برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
جعفر بهکيش

امسال (سال هزار و سیصد و هشتاد) شانزدهمين سالگرد اعدام برادرم محسن1 مصادف شده است با فوت پدرم2 كه سي و اندي روز پيش ما را تنها گذاشت. همچنين دو سال قبل مرگ ناباورانه احسان3 اتفاق افتاد،لذا بنا بر اين شد كه اين دو مناسبت با حضور يا بدون حضور دوست عزيزمان شيرين با هم برگزار گردد.

سالهاست اين نكته مرا آزار ميداد كه اعتراض به نقض حقوق بشر در ايران هميشه محدود بوده است به موارد مستقيم نقض اين حقوق، نظير آزار و شكنجه زندانيان، نبودن فضاي كافي براي سخن گفتن، اعمال محدوديتها مختلف بر زنان و بسياري از مسائل ديگر. اما اينكه آزارها و مجازاتها ديوارهاي زندان را درنورديده است و دامن دوستان و بستگان متهمين را نيز گرفته و در بسياري موارد از اين رهگذر ضايعات جبران ناپذيري براي اين افراد به وجود آمده، از چشمها دور مانده است.

چندي پيش در گورستان خاوران4 شاهد بودم جواني، به تمام گورها سر ميزند و بر آنها گلي ميگذارد. او نميدانست كه پدر يا مادرش، برادر يا خواهرش در كجاي اين زمين آرميده است. پيش خود بر او آفرين گفتم كه بر اين زمين با دستان نازكش حتي براي چند ساعتي با افشاندن گل، حيات ميبخشد. اما بسيارند كساني كه ميخواهند بدانند نزديكانشان دقيقا در كجا مدفونند. بسيارند كساني كه از نگراني خطرات احتمالي ناشي از زنده نگاهداشتن خاطره عزيزانشان، از اين حق طبيعي اشان چشم پوشيده اند و تنها در گوشه خلوت خود، به ياد آنان هستند. بسيارند كساني كه مرعوب فشارهائي گرديده اند كه بر آنان وارد شده و ميشود و من به آنان حق ميدهم.

مرگ احسان در دو سال قبل عميقا مرا متاثر كرد و بايد بگويم به خود آورد، ميدانستم او بدون آنكه گناهي مرتكب شده باشد، علاوه بر مشكلاتي كه همه كمابيش با آن دست به گريبان هستيم، بار فشارهاي ناشي از مجازات پدر را نيز بر دوش ميكشيد. يقين دارم كه كه او هرگز نتوانست همدردي را كه شايسته آن بود بيابد. او نميتوانست از مكنونات قلبي خود با معلمش و يا همكلاسش با صراحت سخن بگويد. او حق داشت بداند كه چرا پدرش بايد بدلیل دگر اندیشیدن، در مقايل چنين انتخاب دشواري قرار گيرد. او حق داشت تا نسبت به اين انتخاب اظهار نظر نمايد. او حق داشت تا گريبان كساني را كه اين ناروائي را تحميل كردند بگيرد. در اين نوشته كه شايد بيان گوشه اي از خاطرات من در سي ساله اخير است، ميخواهم نشان دهم كه مجازات در جامعه ما نه تنها متهم و محكوم، كه تمام بستگان و نزديكان را نيز شامل ميشود. ميخواهم نشان دهم كه چگونه برداشت بدوي از مفهوم جامعه و مجازات، برداشتي كه انسانها را نه افراد مستقل كه به شكل قوم و قبيله ميبيند و به همين دليل گمان ميكند لازم است تا فشار و مجازات را به تمام آنان گسترش دهد، چگونه خيل عظيمي از انسانها ، كه چه بسا حتي با متهم و محكوم هم عقيده و هم نظر نبوده اند را نيز در آتش انتقام خود سوزانده است.

چه بسيارند كساني كه تنها به سبب فعالیت یک یا تنی چند از افراد خانواده ،از تحصيل، كار و بسياري امتيازات كه هر فرد اين جامعه قانونا ميبايست از آن برخوردار باشد، محروم شده اند. دردناكتر آنكه به همين سبب بسياري واداشته شده اند تا مكنونات قلبي خود را پنهان كنند تا بتوانند زندگي كنند. كم نيستند كساني كه مجبور شده اند تا برعليه نزديكان خودسخن بگويند، آنان را محكوم نمايند و بر آنان لعن و نفرين نثار نمايند.

ميخواهم نشان دهم كه مرعوب كردن انسانها يكي از مهمترين وجوه نقض حقوق انساني در جامعه ما بوده است. وسيله اي كه آگاهانه و هشيارانه به كار گرفته شد تا ريشه تفكر آزادانه را بخشكاند.

**********************

حدود سي سال است كه با زندان و ديوارهاي بلند آن آشنا شده ام. از روزي كه محمود5 را در روستاهاي جنوب خراسان دستگير و به ساواك مشهد منتقل كردند. تا آن روز شايد زندگي با تمام نا ملايماتش بر وفق مراد پدر و مادرم پيش رفته بود. آنها شاهد بودند كه راه هر چند سخت بوده است اما با تلاش آنرا پشت سر گذاشته اند. آن روز شايد گمان نميكردند كه تمام آرزوهايشان و همه آنچه تمام تلاش خود را براي به دست آوردن آن صرف كرده بودند به تدريج بسان يخي در برابر ديدگانشان آب خواهد شد.

چندي بعد از اولين بازداشت محمود، پدرم توسط رئيس دانشگاه مشهد و سپس رئيس گارد دانشگاه احضار شد تا به او بگويند، پسرش آشوب طلب است و از وي بخواهند تا او را به راه بياورد. گويا محمود هنوز بچه صغير است و بايد پدرش جوابگوي اقدامات او باشد. در آذر 52 دوباره محمود را براي مشاركت فعال در اعتصابات دانشجوئي دستگير كردند. باز براي مدتي محمود را در پشت شيشه هاي سالن ملاقات در زندان نوساز و مدرن مشهد ملاقات ميكرديم. هر چند در آن روزها، اين نكته پدر و مادرم را تسلي ميداد كه اعمال محدوديتهاي و چشم غره رفتنها، بيشتر به مامورين حكومتي محدود ميشد. مردم حداكثر عافيت طلبانه خود را كنار ميكشيدند، اما آنان را به عنوان دشمانشان قلمداد نميكردند. سياسي بودن از احترامي برخوردار بود.

آزادي محمود پس از يك سال، آغاز فعاليت گسترده تر وي بود. درست به خاطر دارم كه 25 سال قبل، در چنين روزهائي ساواك به خانه يورش آورد. اينبار گويا مسئله جدي تر بود. همه خانه هاي اطراف را نيز اشغال كرده بودند، شايد گمان حادثه اي را داشتند؟ به هر رو همه را در زير زمين جمع كرده بودند، محمد6 و من در خانه نبوديم. من كه به خانه بازگشتم، به مامورين گفتم كه محمود را ديده ام و گفته است كه امشب به خانه نخواهد آمد. در مقابل چشمان وحشتزده پدرمادرم، چندين سيلي به من زدند و مرا مورد اهانت قرار دادند. من گمان ميكردم كه چه كار بزرگي ميكنم اما ميدانم كه در آن لحظات چه بر پدرم و مادرم ميگذشت. از پدرم خواستند كه بلافاصله پس از بازگشت محمود به خانه آنان را مطلع نماید. به هر رو آنروز محمود به سلامت جست.

اما پنج ماه بيشتر طول نكشيد كه محمود در روز چهارم آبان 55 در تهران دستگير شد. در همان روزها محمد و زهرا7 با سازمان فدائي مخفي شدند. پس از چندي به ما خبر دادند كه احتمالا محمود را در زير شكنجه كشته اند و لازم است تا براي دريافت جسد او به كميته مشترك برويم. مراجعات مكرر ما به اين كميته ثمري نداشت تا اينكه پس از قريب شش ماه از دستگيري نامه اي از اورسيد و نگراني شش ماهه ما و بويژه مادر و پدرم با اين اميد كه او احتمالا به زندان محكوم خواهد شد اندكي كاهش يافت. به هر حال محمود به زندان ابد محكوم شد. خانواده اي كه مادرم و پدرم آنرا با چنگ و دندان از مصائب گذرانده بودند، اينك ميبايست سرنوشتش در ميدانهاي تير خياباني و يا در پشت ميله هاي زندان تعيين گردد. وقتي كه به آن روزها باز ميگردم و احساسات خودم و آنان را با يكديگر مقايسه ميكنم، شكافي عميق را ميبينم.ازاينكه برادران و خواهرم عضو سازمان فدائي بودند،احساس غرور ميكردم ولي آنان در نگرانيهائي كه بهيچوجه براي ما ملموس نبود، دست و پا ميزدند.

تابستان 57، در روزهائي كه انقلاب ميرفت تا به اوج خود نزديك گردد، در خانه تيمي كه محمد و زهرا در آن بودند، نارنجكي تركيد. همسر آينده محمد گوشه اي از پايش را از دست داد. آنان مجبور به ترك خانه شدند و سرگردان به خانه آمدند. با آنكه ميدانستند كه چه خطراتي ميتواند در پي داشته باشد. ده روزي آنان در خانه ماندند. براي من كه بسيار جوان بودم، اينكه بايد گاها شبها نگهباني دهم كه مبادا ساواك به خانه حمله كند و ما در خواب بمانيم، بسيار ارضاء كننده بود، اما ميتوانم تصور کنم که در آن روزها خواب به چشمان پدر و مادرم نیامده باشد. نگرانیهای همه با شنیدن خبر شهادت حميد ژيان كرماني بر اثر خوردن قرص سیانورش افزایش یافت. او از دوستان صميمي محمود و محمد بود و زمانی که برای برداشتن موتورش به خانه تیمی مراجعه میکند، مورد تهاجم مردم قرار میگیرد و برای آنکه مجبور به تیراندازی به مردم نشود قرص سیانورش را خورده بود. به هر حال آن روزهای پر از وحشت و نگرانی سپری شد و محمد و همسر آینده اش خانه ما را به سلامت ترک کردند.

انقلاب بهمن از راه رسيد. براي مادرم انقلاب بهمن ميتوانست پايان همه اين رنجها باشد، با اشتياقي تمام در آن شركت ميكرد و براي آنكه شكوه و شكايتي از كسي نشنود، صبح زود غذا را بار ميگذاشت و سپس براي شركت در تظاهرات به خيابانها ميرفت. پدرم تنها در اواخر انقلاب كما بيش با آن همراه شد. با اوج گيري انقلاب بتدريج آرزوهاي آنان تحقق مييافت. محمود در 26 دي ماه يك روز پس از رفتن شاه از زندان آزاد شد و محمد و زهرا پايشان دوباره به خانه باز شد. ماه عسل انقلاب به معني تام و تمام آن شروع شد.

در دو سال پس از پيروزي انقلاب، محمود، محمد، منصوره و زهرا ازدواج كردند. براي پدر و مادر ديدن ازدواج فرزندانشان يكي از مهمترين آرزوها محسوب ميشود. در آن سالها گويا تمام رنجها پايان يافته بود. سرهنگ ساواكي كه در همسايگي آنان بود و تا ديروز به آنان چشم غره ميرفت، حال براي آنكه مصونيت پيدا كند، به آنان خاضعانه سلام ميكرد.

در سالهاي اول انقلاب پدرم كه گمان ميكرد، ميداني براي فعاليتهاي او وجود دارد، كانون بازنشتگان درجه داران ارتش را فعال كرد. هر هفته به تهران ميامد تا بدنبال زمين براي تعاوني مسكن و حقوق پايمال شده همكارانش برود. انقلاب بر همه اثر خود را گذاشته بود. او هم گمان ميكرد كه بايد حركتي كند و آرزوهاي كه سالها آنها را خفه كرده بود را دوباره جان ببخشد. بسيار مومن شده بود و به عنوان نماينده درجه داران به ديدار خميني و شريعتمداري و مرعشي به قم ميرفت ولي در نهايت با آغاز جنگ و سالهاي سياه شصت، به يكباره از گردونه تمام اين فعاليتها خارج گرديد. شايد گمان ميكرد كه ديگر كسي او را نميپذيرد. دوباره به گوشه گيري روي آورد. رفتاري كه كمابيش تا آخرين دم حياتش آنرا ادامه داد.

فشارها آغاز شد، اينبار بر خلاف دوران شاه مسئله مرگ و زندگي در كار بود. حكومت، نه براي پيشگيري كه براي حيات خود تلاش ميكرد. به همين دليل خشونت و ارعاب و فشار ابعادي باور نكردني به خود گرفت. در روزهاي آغاز تابستان 60، همه اين فضاي سنگين را احساس ميكردند.

اولين ضربت كه خيلي هم جدي نبود، در 15 شهريور 60 فرود آمد. كميته با خشونت و اهانت به خانه آنان آمد. در پي محسن و محمد علي8 بودند. در آنروزها محسن 19 ساله و علي 17 ساله بود. محسن و علي در خانه نبودند. من در خانه بودم. وحشت را در چشمان مادرم و پدرم احساس ميكردم. كميته چي ها كه شكار هاي خود را نيافته بودند من را به عنوان غنيمت همراه خود بردند. و در پاسخ مادرم كه پرسيد من كي به خانه باز خواهم گشت، گفتند كه ديگر مرا نخواهند ديد. گفته اي كه در آن روزها اصلا شوخي به نظر نميرسيد. صبح ميگرفتند و شب اعدام ميكردند.

چشمهايم را بستند و در پشت پاترول انداختند. از همان جا يكسره به خانه دو برادر اقليتي، بهنام و بهمن رهبر، كه دوستان محسن و علي بودند و يك هفته اي از اعدام آنان ميگذشت رفتند. اقوام جمع شده بودند كه شب هفت اعدام آنان را در جمع كوچكشان برگزار كنند. دو سه نفري به داخل خانه رفتند، مراسم را به هم زدند و عكسهاي اين دو جوان را در مقابل چشمان خانواده اشان شكستند و با خنده اي نفرت انگيز باز گشتند، گويا فتح خيبر كرده بودند.

هنوز دو سه روزي از آزادي من نگذشته بود كه خبر رسيد اسكندر9 در يك درگيري در شمال شهيد شده بود. خواهرم زهرا به همراه عموي جوان10 اسكندر براي دريافت جسد او رفتند و جسد اورا به خرم آباد منتقل كردند. به مراسم بزرگداشت اسكندر هجوم بردند و تعداد قابل توجهي را دستگير كرده كه برخي از آنان متعاقبا اعدام شدند. هنوز داغ اسكندر و نزديكان او تازه بود كه خواهرم از تهران به مادرم و پدرم تلفن زد كه به تهران بيايند. محمد را در خيابان به گلوله بسته بودند.

ديگر زندگي در مشهد طاقت فرسا شده بود. هيچ كدام از ما جرات رفتن به آنجا را نداشتيم و كميته وقت و بيوقت مزاحم پدر و مادرم ميشد تا به ترتيبي آنها را مجبور كند آدرس بچه ها را به آنها بدهند. عيد 61 آنها تك و تنها خانه را فروختند و مانند فراريان اسبابها را در كاميوني ريخته به تهران آمدند. وقتي به تهران آمدند جائي نداشتند تا براي مدتي اسبابهايشان را بگذارند تا سر فرصت بتوانند خانه اي تهيه كنند. بالاخره يكي از اقوام پدرم لطف كرد و اسبابهاي آنان را در بالاخانه يكي از خانه هايش جا داد. پدرم هميشه اين لطف به ياد داشت، چرا كه در روزهائي كه عميقا احساس تنهائي ميكردند، او كمك بزرگي را به آنان كرده بود.

پس از يكي دو ماه خانه كنوني اشان را در كرج خريدند. علي و محسن و من هم به همين خانه رفتيم. آنان خوشحال بودند كه توانسته اند ما را زير بال و پر خود بگيرند. ميدانستند كه اگر به دست جمهوری اسلامی بيافتيم چه بلايائي متصور است. خطر را همه احساس ميكرديم. آنان نيز به همراه ما ميدانستند كه هر لحظه ممكن است حادثه اي پيش بيايد. در اواخر سال 61 همسر برادرم محمد به همراه پسرش در خيابان دستگير شدند. پسر برادرم كه در آن موقع كمتر از دو سال داشت شاهد تمام فشارهائي بود كه به مادرش روا ميداشتند.

ظهر سوم شهريور ماه 62، در خانه را زدند. علي را با پاهاي خوان آلوده از تعزير، به خانه آوردند. حتي تلاش نكرده بودند تا پاهاي مجروح او را از چشم پدر و مادرم پنهان كنند. منتظر محسن و من بودند. عصر كه محسن آمده بود بدون هيچ ملاحظه اي او را بر زمين مي افكنند و مورد ضرب و شتم قرار ميدهند . متاسفانه من به همراه محمود و همسر و دخترش آمديم و مامورين پس از تماس با كميته مشترك، محمود را نيز دستگير ميكنند. در همان فاصله اي كه مامورين منتظر محسن و من بودند، به مادر و پدرم گفته بودند كه خواهرم زهرا نيز معدوم (لفظی اهانت آمیز که در آن روزها از صدر تا ذیل حکومتیان از آن استفاده میکردند) شده است

دستگيري هاي خانوادگي حادثه اي نادر در آن دوران نبود. من در مدت كوتاهي كه در زندان بودم تعداد قابل توجهي از افراد را ديدم كه به همين ترتيب دستگير شده بودند. از بسياري خانواده ها حتي يك نفر هم باقي نمانده بودند. به عنوان مثال، سرگذشت خانواده شايسته در مشهد تاثر برانگيز است. پس از آنكه تمام فرزندان خانواده اعدام ميگردند، نوبت به مادر خانواده ميرسد كه اورا با جرثقيل به دار ميكشند و در اطراف شهر ميچرخانند.

باز ميگردم به داستان خودمان. هنوز فاجعه کامل نبود. هرچند تا آن روز اسكندر، محمد و زهرا به شهادت رسيده بودند، اما هنوز محمود، محسن، علي و من، در بند اما زنده بوديم. از آغاز سال 63 با انتقال ما به اوين، ملاقاتهاي ماهيانه براي پدر و مادرم برقرار شد. كار آنان در ماه آن بود تا 2 يا سه روز در ماه را به اوين بروند. در لوناپارك بنشينند، سوار ميني بوسها شوند و به سالن ملاقات بروند. هر چند روز يكبار هم ببينند كه فلان خانواده كه تا آنروز براي ملاقات ميامدند، ديگر نميايند، چرا كه زندانيشان يا منتقل شده است، يا اعدام شده و يا آزاد گرديده است. در آن روزها مرز بین این سه راهی که میتوانست یک زندانی طی کند به همین سادگی بود که امروز بر زبان میرانیم. من در آبان شصت و سه از زندان آزاد شدم و شاهد تمام زجرهائی بودم که سالیان بعد بر پدر و مادرم روا میداشتند. اما آزادی من امیدی را نیز در دل آنان پدید آورد که شاید بقیه نیز به آغوش آنان بازگردند.

در فروردين 64 ملاقات محسن را لغو كردند. گفتند كه او را براي برخي تحقيقات به مشهد منتقل كرده اند. ماه بعد هم وقتي براي ملاقات رفتيم گفتند كه ملاقات ندارد و پدرم را احضارکردند تا به داخل زندان برود. نميدانستيم كه چه اتفاقي افتاده است. من هم كه در لوناپارك منتظر بودم دلم مثل سير و سركه ميجوشيد. پدرم از اوين بازگشت، جوياي علت احضارش شديم، گفت كه هيچ اتفاقي نيافتاده است و خواست تا اورا به خانه يكي از اقوام ببريم. فردا بود كه دانستم محسن را اعدام كرده اند.

خيلي تلاش كرده ام تا آن صحنه را بازسازي كنم. بر اساس آنچه بعدها از پدرم جسته گریخته شنیدم میتوانم آن صحنه را چنین بازسازی کنم : پدرم در مقابل ميز داديار اوين نشسته است. او بدون اندك همدردي، به پدرم ميگويد كه پسرش را محاكمه كرده اند و به دليل جرايم سنگينش اورا به سرعت اعدام كرده اند. به پدرم ميگويد كه حق ندارند تا مراسمي بگيرند، اورا تحقير ميكند، به او ميگويد كه پسرش بر ضد اسلام و حكومت اسلامي چنين و چنان كرده است. ميداند كه پدرم مومن است و ميخواهد تا در او احساس گناه را تقويت كند. پدرم را تحت فشار قرار میدهند تا احساسات خویش را پنهان نماید. تهديد، تحقير و تمسخر مهمترين وجوه مشخصه رفتار زندانبانان با خانواده آنان در آن سالها بوده است.

به ياد دارم روزي در حسينه اوين مادر مجاهدي را آورده بودند. چندين نفر از فرزندانش را اعدام كرده بودند و از او ميخواستند تا آنان را تف و لعنت كند. تلاش مادر براي آنكه از اين كار بگريزد ثمري نداشت و لاجوردی ميخواست اورا وادارد تا اين كار را با صراحت انجام دهد. مادر نگون بخت لاجرم به اين فشار تن داد، و لاجوردي شادمان بود كه او را واداشته است تا چنين كند. کینه خانواده زندانیان سیاسی از لاجوردی دست کمی از کینه زندانیان نداشت. آنان نیز در هر لحظه از عمرشان، داغ شکنجه های روحی لاجوردی را بر تن خود احساس میکردند. خانواده ها نیز لاجوردی را عفریت مرگ بستگانشان میدانستند و از او کینه ای عمیق در دل داشتند. چنین بود که وقتی لاجوردی ترور شد، هیچ کس برای او نگریست.

پدرم كه در سالهاي اول انقلاب به گمان آنكه شايد گناهان گذشته خود را پاك نمايد به شدت مومن شده بود، پس از اين حوادث آن را چتري براي حمايت از خود ساخت. او تلاش ميكرد تا به خود بقبولاند كه همه اينها قسمت است. او ميخواست باور كند كه دنيا دار امتحان است و تمام اين سختي ها آزمون الهي است كه براي بندگانش معين كرده است.

با افزايش فشارها و ناملايمات، اين اعتقاد هر روز بيش از پيش تقويت ميگرديد. مانند بندي در مقابلي سيلي كه هر لحظه انبوه تر ميگردد. او آرامش از كف داده بود و ميخواست در پناه اين مذهب افراطي آرامش از دست رفته را باز يابد. به مدرسه شهيد شاه آبادي ميرود، گويا ماموري را كه براي دستگيري فرزندانش به خانه آمده بود را ميبيند و نميتواند تحمل كند. به زمين و زمان بد گمان شده بود. در همان سالهاي آغازين چشمان دخترك تابلوي نقاشي خانه اشان را كور ميكند. دخترك با چشمان زيبایش او را مینگریست و او از چشمانش وحشتزده ميشد.

براي هر كس كه به خانه ميامد از قران و حديث و اسلام و پيامبر و فوائد زهد و مضرات كفر سخن ميگفت. همه حيران از اين روحيه خوب بودند. من تقريبا اشك ريختن اورا براي فرزندانش نديدم. در آن سالهاي اول كه هنوز براي آنان مراسم ميگرفتيم، در مراسم، با اصرار اينگونه سخن ميراند و گاها مرثيه اي نيز در سوگ فرزندانش ميخواند. اما وحشت تمام وجودش را فرا گرفته بود. در خودش فروميريخت. چوب بيرقي را كه بر بام بسيج مقابل خانه اش نصب كرده بودند ، مسلسلي ميانگاشت كه او را نشانه رفته است. همسايه ها را خبر چين ميدانست.

زمان ميگذشت. محمود و علي به گوهردشت منتقل شدند. او هرگز ملاقاتها را ترك نكرد. او هر ماه به ديدار فرزندانش ميرفت. اما تابستان 67 از راه ميرسيد. قبول قطعنامه مصادف شد با بستن در تمام زندانها. تمام تلاش خانواده ها براي اطلاع يافتن از سرنوشت بستگانشان بيثمر ماند. بتدريج زمزمه هاي اعدامهاي دسته جمعي شنيده ميشد. اما هيچ پاسخي از جانب مسئولان داده نميشد. همه در هول و ولا بوديم كه چه شده است.

بالاخره همه خبر دار شديم. تعداد زيادي از زندانيان را اعدامكردهبودند.وسايلاعدامشدگان را در كميته هاي مختلف تهران توزيع ميكردند. وسايل محمود و علي را در كميته اي در تهرانپارس به ما دادند. از آنها تنها دو ساك باقي مانده بود. ساكهاي آنان را كه به خانه آوردند چيزي در آن نيافتيم. نه وصيتي، نه دست خطي، تنها چند تكه لباس. نه نشاني از قبر آنان داده بودند و نه تاريخي از زمان اعدام آنان و نه آنكه چرا و به چه جرمي مستحق اعدام بودند.

اگر تا آنروزها اين مذهب بود كه به عنوان سپري از پدرم در مقابل همه اين مصائب، كمابيش محافظت ميكرد، حال ديگر ميرفت تا بتدريج عاملي براي عذاب مضاعف گردد. سدي گران ميشكست و هوار آن بر سرش فرو ميريخت. بارها با خود ميگفت كه چه كرده ام كه مستحق چنين عقوبتي هستم. بارها گذشته خود را مرور ميكرد. نكات تاريك را ميجست و آنها را دلايلي ميدانست كه لازم است او را مجازات كنند. كم كم از اينكه مجازات او به روز قيامت موكول گردد، دچار ترديد گرديد، به اين نتيجه رسيد كه همين سيستم به عنوان نمايندگان به حق مقام احديت در تدارك آنند تا او را به جرم گناهانش نتبيه نمايند. بتدريج شك او در اين مورد به يقين بدل شد.

حتي نزديك ترين افراد را مامورين حكومتي ميدانست كه دستور جلب اورا دارند. ايمان او در هم ميشكست. سالهاي آخر عمر پدرم در وحشت خالص سپري شد. در روزهاي آخر كه ديگر ناتوان شده بود، وقتي من با مادرم سخن ميگفتم دوان دوان ميامد تا ببيند تا چه توطئه اي را تدارك ميبينيم. مثال بارزي شده بود از كسي كه با يك چشم هميشه باز ميخوابد. هميشه نگاهش را از گوشه پتوئي كه بر سر كشيده بود ميديدم. نگاهي وحشتزده و هراسان.

پس از مرگش پتو را بر سر او كشيديم هنوز با چشمان وحشتزده من را نگاه ميكرد.

**********************

داستان پايان نيافته است اما آنرا رها ميكنم. تادر فرصتي ديگر، ديگران نيز لب به سخن بگشايند تا قصه اي را كه در همين لحظه در گوشه اي ديگر از اين كشور نگون بخت در جريان است ، برايمان باز گويند. شايد بتوانيم مانع شويم جامعه اين مصائب را از ياد ببرد. شايد بتوانيم با بازگو كردن آن، تكرار اين مصائب را براي ديگران مانع شويم.

**********************


P.S.

توضيحات :

1- محسن بهكيش در سال 1341 متولد شد. او از فعالين سازمان دانش آموزان پيشگام در مشهد بود. در سال 59 ديپلم خود را گرفت و در جريان انشعاب به سازمان اقليت پيوست. او پس از انشعاب از مسئولين دانش آموزان پيشگام مشهد بود و در شهريور سال 60 مجبور گرديد تا متواري شود. گويا او مسئول بمب اندازي به سفارت ژاپن در جريان ديدار آبه از ايران بوده است. محسن در سوم شهريور 62 در كرج دستگير گرديد. در زمان دستگيري او فقط 21 سال داشت. محسن را به شدت شكنجه كرده بودند. او در 24 ارديبهشت 64 اعدام گرديد.

2- پدرم در سن هشتاد شش سالگی و در تاریخ بیست و چهارم فروردین هزار و سیصد و هشتاد، به دلیل ایست قلبی در خانه خودش درگذشت.

3- احسان فرزند دوست شهیدم اصغر آراسته بود كه در جریان دستگیریهای گسترده اعضاء و هواداران سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)، در سال 65 بازداشت گردید. او در فاجعه ملی اعدامهاي دسته جمعي در سال 67 اعدام شد. از او تنها يك فرزند باقي مانده بود. احسان را مادرش به تنهائي و با مشقات فراوان بزرگ كرد. او خوب درس ميخواند و ميتوانست آينده اي روشن داشته باشد. مرگ او در حادثه تاثر برانگيز و زماني كه از بام حانه اشان به زير افتاد پيش آمد. در زمان مرگش او بيشتر از 16 سال نداشت.

4- گورستان خاوران در جنوب شرقی تهران واقع است. این گورستان محل دفن اعدامیهای وابسته به گروههای چپ و آنانی است که در درگیریهای مسلحانه درگذشته اند. تعدادی از گورهای جمعی قربانیان فاجعه کشتار زندانیان سیاسی در سال شصت و هفت نیز در همین محل قرار دارد.

5- محمود بهكيش(حميد) در سال 1330 متولد شد. او يكي از فوتباليستهاي معروف و محبوب مشهد بود. پس از ورود به دانشگاه در سال 1348 فعاليتهاي سياسي خود را آغاز كرد. او مجموعا چهار بار دستگير شد. سه بار در زمان شاه در سالهاي 1350، 1352 و 1355 كه مجموعا حدود سه سال و نيم در زندان بود. محمود در زندان با فعالين سازمان نزديك شد. هر چند او هميشه نسبت به مشي چريكي انتقاد داشت. پس از يورش ساواك برای دستگیری وی در 25 ارديبهشت 1355 محمود با سازمان چریکهای فدائی خلق ایران مخفي شد. هر چند او هرگز مسلح نشد و معتقد بود كه بايد در مورد مشي مسلحانه تجديد نظرشود . محفلي كه او آنرا تشكيل داده بود بعدا تقريبا كامل به سازمان پيوست. محمود در زمان زندان با ترديد در مورد ماهيت اتحاد شوروي و انتقاداتی که به مشی مسلحانه داشت،ديگر پيوندي را با سازمان احساس نميكرد. او پس از آزادي از زندان مدتي به مطالعه پرداخت و سپس به عنوان يكي از اعضاء مركزيت سازمان رزمندگان آزادي طبقه كارگر فعاليت نمود. در روزهاي آغازين جنگ ايران و عراق و در پي بروز اختلاف در اين سازمان بخش اصلي مركزيت اين سازمان به حزب توده ايران پيوستند و تنها محمود به سازمان فدائي (اكثريت) پيوست.

محمود در سوم شهريور سال 62 در كرج دستگير شد. او به ده سال زندان محكوم گرديد. در زندان محمود به عنوان يكي از قديمي ترين كادرهاي سازمان مورد توجه دوستداران سازمان و ديگر احزاب بود. محمود در جريان اعدامهاي دسته چمعي زندانيان در سال شصت و هفت و عليرغم آنكه ميدانست چه در پيش است و اين اطلاعات را براي ديگر بندهاي زندان گوهردشت ارسال كرده بود، اعدام گردید. اینکه چرا او این تصمیم را گرفته است هنوز برای من در پرده ابهام وجود دارد.

6- محمد رضا بهكيش(كاظم) در اسفند 1334 متولد شد. او متاثر از محمود و زهرا به سرعت به سياست جلب شد. در دوراني كه هنوز محصل بود با پخش كتب سياسي در بين همكلاسي هايش، فعاليت مينمود. در سال 53 به تهران آمد و يكسالي را در تهران و با دانشجويان دانشگاه تهران سپري كرد. او به سرعت جلب محفلی گردید که محمود تشکیل داده بود. او از هواداران نظريه بيژن جزني بود و با همين انديشه در 5 آبان 55 به سازمان پيوست. در جريان انشعاب درون سازمان فدائي او به اقليت پيوست. او از كادرهاي اصلي اقليت بود. او به مشي مسلحانه انتقاداتي داشت و به تدريج به سمت جريانات موسوم به خط سه گرايش ميافت. در درون اقليت او بيانگر جرياني بود كه خواهان حفظ فاصله از سازمان مجاهدين بود. محمد در 23 اسفند سال 60 و در جريان يك يورش گسترده به سازمان اقليت، در خيابان بدون آنكه مسلح باشد به گلوله بسته شد

7- زهرا بهكيش(اشرف) در سال 1325 متولد شده بود. قبل از آنكه با سازمان فدائي مخفي شود، سالها به عنوان دبير فيزيك در مشهد تدريس كرده بود. در سال 53 او را از تدريس محروم كردند. او دوره دوساله كامپيوتر را در دانشگاه تهران آغاز كرد . اين دوره را به پايان نرسانده مجبور شد تا مخفي شود. او چندين كتاب داستان براي كودكان نوشت كه اجازه چاپ به آنها ندادند. تلاش ما براي چاپ اين كتابها در سال 57 مصادف شد با اوج گيري انقلاب و فراموش شدن بسياري مسائل. زهرا از همان روزهائي كه با سازمان مخفي شد نسبت به مشي مسلحانه انتقادات شديدي داشت و اين انتقادات را در ملاقاتهاي خود با هواداران نيز مطرح ميكرد. زهرا تا آستانه انشعاب از سازمان در همان سالها پيش رفت ولي به دليل لزوم حفظ اتحاد در درون سازمان از اين اقدام صرفنظر نمود. او تا به آخر اعتقادي به مشي مسلحانه نداشت. پس از انقلاب زهرا در محلات تهران فعاليت ميكرد. او در جريان انشعاب درون سازمان فدائي به اقليت پيوست. در اسفند سال 59 زهرا با سيامك اسديان (اسكندر) ازدواج نمود. زهرا در جريان فعاليتهاي اقليت مسئوليتهاي مختلفي داشت. آخرين مسئوليت او در اين سازمان راهبردن تشكيلات محلات تهران بود. او در سحرگاه سوم شهريور در خانه اش بازداشت شد و همان موقع با خوردن قرص سيانور اقدام به خودكشي كرد.

8- محمد علي بهكيش در خرداد 1343 متولد شد. او در زمان انقلاب 16 ساله بود و هوادار سازمان فدائي. او در مدرسه به عنوان هوادار سازمان فعاليت ميكرد. در جريان انشعاب به اقليت پيوست. او در شهريور 60 مجبور گرديد تا متواري شود. در دوم شهريور 62 در خيابان و در سر يك قرار دستگير شد. در جريان دستگيري او را شديدا شكنجه كرده بودند. در همان سالها او به 8 سال زندان محكوم شد. در تمام سالهای زندان، او تقريبا هميشه با محمود در يك بند بود. در جريان اعدامهاي دسته جمعي او در پاسخ به سئوالات محدود هيئت منتخب، نامت چيست، اعتقاداتت چيست و ... تنها به گفتن اينكه هوادار سازمان فدائيان خلق ايران اقليت است بسنده كرده بود و اعدام را پذیرفته بود.

9- سيامك اسديان (اسکندر)، در سالهای آغازین دهه پنجاه به همراه دکتر اعظمی لرستانی، فعالیتهای سیاسی خود را آغاز میکند. اسکندر بعدا به سازمان چریکهای فدائی خلق پیوسته و بسیار مورد توجه حمید اشرف بوده است. اسکندر در بسیاری از عملیات مسلحانه سازمان در جریان انقلاب بهمن، مسئولیت اصلی را بر عهده داشت. در جریان انشعاب درون سازمان فدائیان، وی به اقلیت پیوست. اسکندر در جریان یک مسافرت به شمال کشور مورد شناسائی قرار میگیرد و در درگیری به شهادت میرسد. اسکندر را در روستای زادگاهش در لرستان دفن کردند. برای او مراسمی باشکوه برگزار گردید ، اما متاسفانه این مراسم مورد یورش قرار میگیرد و تعداد قابل توجهی از شرکت کنندگان بازداشت و برخی از آنان متعاقبا اعدام میگردند.

10- وی در همان سال اعدام گردید.

Faire un commentaire

© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS