برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران

چهارشنبه سوری است رفقا!

آخرین روزهای سال ١٣٦١ به پایان خود نزدیک می شد. سالی که در آن برای آزادی و برابری انسانها بهای سنگینی پرداخت کرده بودیم: صدها همبندی ما به جوخه های اعدام سپرده شدند. و ما همچنان دربند و در تلاش برای فردائی بهتر بودیم. عصر روز سه شنبه ١٣٦١بود. زندانیان در تدارک چهارشنبه سوری بودند. طبق قرار قبلی آن شب، شعر خوانی و برنامه های متنوع دیگری برای اجرا داشتیم. هر کسی خود را برای برنامه ای آماده می کرد. گروهی در دیوان حافظ دنبال شعری مناسب برای آن شب بودند. عده ای دیگر در حال شستن میوه و تدارک تنقلات و گروهی هم در حال تمیز کردن اتاقها بودند.

ما در زندان نیروی دریائی بودیم که در محله پل عراق رشت واقع بود و از سال ٦١ برای بند محکومین در نظر گرفته شده بود. این مکان پیش از انقلاب باشگاه افسران نیروی دریائی شاه بود که بعدها توسط سپاه مصادره و به زندان تبدیل شد. روبروی این زندان دادگاه انقلاب قرار داشت. این زندان از سه اتاق تشکیل می شد و یک راهرو که نمازخانه و اتاق نگهبانان به آن باز می شد. اتاق اول کنار ورودی بند که در بزرگ آهنی سیاهی را شامل می شد، قرار داشت. در این اتاق هشت نفر تواب زندانی بودند: دو نفر از روحانیت، پنج مجاهد و یک نفر از گروه سهند. در اتاق دوم که در وسط واقع بود، مجاهدین حکم دار، اعضا و هوادارن حزب توده و اکثریت و همچنین کسانی از گروه آرمان بودند که مذهبی و طرفدار دکتر شریعتی بودند. اتاق سوم، اتاق وابستگان به گروههای پیکار، راه کارگر، اقلیت، چریکهای فدائی، رزمندگان و دیگر گروه های چپ و مجاهدین منفرد بود. تعداد زندانیان این زندان تقریبا ٥٧ نفر می شد. در اتاق میانی، که مجاهدین بودند، دورتادور اتاق تختهای دوطبقه جا داه شده بود که تعدادشان به بیست تخت می رسید. در اتاق ما-اتاق سوم- تنها دو تخت بود. یکی را برای استراحت بیماران اختصاص داده بودیم و دیگری را برای جادادن میوه ها و ظروف. یک دستشوئی و یک حمام با دو دوش داشتیم که برای هر سه اتاق مشترک بود. هفته ای یک بار نوبت حمام داشتیم.

در آن شب چهارشنبه سوری اتاق مجاهدین بطور مستقل برای خود جشن می گرفت و اتاق چپی ها هم همین طور. اتاق توابین برنامه خاصی در پیش نداشت. ما قرار گذاشته بودیم برنامه مان را بلافاصله بعد از خوردن شام شروع کنیم.

در اتاق نگهبانی یک بخاری قدیمی قرار داشت که در روزهای سرد همیشه روشن بود. داخل اتاق و این بخاری را چند بار در نوبت هواخوری که در اتاق نگهبانی به غفلت باز مانده بود، دیده بودیم. همیشه شعله آتش از دریچه آن به چشم می زد. این اتاق از اتاقهای دیگر کاملا جدا بود. آن شب سفره ها روی زمین پهن بود و انتظار شام را می کشید. نگهبان در بزرگ سیاه را باز کرد و آش را به داخل فرستاد. طبق معمول اول توابین غذایشان را برداشتند. سپس اتاق مجاهدین و آخرسر نوبت ما بود که غذایمان را از دیگ بکشیم. چند دقیقه بعد همه در اتاقها بودند و مشغول تقسیم غذا بین خود. ناگهان برق قطع شد. ما دنبال شمع بودیم. که سروصدائی از بیرون اتاقها شنیدیم. به طرف در سیاه ورودی بند رفتیم که اتاق توابها آنجا قرار داشت. گفتیم که نمی توانیم در تاریکی غذا بخوریم. محوطه بیرون روشن بود. پس قطع برق سراسری نبود. از لای درز در سیاه، بیرون را نگاه کردیم. از اتاق نگهبانی شعله آتش بیرون زده بود. فکر کردیم حتما نگهبانها بیرون از محوطه هستند و بی اطلاع. با صدای بلند نگهبانها را صدا زدیم. جوابی نیامد. شعله های آتش لحظه به لخظه بلندتر می شد. در این لحظه فکری به نظرم رسید. گفتم برویم دستشوئی و از دریچه کوچک دستشوئی که رو به محوطه هواخوری باز می شود، نگهبانها را صدا بزنیم. شاید از آنجا صدای ما را بشنوند. همگی بطرف دستشوئی سرازیر شدیم و از دریچه آن نگهبانها را صدا زدیم. در ورودی زندان آن نزدیکیها قرار داشت که به خیابان خلوط دادگاه باز می شد. از آنجا صدای تردد ماشینها را می شنیدیم. در سمت چپ حمام منطقه نظامی نیروی دریائی بود. در آن لحظات که صدای داد ما بلند بود، چند سرباز نیروی دریائی را در طبقه دوم دیدیم. آنها فریاد کمک ما را شنیده بودند. خبر آمد که شعله آتش به طرف اتاق توابها نزدیک می شود. رفتیم طرف در بند. یکی از بچه های مجاهدین خواست محکم به در بزند تا شاید باز شود. ناگهان فریاد کشید، سوختم سوختم. در آهنی کاملا داغ شده بود و دست او بلافاصله از سوختگی تاول زد.

یکی از بچه ها گفت، نگهبان که نیست پس لابد زندان را آتش زده اند و می خواهند ما را بسوزانند. ناگهان وحشت همه را فراگرفت. یک نفر خواست که این فضای رعب رابشکند گفت شاید مراسم چهارشنبه سوری دارند. همه برای دلداری دیگری خندیدند. حالا دیگر دود به اتاقها هم آمده بود و تنفس را مشکل می کرد. باز رفتیم طرف حمام و دستشوئی. هر کسی صدای بلندی داشت برای فریاد کشیدن داوطلب می شد. فریاد کمک به اعتراض تبدیل شد و به فحش دادن هم می کشید. در بیرون زندان در حیاط نگهبانی، پاسداران زیادی دیده می شدند که همگی مسلح بودند و به ما می گفتند: «خفه شوید!» ما گفتیم در را باز کنید تا به حیاط هواخوری بیائیم چون دود و آتش به اتاقها سرایت کرده و تنفس را مشکل کرده است. آنها تهدید کردندکه: هر کدام از شما که به حیاط بیاید ما او را آبکش می کنیم. این اصطلاح آنها بود منظور اینکه با تیر سوراخ سوراخ می کنیم. در این لحظه یقین کرده بودیم که در را باز نخواهند کرد. ترسشان یا از فرار زندانیان بود یا منظور دیگری در سر داشتند. به این نتیجه رسیدیم که تیرخوردن بهتر از مردن در آتش است. پس دست به کار شدیم. تصمیم گرفتیم قسمتی از دیوار یا شیشه های بالای اتاقها را بشکنیم سپس با یک وسیله محکمی میله های اهنی را باز کنیم. بعد هر کس می تواند خود تصمیم بگیرد بماند یا خود را از ارتفاع تقریبا 6 متری به پائین پرت کند.

سریع دست به کار شدیم. هر کس با هر وسیله ای که دستش می رسید به طرف شیشه ها حمله می برد. پس از چند دقیقه تمام شیشه های اتاقها شکسته شد. عده ای با درآوردن میله های فلزی تخت به باز کردن میله ها مشغول شدند. بعضیها با چوبهائی که برای ورزش استفاده می کردند، شروع به شکستن دیوار کردند. تعداد دیگری همچنان از دریچه دستشوئی فریاد کمک سرمی دادند. بعضی شعار می دادند. برای تجدید قوا دهانها را با آب و یا دستمالی مرطوب می کردیم و دوباره مشغول کار می شدیم.

صدای اتوموبیلهای آتش نشانی را می شنیدیم اما از آب خبری نبود. من وچند نفر دیگر میله های تخت را از جا در می آوردیم و در اختیار کسانی که مشغول جابجا کردن میله های پنجره بودند، قرار می دادیم. لحظه به لحظه نفس کشیدن برایم مشکلتر می شد تا جائیکه دیگر توان کار در خود نداشتم. رضا و حمید از من خواستند که کمی استراحت کنم. رضا سپهری آزاد بوکسر و از هوادارن پیکار بود حمید ارس از بچه های گروه اشرف دهقان بود. من و این دو نفر تقریبا موفق شدیم دیوار را که از دو لایه درون و بیرون سیمان کاری و در وسط آن بلوکی شامل نوعی سنگ همراه با ماسه و سیمان قرار داشت، سوراخ کنیم. اما سوراخ به اندازه ای نبود که بشود از آن خارج شد. سوراخ به اندازه یک بشقاب بود. برای گرفتن آب و خیس کردن پارچه، که آن را دور دهان بسته بودیم، به دستشوئی که کمتر دورتر و در ده- پانزده متری ما بود، نمی رفتیم و از آب پارچ که روی سفره پهن شده قرار داشت، استفاده می کردیم. هم وقت کم بود و هم اینکه دیگر انرژی نداشتیم. حالا دیگر شعله های آتش به اتاقهای سرایت کرده بود. شنیدیم که یکی از بچه ها گفت که آنها میله ای را در بالای یکی از اتاقها شکسته اند و چند نفری که جثه کوچکی داشتند، از منفذ باز شده خود را به بیرون پرت کرده اند. اما نمی دانستیم که بعد از پریدن چه وضعی پیدا کرده اند. دیگر رمقی برای من نمانده بود. روی سفره اتاق دراز کشیدم. برای رفع تشنگی با زبانم سفره خیس را لیس می زدم. نای حرف زدن نداشتم اما صدای رضا و حمید را می شنیدم که به من می گفتند: بیدار بمان و نخواب. دیگر تمام شد حالا بیرون می رویم.

دو روز بعد، یک ساعت قبل از تحویل سال نو-١٣٦٢- در بیمارستان پورسینای رشت به هوش آمدم. به اطرافم نگاه کردم و فهمیدم که در بیمارستان هستم. در اتاق سه تخت بود. غیر از من دو زندانی دیگر هم در همان اتاق بستری بودند و نگهبانان مسلح سپاه. هنوز منگ بودم. بعد که کمی به خود آمدم از آن دو نفر دیگر که مجاهد بودند، پرسیدم که چه خبر شده. آنها حال و روزشان کمی بهتر از من بود. گفتند در بیمارستان شنیده اند که چند نفر سوخته اند. پرسیدم کی ها بودند. آنها تنها نام دو نفر را می دانستند: عزیز صالح زاده، مجاهد از شهر فومن و مرادی از حزب توده از رودبار.

پاسدار تشر زد که: دیگر حرف بس است استراحت کنید چند لحظه دیگر سال تحویل می شود.

رادیو شروع سال ١٣٦٢ را اعلام کرد. گفتم سالی که نکوست از بهارش پیداست.

خانواده ها موقع تحویل سال جلوی زندان سوخته و سپس در مقابل دادگاه انقلاب جمع شده بودند و دنبال خبرگیری از فرزندان خود بودند. در اثر اعتراض آنها، به ما که در بیمارستان بستری بودیم، ملاقات حضوری دادند. پس از ١٨ ماه اولین باری بود که مادرم را در آغوش می گرفتم. اولین سوالم از او خبرگیری از دیگر زندانیان بود. گفت که نه نفر در آتش سوخته اند. اسامی آنها:

رضا سپهری آزاد

حمید ارس

عزیز صالح زاده

قدرت مددی

رضا مرادی

نام دو نفر دیگر را نمی دانم

رضا و حمید برای نجات بچه ها تا آخرین لحظه کار می کردند. بعد از اینکه آخرین نفر را از سوراخ سقف بیرون فرستادند، سقف روی سرشان خراب شد و همراه دو نفر دیگر در آتش سوختند. دو نفر دیگر مریض بودند و زیر پتو خوابیده بودند. در همان حالت سوختند. معلوم نشد سه نفر دیگر در کدام گوشه و چگونه سوختند.

جمع بندی واقعه

آتش سوزی از اتاق نگهبانی و بر اثر ریزش زیاد نفت به داخل بخاری صورت گرفت. آتش بلافاصله به پتوهای تختهای نگهبانان سرایت کرد. در هنگام آتش سوزی تنها سه نگهبان حاضر بودند که در حیاط بودند. آنها هم دسترسی به تلفن، که در اتاق نگهبانی بود، نداشتند. نیروهای کمکی خیلی دیر آمدند. شنیدیم که نیروی دریائی ماشین آتش نشانی در اختیار سپاه گذاشته بود. اما سپاه این پیشنهاد را نپذیرفته بود حتی شیلنگ آب را سوراخ کرده بود که آب کافی به محوطه زندان نرسد. مسئولین زندان رشت در گزارش خود به تهران اعلام کردند که به این دلیل که اکثر زندانیان بند از محکومین و سرموضعی بودند، از باز شدن درها جلوگیری کردند. چون به لحاظ امنیتی صلاح نمی دیدند که آنها را به محوطه هواخوری بیاورند. از فرار و درگیر شدن آنها با مامورین واهمه داشتند. و نگهبانان وقتی زندانیها را بیرون آوردند که متوجه شدند دیگر سر و صدائی آز آنها نیست. بیشتر زندانیان در این موقع بیهوش و یا نیمه هوش افتاده بودند.

گزارش حادثه از صفحات ٨٢ تا ٨٤ کتاب «شب به خیر رفیق»، که به سال ٢٠٠٥ توسط نشر باران به چاپ رسیده است:

آتش سوزی زندان رشت که همانند بسیاری از جنایات جمهوری اسلامی تا کنون ناگفته مانده است، مرا بر آن داشت تا اطلاعات دقیقی از زندانیانی که خود در زندان سپاه رشت بودند و از مهلکه آتش سوزی نجات یافتند، جمع آوری کنم، تا با شرح واقعه وظیفه انسانی خود را نسبت به جان باختگان این آتش سوزی ادا کرده باشم:

در آخرین روزهای اسفند سال ١٣٦١، غروب سه شنبه، زندانیان زندان باشگاه رشت در تدارک مراسم چهارشنبه سوری هستند. سفره های شام چیده شده است. هنوز همه زندانیان گرداگرد سفره ها جمع نشده اند که ناگهان از درون سقف زندان صدای ترق تروق به گوش می رسد؛ چیزی شبیه اتصال سیم های برق یا واکنش اولیه چوب و تخته در مقابل شعله های آتش. نگاه ها بهت زده به یکریگر خیره می مانند. چند نفری از زندانیان به طرف در زندان می روند تا زندانبان را صدا کنند. ابتدا جوابی نمی آید، ضربات مشت و لگد بر در آهنی و فریادهای بلند زندانیان، نگهبانها را به واکنش وامی دارد. زندانبانان با فحش و ناسزا زندانیان را تهدید می کنند که از در فاصله بگیرند و گرنه شلیک خواهند کرد. بوی سوختگی فضا را پر کرده است. قسمتی از سقف چوبی سوراخ می شود و شعله های آتش نمایان می شوند. آتش زبانه کشان از سقف حیاط ساختمان، که به سقف ساختمان زندان متصل است، به سمت زندان پیش می آید. با نمایان شدن شعله های آتش، اتتهاب تمامی زندانیان را فرا می گیرد. فضای آکنده از دود نفسها را بند می آورد. همه به دنبال روزنه ای برای نجات می گردند. اعتراض زندانیان راه به جائی نمی برد. پاسداران در را باز نمی کنند. رضا سپهری آزاد به همراه چند زندانی دیگر به طرف اتاقی می روند که احتمال می دهند دیوارش از بلوک است و از دیوارهای دیگر نازکتر. رضا با تخته شنای خود به دیوار می کوبد. زندانیان دیگر با کندن پایه تخت فلزی به کمک رضا می آیند. بعد از دقایقی با نفسهای به شماره افتاده از تلاش و دود، متوجه می شوند با آن وسایل کاری از پیش نمی رود. دایره مرگ لحظه به لحظه تنگتر می شود. با قطع برق تاریکی و دود درهم می آمیزند. سرفه ها شدیدتر می شوند. چند نفر از زندانیان از حال می روند. تعدادی به سوی حمام و دستشوئی می روند تا از سوختن در میان شعله های آتش در امام بمانند یا روزنه ای برای فریاد پیدا کنند. تعدادی به اتاق دیگر می روند و با شکستن شیشه پنجره ها تلاش می کنند راهی برای نفس کشیدن پیدا کنند. با شکسته شدن شیشه ها دود متراکم در سقف و پشت بام به داخل اتاقها می آید. زندانیان متوجه می شوند آتش و دود، دورادور ساختمان را فرگرفته است و تنها داخل اتاقها از آتش در امانند.

پاسداران و مسئولین زندان نه تنها در زندان را باز نمی کنند، بلکه زندانیانی را هم که می خواهند در آهنی را از جا بکنند، با تهدید به تیراندازی مجبور به فاصله گرفتن از در می کنند. کانال تلویزیونی گیلان بدون ذکر نام زندان از سپاه و آتش نشانی می خواهد به زندان بروند. نیروی دریائی در لحظه های نخست اتش سوزی خواهان باز کردن در زندان می شود و به سپاه پیشنهاد می کند برای جلوگیری از فرار زندانیان با نیروهای خودش اطراف زندان را محاصره کند، اما سپاه مخالفت می کند. زندانیان در اتاقها، حمام و توالتها فشرده تر در کنار هم قرار می گیرند. در این میان رضا خطر را به هیچ می گیرد و برای نجات جان دیگران تلاش می کند. بعد از گشترش آتش در تمامی ساختمان زندان، ماموران آتش نشانی فرامی رسند. زندان در محاصره سپاه قرار می گیرد. عملیات مهار حریق آغاز می شود. رضا و حمید برای انتقال زندانیان از حال رفته به اتاقی دیگر در تکاپو هستند. آخرین باری که برای آوردن بچه ها می روند سقف اتاق بزرگی فرومی ریزد و راه خروج بسته می شود. رضا و حمید در میان آتش و دود گیر می افتند. آخرین روزنه های امید بسته می شوند. سرفه ها به شماره می افتند. شش ها از دود پر می شوند و پاها یکی پس از دیگری توان ایستادن را از دست می دهند. کم کم آتش مهار می شود. زندانیان، زخمیها، از حال رفته ها و جان باختگان را یکی پس از دیگری بیرون می برند و با تهدید اسلحه در گوشه ای از زمین پوشیده از برف جای می دهند. پاسدارها زندانیان را به ناسزا می گیرند. از درون توالتها تعدادی از زندانیان برای نجات جان خود فریاد می کشند. با شکستن دریچه توالتها، آخرین زندانیان برجای مانده در میان آتش و دود بیرون آورده می شوند. همه زندانیان در محاصره پاسرادران مسلح قرار گرفته اند. عملیات انتقال زخمیها، از حال رفته ها و جان باختگان به بیمارستان آغاز می شود. صبح روز بعد خانواده های زندانیان جلوی زندان باشگاه رشت جمع می شوند. اسامی زندانیانی که به بیمارستان انقال داده شده اند، اعلام می شود. هنوز تعداد و اسامی جان باختگان مشخص نیست. جلوی بیمارستان پورسینای رشت جمعیتی انبوه جمع شده است. پاسدارها بیمارستان را محاصره کرده اند و از ورود خانواده های زندانیان به محوطه زندان جلوگیری می کنند. تنها خانواده هائی که از طرف سپاه و مسئولین زندان برگه همراه دارند، می توانند وارد بیمارستان شوند. لحظه هائی بعد فضای بیمارستان با اشک و بغض و کینه انباشته می شود و اسامی جان باختگان دهان به دهان در میان خانواده ها پخش. رضا سپهری آزاد، حمید ارس، میراحمد موسوی، عزیز صالح زاده، قدرت مروی، بهروز و بختیار جان باختگان آتش سوزی هستند که رضا و حمید بی کمترین اثری از سوختگی جان می بازند. بدین سان سال ١٣٦١ آتش چهارشنبه سوری با هفت پشته هیمه جان به رقص می آید.


Faire un commentaire

© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS