برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
مینو خواجه الدین

گوشی تلفن را که برداشته بودم؛ گریه ی آنا ماریا بود. شنیدم. نگران شدم. گریه کرد. گوش دادم. سوال کردم. گریه کرد. آرام ماندم. گریه کرد. غافلگیر شده بودم. آنا ماریا که همیشه سرحال و شوخ طبع بود. می دانستم پدرش مریض است اما آنا زنی نبود که به خاطر پدر پیرش که گویی همه ناگفته منتظر بودیم روزی از جمع مان برود؛ چنین زار گریه کند. می دانستم آن روز گریه خواهد کرد اما نه اینطور که چنان غافلگیر بشوم که نتوانم آرامش کنم. آنا حتی وقتی که از شوهرش جدا شد و رفت که با دوست دخترش زندگی کند؛ فقط متلکی بار خودش و آن مرد کرد و همگی خندید یم و تمام شد. گریه که امانش نمی داد؛ گوش کردم تا آرام بشود. شد. آهی کشید:
- " حالم خوب نیست."
- " آره می شنوم." این را نگفته بودم که چیزی گفته باشم. حس کرده بودم.
- " روز سختی بود ولی گذشت."
- " آنا می خواهی بگویی چی شده؟" با خنده گفت:" پاپا رفت اما صاحب دو تا عمو شدم." عصبی شده بودم. شوخی بی موقعی بود : " شوخی نکن آنا حوصله ی شوخی ندارم."
- " نه جدی می گویم. پدر رفت پیش مسیح و دو تا عموبرایم به ارث گذاشت. الان هم نمی توانم همه چیز را تعریف کنم. فردا پرواز می کنم به آمریکا. دنبال بلیط و این چیز ها هستم. خیلی کار دارم. برگشتم برایت تعریف می کنم."
- " آنا نگرانم می کنی چی شده؟"
- " قول بده نگران نباشی. باید بروم. وقت ندارم. قول بده نگران نباشی. قول بده."
- " گریه می کنی؛ توضیح نمی دهی؛ معلوم نیست چی می گویی ؛ انتظار هم داری که نگران نباشم؟"
- " آره قول بده. بگذار حداقل نگران تو یکی نباشم." کار دیگری می توانستم بکنم؟ قول دادم. در واقع تسلیم شدم. مراسم دفن پدر را مادر آنا برگزار کرده بود. سه ماهی گذشته بود. از آنا خبری نشده بود. مادرش روز به روز کج خلق تر شده بود. یک بار که از او پرسیده بودم آیا از آنا خبر دارد؛ دستی به مو های سپید ش کشیده و سکوت کرده بود و من فهمیده بودم که دیگر نباید سوال کنم. یک بار هم که گفته بود نگران آنا است؛ جرئت نکرده بودم بپرسم چرا. فقط صبر می کردم. اما دلشوره داشتم. آنا آدم بی مسئولیتی نبود که بی خبری از خودش بگذارد و برود. همین بیشتر نگرانم می کرد. اعتمادم به دوستیش به من ندا می داد که بی دلیل سکوت نکرده است. یک بار به خودم نهیب زده بودم و از مادرش پرسیده بودم؛ پیرزن بی حوصله غری زده بود: " آنا را که می شناسی وقتی کنجکاویش گل می کند؛ دست بردار نیست." ؛ من هم غر دیگری زده بودم که : " خوب شغل آنا کنجکاوی می طلبد." و پیش خودم فکر کرده بودم: " من آنا را می شناسم ولی نه آنطوری که تو پیرزن می شناسی." و راهم را گرفته و رفته بودم. آنا روزنامه نگار بود و برای کلوب گلف پولدار های آلمان مقاله می نوشت و برای این کار هم به کنجکاوی- نیازی بیش از روزنامه نگار های دیگر نداشت. دیگر تصمیم گرفته بودم موضوع را فراموش کنم. حتی تصمیم گرفتم خود آنا را هم فراموش کنم ولی نشده بود که دوستی را به این سادگی فراموش کنم. نشد. سعی می کردم به روی خودم نیاورم. وقتی داشتم به بی خیالی عادت می کردم سرو کله ی آنا پیدا شده بود.

به آمد نش که فکر می کردم همه چیز آرام وکشدار شده بود. زمان / بی صبری من/ گریه های آنا/ فاصله ی مکان هاو آنا تعریف کرده بود:

" پاپا همیشه پیراهن آستین بلند می پوشید. یعنی حتا آستین پیراهنش را هم بالا نمی زد. بعد ها که به این موضوع فکر می کردم متوجه شدم گاهی جلوی چشمت اتفاقی می افتد و متوجهش نمی شوی یا کنجکاو نمی شوی که چرا این گونه اتفاق می افتد. روزی که می خواستم با آب ولرم و صابون بدنش را تمیز کنم سرش را روی بازویم تکیه دادم و با دست دیگرم خواستم پیراهنش را از تنش در بیاورم. در واقع در حال کما بود ولی سعی کرد مانع شود. فکر کردم برایش سخت است که من تمیزش می کنم؛ گفتم: " پاپا من دخترتم. مشکلی نیست. من با میل این کار را برایت می کنم." ولی باز هم دستش را طوری تکان کوچکی داد که نشان نخواستنش بود. وقعی نگذاشتم. نمی توانستم بگذارم. مامان توی اتاقش خوابیده بود. در واقع از پا در آمده بود. لکه ای روی بازویش بود. فکر کردم خون دلمه شده است. علامت خوبی نبود. دلمه ی خون نبود . خال کوبی بود. چیزی شبیه پوست پیر خراشیده بود. چند بار پوست را تمیز کردم. نمی رفت. چیزی شبیه حرف "ی " از لابلای رگ و پی دیده می شد. حدس زدم. می لرزیدم . ترسیده بودم. گیج شدم. حالم به هم خورد. دهانم خشک بود. صدای نفسم را می شنیدم. به همه شک کردم. به همه شان فحش دادم. زار زدم. فریادم بلند شده بود. بالا آوردم. آبی به صورتم زدم. " - "ی " چی بود آنا؟"
- " "ی" (١) برای یهودی "ه" برای هموسکسوئل و "ب " برای کسانی که نقص عضو داشتند و...."
- " ولی آنا...؟" آنا گویی صدایم را نمی شنید. نمی خواست بشنود:
- " پاپا بازداشتگاه داخاو بود."
- " ولی شما که مسیحی هستید؟"
- " نیستیم. یعنی نبودیم. من هستم. پاپا نبود. مامان هم نبود. "
- " داستان عمو ها چی بود؟"
- " وقتی که داغ را دیده بودم؛ زمین و زمان را فحش دادم و بهمش ریختم. تمام خانه را. تمام خاطراتم را تمام گذشته را. پیدا کردم. زیر تخت پدر بود. جایی در خاطراتم؛ مرموز و دست نخورده. کسی حرفش را نمی زد اما ما می دانستیم که نباید به آن جا کاری داشته باشیم. سراغش رفتم. تاریک بود. زیر تخت دو تا چمدان بود ؛ خاک گرفته. بیرونشان کشیدم. یکی را باز کردم. پر از نامه های باز نشده بود. باز کردم. خواندم. ودکا خوردم. خواندم. ودکا خوردم. خواندم. خواندمو خواندم تا تاریکی. تا روشنایی. روشن بود. کاملا روشن. مو لای درزش نمی رفت. عمو هایم بودند. به آمریکا که رسیدم. لپ تاپم را روی میز هتل گذاشتم. رفتم توی اینترنت. دنبال اسم عموهایم. به کس و ناکس به هر جا که فکر می کردم به اداره ها به دفتر ثبت گمشده ها به همه ای میل زدم. یک هفته این کار را ادامه دادم. امیدی نداشتم دیگر. آگهی دادم توی روزنامه. چمدانم را از توی کمد هتل در آوردم روی زمین گذاشتم .این طوری به خودم گفتم امیدی نیست بر می گردی به خانه. فقط یک روز به خودت وقت می دهی. فردا تلفن زنگ زد یکی از عمو هایم بود. هر دو عمویم همین پایین خیابان ما می نشستند."


١.J = Jude, H = Homosexuelle, B = Behinderte

© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS