لباس ديگري نداشتم بعد از دوش گرفتن و لباس شستن همان لباس ها را تنم کردم. در بازگشت به سلول آن ها را درآوردم تا خشک کنمو هنوز خشک نشده مجبور شدم بپوشم. چون نمي خواستم از پشت روزنه سلول چشم هيز پاسداران به تن برهنه ام بيفتد. خوشبختانه کسي نيامد و لباس هايم خشم شد... بعد پاسداري آمد و گفت: "لباس واثاثيه ات را جمع کن اين جا را ترک مي کنيم" از بند انفرادي بيرون آمديم. از زير چشم بند يونيفورمش را ديدم حدس زدم از زندان بيرون مي رويم. پاسداری آمد به مچم دستبند زد. با او جرو بحث کردم و به يک و دو پرداختم "فکر مي کني من مجرمم؟"

پاسدار جوان يواشکي گفت "عصباني نباش، امروز اين ها به دست تست و فردا به دست من". صدای محکمي به گوشمان خورد "برادر حاضري؟" تعدادي صدا با هم جواب دادند "بله حاضريم" بعد پرسيد "خشاب گذاري کرده ايد؟" و پاسخ شنيد "بله برادر". صدا دوباره به گوش رسيد "برادرها آماده باش!" و همه پاسخ مثبت دادند.

حيرت زده بودم و فکر مي کردم مي خواهند به اوين منتقلم کنند. يا به دادگاه ببرند. اما اتومبيل حامل من جايي درمرکزايستاد. پاسدار از من خواست چشم بندم را بردارم. مرا به ساختماني بردند که مي شناختم در دوره شاه اداره ي شهرباني سنندج بود.

مرا به طبقه دوم بردند و به دادستاني انقلاب اسلامي هدايت کردند. دو ميز مستطيلي آنجا بود که روي آن ها را پرونده هاي زندانيان سياسي پر کرده بود. حاکم شرع پشت ميز و منشي پشت ميز ديگر قرار داشتند.

منشي ريش گنده اي داشت. اما عبا و عمامه و رداي آخوندي تنش نبود. ٤٠ يا ٤۵ ساله مي نمود. حاکم شرع ملاي جواني سي ساله بود. او هم عبا و عمامه نداشت. به مانند پيژامای خانه همه لباس هايش سفيد و احتمالا از ابريشم و حرير بود. پاچه هاي شلوار را تا زانو بالا زده بود و من از آنجا که نشسته بودم ساق برهنه پاهايش را مي ديدم. روی ميزش علاوه بر پرونده هاي زياد يک سيني پر از قاچ خربزه بود. يک گوسنفد ابلق هم کنار ميز بود که گهگاه بع بع مي کرد و قاضی هرازگاهي به او پوست خربزه مي داد. فکر همه چيزرا کرده بودم که در دادگاه اسلامي ببينم، جز اين که قاضي با تنبان پشت ميز کارش باشد و پاچه هاي تنبان را هم بالا زده باشد و به بع بعي غذا بدهد و دست لطف و مرحمت بر سر گوسفند بکشد! ای کاش من هم يک بره بودم!

منشي دستور داد بنشينم. نشستم. منشي ادعانامه دادستاني را برايم خواند. ادعانامه اي که بازجوها تنظيم کرده بودند. قيام مسلحانه عليه جمهوري اسلام، سرودن شعر ضدانقلابي، تحريک جامعه و دانش آموزان عليه نظام اسلامي، خواندن و پخش نوشته هاي ضد جمهوري اسلامي.

وقتي به اين جعليات گوش مي دادم قاضی از من پرسيد:

"حرير تويي؟ تو را ميبايست آخرين باري که اين جا آمدي به جوخه اعدام مي سپرديم. برو به جهنم!"

ابدا به من نگاه نمي کرد. همه اش به دنبه ي بره ور مي رفت. دادگاه تمام شد و منشي مرا از اتاق بيرون برد و به پاسدار تحويل داد.

در بازگشت به زندان از سلول انفرادي به بند عادی منتقل شدم. آنجا زنان زيادي بودند. مطمئن بودم که آزاد مي شوم. رفتار قاضي نشان مي داد که چيزي عليه من پيدا نکرده است. تنها برادرم عضو فعال کومله بود. 5 روز بعد پاسدار آمد و گفت وسايلم را جمع کنم و دنبالش بروم. بار ديگر از زندان به ساختمان شهرباني برده شدم. حدس زدم که دارند آزادم می کنند. کاغذي را دادند امضا کنم که رای نهايي درباره ام روی آن نوشته شده بود. آنقدر به هيجان آمدم که گريه ام گرفت، آمدم سند را امضا کنم اما با وحشت و ترس ديدم هشت سال ديگر برايم زندان بريده ام. امضا نکردم اما پاسداران گفت بهتر است قاضی را عصباني نکنم وگرنه تو را به اعدام محکوم خواهد کرد. سند محکوميت خود را امضا کردم".

خاطرات يک زنداني از زندانهای جمهوری اسلامي(انتشارات مهر- کلن چاپ اول 1998)


Faire un commentaire

© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS