برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
رضا معيني

مقاله آقای فرج سرکوهي با عنوان "سکوت روشنفکران داخل کشور در برابر کشتار۶۷" واکنش های بسياری را دامن زد. اما به بحث جدی پيرامون مسئله اصلي طرح شده در مقاله يعني سکوت بخشي از جامعه و به ويژه روشنفکران ما به هنگام و پس از کشتار ۶۷، نيانجاميد. بحثي که ما را نه به پاسخ هايي مشخص، که دست کم، به چراها و پرسش هايي اساسي راهنما شود. جدل بر سر شخصيت اين و آن، نويسنده و مخاطب در گرفت. يکي از عواقب همان "سکوت" ، بيماری ست که امروز گريبانگير جامعه ما شده است : فراموشي!

راست اين است که جامعه ما در مرحله ای بسر مي برد که مي توان آنرا "تعليق تاريخي حافظه" ناميد. بخشي از "حافظه جمعي" ما ديگر جمعي نيست! جامعه به گروه هايي هر کدام با تاريخ و حافظه خود تقسيم شده است. هر بخش تاريخ و حضور ديگری را آگاهانه و يا نادانسته حذف کرده و سعي مي کند اين حذف را رسميت ببخشد. در يک سو اکثريت جواني که جز "روايت رسمي قدرت" از تاريخ معاصر و به ويژه ۲۸ سال اخير چيز زيادی نمي داند! و در آنسوی فعالاني که قرباني سياست سرکوب در اين ۲۸ بوده اند و امروز در درون و بيرون نيمه سالخوردگاني هستند، که از حافظه اين نسل زدوده شده اند. اين درست است که نسل ها مي آيند و مي روند، اما از نسل گذشته ايران، که همان نسل انقلاب و در اصل بیشترین مخالفان حاکميت را شامل می شوند، در حافظه اين نسل يادی و اثری که بتوان بر آن تکيه کرد، نمانده است. اهميت حضور اين نسل نه به عنوان حضوری فردی آنها که بعنوان حاملان بخشي از حافظه و روايت تاريخي، در تلاش ِ بازسازی "حافظه تاريخي" حافظه ای که بتواند به ياری بازسازی تاريخ رود و در برابر "روايت رسمي" قد علم کند، برای اين نسل، مانع ايجاد کرده است. اين "نبود" فقط به دليل وجود شرايط سرکوب نيست. نسل گذشته فقط سرکوب نشد که از خود نيز شکست خورد. متاسفانه نه فقط از تجارب سرکوب که اثری از بازنگری جدی در تجارب شکست اش نيز نمي يابيم. با صراحت بايد گفت فقط حاکميت نيست که بعنوان "سهام دار" اصلي از سکوت و فراموشي بهره مي برد! در اين سوی و در اردوی قربانيان نيز هستند کساني که حقيقت را و به ويژه مباحث جدی در اين باره را بر نمي تابند. به همين دليل نيز تلاشي جدی برای بازسازی بخش هايي از حقيقت، آن بخش که ما مي دانيم و مي توانيم " روايت" کنيم، در اين سوی رئایت نمی شود. روشن شدن حقيقت اين سوی را نيز نگران مي کند.

سرکوب و جنايات بي سابقه در تاريخ معاصر اين کشور که به نسل کشي مي ماند، تنها خفقان نيافريده است، که وحشت از حقيقت را دائمي کرده است. اين همان حاکم شدن فرهنگ شکست است که از ما امکان نگاه رودروی به خود را گرفته است. سبعيت جنايت یکی از عوامل اصلی پناه بردن به فراموشي ست، برای نديدن آن بخش از حافظه که با حقيقت ما سر و کار دارد. تکرار توجيهات و شعار های آبکي برای موجه کردن سرکوب و شکست! و گاه دستکاری حقيقت و حافظه و روايت و يا سکوت، تنها برای پنهان کردن حقيقت و از جمله حقيقت شکست است. فرهنگ شکست يعني همين. اما تلاش برای دستيابي به حقيقت، تلاش مشترکي ست که همه ی قربانيان با هم بايد انجام دهند. اين تلاش به معنای الزام در پذيرش حقيقت ديگران نيست. ما وقتي به شکل جمعي از قربانيان سخن مي گوييم، از کساني مي گوييم که در جامعه "حقوق شان خودسرانه و با استفاده از ابزار زور و قدرت نقض شده است." اين "همه" تجربه و تصويری مشترکي و طبعا روايت مشترکي از رويدادها ندارند. پس روايت ها مختلف و متفاوتند. در ميان گروه قربانيان چه بخواهيم و چه نه تفاوت وجود دارد. در جامعه ی قرباني رژيمي پر سابقه در جنايات سياسي، تعريف قرباني دشوار است، در يک معناهمه قرباني اند ، اما اين " همه" مفهومي کلي ست که بايد مشخص شود. قرباني مستقيم تعريفي مشخص و حقوقي دارد. که مشخصه اصلي آن "متضرر شدن مادی، جسمي و يا روحي ست" همه قربانيان اما به تلاش برای احقاق حقوق خود آگاه نيستند و همه آمادگي لازم برای اين مهم را ندارند. در همه جوامع اينگونه است، فقط بخشي در تلاش برای احقاق حقوق تضيع شده خود هستند. و پيش از هر امری اين تلاش در شناسايي و رسميت بخشيدن به شناخته شدن خود به عنوان قرباني است. برای همين هر قرباني روايت مي کند، و روايتش با ديگران متفاوت است. روايت او روايت "همه" نيست. هيچ اصراری هم به پذيرش يک روايت به عنوان حقيقت تاريخي نيست. تاريخ از اين و آن روايت و شهادت مي تواند بهره گيرد، اما بحث در باره ی نزديکي روايت با واقعيات تاريخي بحثي جدی ست، بحثي واقعي ست. وظيفه من قرباني ست که بازگويش کنم و بر درستي اش اصرار کنم، به همين دليل بايد بيش و پيش ازهر امر ديگر روايت من مستند و مستدلل باشد. تلاش برای روشن شدن حقيقت، برای من قرباني فقط شرکت در يک جدل سياسي با اين ناظر و آن تحليل گر نيست. من قرباني در پي شناخته شدن حقوقم و برای دادخواهي فقط شاهد روايتگر نيستم که مي خواهم شاکي تاريخ ساز هم باشم. مسئله من فقط حرف و بحث نيست، دادخواهي و عمل است. احقاق حقوق من رابطه ای مستقيم با ديروز جامعه، امروز آن و به ويژه فردا دارد.

روايت دادخواهي مي خواهد گذشته را لحظه به لحظه برای کشف حقيقت بازسازی کند، اينگونه "روايت رسمي" را نفي مي کند، و بديل حقيقت را در برابر جعل تاريخ مي نهد، پس در اصل تلاشش برای بازسازی تاريخ است. روايت قرباني از فرد و گذشته اش در همين حال حاضر و امروز آغاز مي شود، روايت دادخواهي اما نگاهي عميق و مسئولانه نسبت به آينده دارد. برای فردايي که "هرگز چنين مباد" نه در حرف و شعار که با بازسازی تاريخ و حافظه جمعي در عمل واقعيت جامعه ما باشد. همه ی اهميت روايت و رودرويي روايات با هم همين است. اثبات صحت يک روايت به خودی خود اگر به آنچه که دادخواهي ناميده مي شود ، نيانجامد، صرفا اثری ادبي ست که مي تواند بسيار جالب هم باشد، اما کارکرد آن در امر دادخواهي اگر نگوييم بي ثمر که ناچپز است. اهميت اين مباحث امر دادخواهي ست و فرجام آن يعني دست يابي به ابزاری که جامعه را در برابر "فاجعه" تا حد امکان مصون کند، تا سکوت و فراموشي، مصونيت از مجازات را برای هر جنايت سياسي به قاعده تبديل نکند، تا اين جامعه فقط روزشمار جنايات را تاريخ نداند!

فراموشي تنها عدم کارکرد حافظه نيست، طبيعي ست که در دوران حاکميت سکوت و سرکوب و فراموشي، مفاهيم برای همه ما معاني يکساني نداشته باشند. جنگ حافظه و فراموشی در زمان است. در دوراني که فراموشي می خواهد حافظه را حذف کند، ناهمزماني حاکم می شود و اين خود ناهم زباني را به وجود می آورد. واژه ها شاید در روایت یکی باشد و تکرار شوند، اما کاربرد معنایی آنها برای همه یکی نیست. برای عده ای معنا و برای عده ای دیگر بی معنا تلقی مي شوند، در تکرار گنگ و بي معنای واژه ها، مفاهيم لوث، مسخ و نامفهوم مي شنوند. بيگانگي شکلي از فراموشي ست. "تعليق تاريخي حافظه" همين ناهم زماني و ناهم زباني است. همين سکوت است که همه گمان مي کنند فرياد مي زنند و باور نمي کنند که فرياد هم مي تواند سکوت باشد و نگفتن. در این باره باید گفت سکوت نگقتن نيست که نگفتن گفتني هاست. گم کردن مفاهيم است. شکستن سکوت برای دستيابي به حقيقت نيازمند ادبيات مشترکي ست. نيازمند مشخص کردن معاني و مفاهيمي که بکار مي گيريم. تعريف کاربرد واقعي و کارکرد حقوقي آنها.

چرا بايد در باره سکوت بحث کنيم، در گسترش خشونت و نقض حقوق بشر در ايران هر نيروی جدا شده از قافله ی انقلاب گروه ديرتر به سرکوب خود معترض را در کنار حاکمان مي نشاند! بدون آنکه به خود نظر کند و باور کند که خود نيز از جمله کساني ست که "قهر انقلابي" و "اعدام بايد گردد" را برای "دشمنان" خود فرياد مي زده است و نيز در آوار شدن بهمن فاجعه مسئول است. شليک گلوله ی اسلحه هادی غفاری با حکم رسمي خلخالي هويدا را اعدام کرد، اما چرا روشنفکر و نيروی متعهدی که از جان و دل برای عدالت و آزادی مي جنگيد به اعتراض برنخاست؟ آری اعتراض حتا نسبت به نقض حقوق انساني دارای مسئولیت در جنایت! دفاع از حق حيات و حق دادرسي عادلانه امير عباس هويدا و ديگر زندانيان پيش از ما اين چرخه می گشت و گاه با حضور ما! هنوز هم با مغلطه نمي خواهيم بپذيريم که دفاع از حقوق سردمداران رژيم گذشته به معنای دفاع از عملکرد آنها نيست. که دفاعي از حق انساني و عليه خشونت است. عدم پذیرش مباحثی چون " حاميان منفعل جلادان" است. اما وظیفه ماپاسخ به اين سوال اساسي ست : چرا در برابر خشونتي چنين سبعانه "خلقي" که چنين قهرمان مي دانيمش، عاجزانه سرخم کرد؟ سکوت کرد، و در بسياری از موارد به همياری با رژيم پرداخت. ناآگاهي، ترس و هزار توجيه ديگر به پاسخ های جدی نيازمند است، گر نه به اين مي ماند که در تاريکي وحشت برای فراموش کردن ترسمان برای خود آواز بخوانيم! ترس مانده در جانمان است که فراموشي به سکوت و توجيه سرايي وادارمان کرده است. ترس از حقیقت.

" معنای واقعي سکوت چيست. در ادبيات سياسي يکسو مخالفان قرار دارند و سوی ديگر "قدرت". هر دو مشروعيت خود را با تکيه بر نيروی سوم "توده ها" بدست مي آورند. در ادبيات امروز حقوق بشر که فرجامش کشف حقيقت است و پيدا کردن راه کارهايي برای جلوگيری از تکرار فاجعه، بررسي وضعيت جامعه و به اصطلاح اين "نيروی سوم" و چگونگي واکنش آن در تکوين و اجرای "جنايت" نقشي عمده دارد. "قدرت" سکوت را با رعب و وحشت خود بيشتر و آنرا حاصل حمايت "جامعه" از سياست خود معرفي مي کند. نيروی مخالف اما فقط برای توضيح سکوت بر رعب و وحشت تاکيد دارد به همين دليل در رابطه با سکوت، افکار عمومي جهان را مي تواند مورد سوال قرار دهد، اما هيچ گاه به افکار عمومي خود نمي پردازد. سوال در اين باره همان نفي "قهرمان بودن خلق" و مشروعيت خويش است. برای دادخواهي اهميت اين شق سوم که ميان قرباني و سرکوبگر قرار دارد با ترازوی کسب قدرت محاسبه نمي شود به همين دليل از انفعال و يا حتا از همکاری اين شق چه در پذيرا بودن تبليغات قدرت برای بدنامي و متهم کردن قرباني که اولين مرحله از کشتار است و چه همياری اش با سکوت به روشني سخن گفته مي شود. در اين باره تنها مرکز تصميم گيری و سازمانده و مجری جنايت نيستند که بايد نقش و مسئوليتشان در اجرای جنايت مشخص شود، که واکنش لايه های مختلف اجتماعي نيز بايد مورد بررسي قرار گيرد. خطا و اشتباهات ملت و به اصطلاح نکات منفي و نقاط سياه نيز درحافظه ی تاريخي جای دارند و بايد در بازنويسي تاريخ نوشته شوند. اگر نه مجازات "چند جنايتکار" به تنهايي بازنگری و درس گيری از گذشته ی محسوب نمي شود. به همين دليل اهميت دارد که نقش جامعه و مردم نيز در مقاطعي تاريخي بدرستي ارزيابي شود و روشن گردد. هدف اين نوع بررسي نه گناه کار قلمداد کردن "جامعه" به جای سرکوبگر که مشخص کردن اين امر است چه عواملي در انفعال و يا سکوت جامعه نقش داشته است. اينگونه برای تضمين عدم تکرار جنايت مي دانيم که "ما" در کليت خود در هنگام ارتکاب جنايت توسط حکومتي که از ما مشروعيت خود را گرفته، چگونه عمل کرده ايم .از سوی ديگر عاملان و آمران جنايت در پشت توجيه رايج "بحران سياسي" پنهان نمي شوند. "

مردم ما هستيم. و بخشي از مردم همان فعالان سياسي هستند که قتل عام شدند. اما آن نيرويي سياسي که برای رهايي مردمش مي جنگيد، چگونه ليست رفقای خود را به وزارت کشور رژيم سرکوبگری که به "خودی" هم رحم نمي کرد داد؟ و آيا آنان که با اسلحه به رفيق خود شليک کردند بهتر بودند چون زودتر حاکميت را ميخواستند سرنگون کنند؟ و هزاران چرای دیگر در باره کسانی که در صف مردم فاجعه آفريده اند، جرا هايي ديگر که با روايت و سخن گفتن و به ويژه با اسناد تاريکخانه جلادان و همچنين اسناد سازماني اين سوی بايد پاسخ داده شوند. جالب اينجاست که امروز پس از ٢٧ سال اطلاعات رژيم همه ی حقايق را مي داند اما "مردم" از آن محرومند! چرا مباحث دروني برخي از سازمانهای سياسي منتشر نمي شود؟ اسناد پلنومي که در آن تصميم به لو دادن گرفته شده است و يا تصميم به تصفيه و قتل همراه و رفيق همبند ديروز خودگرفته شده است؟ اين عجيب نيست؟ بحث بر سر عامليت و مسووليت رژيم در ارتکاب جنايات سياسي که امری مشخص و از نظر حقوقي اثبات شده است نمي تواند دليلي بر تبرئه و يا از بار مسووليت شانه خالي کردن بسياری در اين سوی کرد.

بحث اصلي اين است :

در سالهای دهه شصت در کشور ما ارتکاب جنايت سياسي که از فردای ۲۲ بهمن سازمان يافته و با حمايت و دستور مستقيم دستگاه های حاکم آغاز شده بود، بر بخش بيشتری در جامعه اعمال شد و به شکل سراسری عموميت يافت. هزاران هزار زن و مرد ديگرانديش فقط برای عقايد سياسي خود دستگير، زنداني، شکنجه و اعدام شدند. اوج اين جنايات سياسي ، کشتار زندانيان سياسي در تابستان ۶۷ است. اين جنايت سياسي مصداق بارز جنايت عليه بشريت است. کشتار از پيش طرح ريزی شده و دسته جمعي زندانيان سياسي که محاکمه و محکوم شده بودند با همه ی آنچه که از فردای انقلاب و نه فقط از خرداد ۱۳۶۰ گذشته است، از هر نظر متفاوت است. اينکه تکرار کنيم رژيم جمهوری اسلامي جنايت کرده است و مقطع آن را با نظرات و ديدگاه های سياسي خود تعيين کنيم تغييری در واقعيت نخواهد داد. مگر آنکه آگاهانه بخواهبم بخشي از حقيقت را برای محکوم نکردن " خشونت" کتمان کنیم. بحث اصلي بر سر ارتکاب جنايات و محکوم کردن آن است. و نه فقط سرکوب "ما" ! محکوم کردن بدون "قيد و شرط" همه جنایات انجام شده و اعمال خشونت ناموجه گام اول برای شکستن "سکوت" است . تلاش برای گفتن ناگفته ها، تلاشي برای دستيابي به حقيقت است.از روشن شدن حقيقت و همه حقيقت چه کساني نگرانند؟ از سکوت فقط جلادان بهره مي برند تا مرز ميان قرباني و خود را مخدوش کنند.

روايت دادخواهي برای بخشي فقط با مجازات آمران و عاملان که البته بخش مهمي نيز در پروسه دادخواهي ست پايان مي يابد، از اين رو اين بخش از قربانيان نگاهي سطحي و در حد راه حل های سياسي "روزمره" به امر دادخواهي دارند. اين نگاه فقط "صورت مساله" را برای پيشبرد "سياست روز خود" طرح مي کند. اينگونه هم حکومتيان و هم ناراضيان از حکومت اشتراک نظر مي يابند. بحث بخشش و فراموشي چه صريح و چه مبهم با اين نظر به پيش برده مي شود و اگر بخشي از حکومت امروز آن را طرح مي کند، بخش مخالفان در فردای قدرت گيری و برای معادله ی قدرت سعي خواهد کرد آن را به پيش برد. شيلي و آرژانتين و مواضع بخشي از مخالفان از جمله سوسياليست ها در قبل و بعد از پايان يافتن حکومت نظاميان نمونه های جالبي در اين باره هستند.


© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS