برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
مهران راد

کلیات

آنچه امروزه حقوق بشر شناخته می شود اصولی است که با بوجود آمدن دولت ها در مفهوم امروزی آن پیدا شده است. حقوق بشر در واقع قوانینی است که برخی نهادهای بین المللی از حدود صد سال پیش وضع کرده اند تا رابطه دولت ها را با اتباع بیگانه-در وهله اول- و با اتباع خودی –در مراحل بعدی- نظام دهند. از این رو حقوق بشر امری کاملا تازه است و نمی توان آن را در معارف یونانی یا عرفان شرقی و یا آثار دوره رنسانس جستجو کرد!

از طرف دیگر وقتی که بر سر دانه دانه این اصول و قوانین می نشینیم تقریبا هیچ سخن کاملا تازه ای نمی یابیم. حقوق بشر صرف نظر از رابطه بین دولتها و ملتها یک سری اصول اخلاقی هستند که در مسیر تکامل اخلاق بشری شکل گرفته اند. این دو منظر با مشروطه و ادبیات آن تناسب دارند. ادبیات مشروطه از نظر مشروطه بودنش در روابط دولت و ملت نقش بازی می کند و از نظر ادبیات بودنش حامل آندسته اخلاقیاتی است که می تواند نیازهای جامعه متحول شده را بر طرف کند.

اما ادبیات مشروطه که به آن ادبیات بیداری هم گفته اند حجم قابل توجه تولید ادبیات فارسی، چه به مفهوم عام آن-یعنی همه انواع متون نوشتنی و بخش های شفاهی- و چه به مفهوم خاص-یعنی شعر و داستان و حکایت- می باشد که به اشکال رایج مثل شعر کلاسیک و همچنین روش های نو یافته، مثل روزنامه نگاری، از زمان سلطنت ناصر الدین شاه تا اوایل عهد رضا شاه در ایران رواج یافت. پیدا شدن نیما را می توان نتیجه و پایان این دوره از ادبیات تلقی کرد که مصادف بوده است با رویدادهای بسیار مهمی از قبیل: بازتاب گسترده صنعتی شدن اروپا، آثار و تبعات انقلاب کبیر فرانسه، انتشار مانیفست حزب کمونیست، حظور مستقیم قدرتهای غربی در مشرق، انقلابهای 1905 و 1917 روسیه، جنگ جهانی اول و اولین معاهدات مربوط به حقوق بشر که با تشکیل جامعه ملل و تنظیم میثاق آن شکل می گرفت.

درآمد

نهضتهای فکری ایرانیان از حمله اعراب تا کنون همواره با حجم قابل توجهی آفرینش ادبی همراه بوده اند. اینطور به نظر می رسد که ادبیات از طرفی زمینه ساز و از طرف دیگر بازتاب دهنده حرکت های اجتماعی ایرانیان می باشد. آشکارترین جلوه این واقعیت را می توان در اندیشه شعوبی و پیدا شدن ادبیات حماسی دید.

شعوبی گری در واقع در راستای پاک کردن فکر برتری قومیت اعراب و در جهت استقلال اقوام، مخصوصا ایرانیان بود. به دنبال این فکر یک رشته ادبیات حماسی و توصیفی در میان مردم شکل می گرفت که در واقع موتور اصلی ادب فارسی و انرژی اولیه نیرومندی شد که ادبیات ما را تا به امروز نیرو داده است. اما مثال بهتر (برای در هم آمیختن نهضتهای فکری و حجم بالای تولید ادبی) فکر تصوف است که با ادبیات عرفانی در می آمیزد. این مثال از این رو دقیقتر است که اصولا تصوف مبتنی بر یک نوع زبان مخصوص و یک دستگاه واژگان پیچیده در دل زبان فارسی است. اگر به شطح های عرفا نگاه کنیم، اینطور به نظر می رسد که کلمات از معنی های متعارف تخلیه شده اند و هر یک حامل باری تازه گشته، که گاه با معنی اول در تضاد می باشد. این رفتار باعث شد که ادبیات ویژه ای بر گرد فکر تصوف تنیده شود و از توسعه همین ادبیات بود که صوفیان به کشف بزرگ خود نائل شدند. "وحدت وجود" در واقع نتیجه همین در هم ریختگی زبانی بود. وقتی که هستی عین نیستی و فنا مقدمه بقا می شود همه چیز با همه چیز برابر خواهد بود. این فکر به حوزه برابری انسانها با هر مسلک و اعتقادی هم کشیده شد و همینجا بود که تصوف ناگهان از باور کلامی گروهی معدود به یک اعتقاد عمومی تبدیل شد. ایرانیان تصوف را فریاد رسای خود یافتند و هر گوشه به عزت و افتخار صوفیان را جستجو کردند. در ادامه این مسیر بار دیگر غرور ملی با ولایت صوفیانه در آمیخت و فکری تازه را در میان افکند. در دوره صفویه که تشیع قدرت سیاسی پیدا کرد، شاهان با شعر و ادبیات روی خوشی نداشتند. در این زمان به نظر می رسد معماری جای ادبیات را بعنوان هنر درجه اول و زبان گویای اندیشه و هویت ایرانی می گیرد. اما در میان مردم، در قهوه خانه ها و پاتوقهایی که در سایه همین معماری ایجاد شده بود فکر شیعی بیش از شمایل کشی و شبیهه خوانی (نقاشی و تئاتر) با ادبیات منعکس می شد و در هم می آمیخت (1). بدین ترتیب به مشروطه می رسیم و ادبیات مشروطه که باز آمیزش عمیقی دارند و نماد کاملی از برهمکنش حوزه فکری و حوزه ادبی را نشان می دهند. اکنون با فرض اینکه ادبیات مشروطه را با همه گستردگی بی سابقه ای که دارد بازخوانی کرده ایم از خود می پرسیم: این ادبیات کدام مطالبه عمومی، کدام خواسته کلان و خلاصه کدام فکر را نمایندگی می کند؟ اگر عناصر اصلی آن را حریت، مساوات، تجدد و قانون بدانیم باید به خودمان اجازه بدهیم که پاسخ را در "حقوق بشر" جستجو کنیم.

به طور خلاصه این درآمد به ما می گوید:
- فکر برابری ملتها و قبایل (با برتری ضمنی ایرانیان) منجر به پیدایش ادبیات حماسی شد
- فکر برابری انسانها (با برتری ضمنی مومنین مسلمان) منجر به پیدایش ادبیات عرفانی شد
- فکر برابری نبی و ولی (2) (با برتری ضمنی شیعه) منجر به پیدایش ادبیات شیعی شد
- فکر برابری حقوق مردم و صاحبان حکومت (با برتری ضمنی مردم) منجر به پیدایش ادبیات مشروطه شد و این کمابیش سیری است که حقوق بشر در همه دنیا طی کرده است. یعنی گذشتن از جنگهای ملی و تشکیل قومیتهای متمرکز و راه یافتن اخلاق و مذهب در خلاء قانون برای ارتباط طبقات اجتماعی و باز آفرینی تفکرات ملی در دل حکومت های مذهبی شده و بیرون آمدن جامعه از حوزه اخلاق به سمت استقرار قانون.

بیداری

بیدار هر گشت در ایران شود به دار

بیدار و زندگانی بی دارم آرزوست

ادبیات مشروطه دو طرف داشت: از طرفی رگبار نوشته های عوامانه را داریم که تا پیش از مشروطیت اندیشه ها و سخنانی بودند که بر زبانها جاری می شدند و باد آنها را به دیار نیستی می برد. اینک اوضاع طوری شده بود که این نوع کلام هم ثبت و منتشر می شد و در گوش این و آن می نشست و نوع خودش را تشدید می کرد. نمونه هنرمندانه و موثر این گونه را می توان در کارهای نسیم شمال دید

می دهم تخت کیان را به گرو

می زنم مسند جم را به الو

می کشم قاب خورش را به جلو

می خورم قیمه پلو، قرمه چلو

رشته خشکار حراج است حراج

توخریدار حراج است حراج

و از طرف دیگر نوشته های صاحبان قلمهای استواری را داریم مثل ملک الشعرا که دیده بودند و سنجیده بودند و ذهن خود را به سمت انقلاب مشروطه گشوده بودند نمونه را از آخوندزاده نقل می کنیم "فایده کریتکا در صورت آزادی خیال آن خواهد شد که عاقبت رفته رفته از تصادم اقوال و آرای مختلفه حق در مرکز خود قرار خواهد گرفت و در علم مدنیت ترقیات ظهور خواهد کرد" از قضا حوزه نفوذ و تاثیر هیچ کدام هم دست کمی از طرف دیگر نداشت. بعبارت بهتر در کنار قلم های رسمی یک ادبیات عامیانه گسترده ای شکل گرفته بود که گاه توسط خواص هم ساخته می شد. دهخدا خود هر دو نوع قلم را به شیوائی استفاده می کرد. بازتاب بیرونی این تقسیم بندی به ویژه در روزنامه ها، شبنامه ها و جراید آشکار بود. برای اولین بار در تاریخ ادبیات ما قلم از دست خواص خارج می شد و شیوه های سخن عامیانه اعتبار می یافت. نکته جالب توجه اینکه اگر چه اعتبار یافتن ادبیات عامیانه و باز شدن پای اقشار مردم در عرصه اظهار نظر خود بخود گامی بسوی تحقق آرمانهای حقوق بشر بود اما مصادیق این اصول و قوانین بیشتر در کلام فضلا، شاعران و نویسندگان رسمی آشکار می شد. بعبارت دیگر حقوق بشر چیزی نیست که خود در میان مردم بجوشد و شکل و نظام بگیرد بلکه موقوف است به برخی تجربه ها که در سطوح حکومتی و یا دست کم مدیریت نهادهای اجتماعی بدست می آید. جامعه باید نخست مدنی شده باشد تا این اندیشه ها مجال شکل گرفتن بیابند. در ادبیات مشروطه بخش قابل ملاحظه ای از فراورده های ادبی از دل جامعه بی شکل و غیر مدنی بیرون می آمد که تا تحقق آرمانهای حقوق بشر فاصله زیادی داشت. اما به هر تقدیر لازمه دست به کار شدن بیداری است.

ادبیات مرده

شاید بتوان گفت ماجرای ادبیات مشروطه از زمانی آغاز می شود که پای خارجی ها به ایران باز شد. ناصر الدین شاه که پادشاهی شعر دوست و سخن شناس بود، دیگر به اندازه سابق از توصیف خال و خد و مدح اسب و لغز شمع و قلم لذت نمی برد. خارجی ها مرتب می آمدند و می رفتند، امتیاز می گرفتند و بانک تاسیس می کردند. اما ادبای پیرامون شاه چیزی از کار و سیاست ایشان نمی فهمیدند. ضرورت دفن کردن این ادبیات مرده دیگر بر شاه و وزیر و از آن مهمتر بر اهل قلم آشکار بلکه عاجل و حتمی شده بود.

آه از این شاعران نادیده

که ندارند نور در دیده

قد خوبان به سرو می مانند

رخ ایشان به ماه تابیده

ماه قرصی است ناتمام عیار

سرو چوبی است ناتراشیده

از طرف دیگر مسئله حدود و مرزها بود که داشت بشدت تحدید می شد. جنگهای روسیه و هرات و بی سروسامانی عمومی که بر تمام مرزها حاکم بود این ضرورت را پیش می کشید که مردم و نه فقط مردم پایتخت بلکه اتفاقا مردمی که در حاشیه های جغرافیای ایران می زیستند احساس عمیق تر و دقیق تری از مفهوم کشور داشته باشند. مادر بیمار وطن که در بستر مرگ افتاده بود قدرت آن را نداشت که دست های بی ناموس را از خود دور کند. خاک بر سر پسران این مادر، که چه بی غیرت اند و وای به حال دختران این مادر که چه روزگار سیاهی را انتظار می کشند. ادبیاتی که با تمثیل های گوناگون و موثر بتواند این سخن را در گوشها زمزمه کند، نمی توانست در محفل های ادبی وابسته به دربار که ملک را مقدس و ودیعه الهی می دانستند و شاه را وارث آن و جمجاه و جاودانی می گفتند، شکل بگیرد. ضرورت ها ایجاب می کرد که شاعران و نویسندگان نسبت به شاهان گستاخ شوند و برایشان وظایفی تعیین کنند و از ایشان انجام این وظیفه را بخواهند. در داستان مسالک المحسنین نوشته طالبوف که سفر نامه خیالی گروهی از اهل تحقیق است در صحنه های پایانی خوابی را شرح می دهد که این گردنگیر شدن شاهانه را به انجام وظیفه نشان می دهد. "من که پادشاه موروثی این ملک هستم (مظفر الدین شاه) اعتراف می کنم که اداره ایران غیر منظم است، تبعه از سرنوشت خود شاکی است، عرایض به ما نمی رسد. رجال دولت به ما خیانت کردند. من که ولیعد بودم در خارج مرکز اداره پیر شدم. اما خدا شاهد است بعد از جلوس، یک روز از خیال سعادت ملت و نشر آزادی و مساوات و تجدید حقوق و حدود غافل نبودم."

همچنین این ضرورت پیش می آمد که همه خود را موظف بدانند. بالاخره یک مملکتی دارد تباه می شود حالا گیرم شاه نالایق! امر از دیگران برداشته نیست. شب نامه هایی از گروههای زنان در دست است که مردان را جاهل و بیغیرت خوانده اند و در چنین شرایطی زنان را مکلف به حفظ نوامیس انگاشته، شعارهای انقلابی سر داده اند. شاه که پدر خانواده بود چنانچه معذوری او را از حرکت باز می داشت، بارش بر دوش دیگر اعضای خانواده می افتاد. این احساسی بود که در سطح خانواده ها هم بعنوان کوچکترین نهاد اجتماعی رسوخ کرده بود و ثمره خجسته آن حضور زنان در صحنه فعالیتهای اجتماعی بود. تاثیر این موضوع در ادب فارسی چشمگیر است. چهره معشوق در اثر این تحول چنان تغییر می کند که دیگر از معشوقان قدیم بازشناخته نمی شود. اما از جنبه حقوق بشر نیز از موثرترین رویدادهای این دوره است. حضور اجتماعی زن این فکر را پیش می کشید که هر فرد انسانی پیش از هر چیز یک واحد مستقل است.

مگر زن در میان ما بشر نیست

مگر در زن تمیز خیر و شر نیست؟

تو پنداری که چادر زاهن و روست

اگر زن شیوه زن شد مانع اوست

اگر زن را بیاموزند ناموس

زند بی پرده بر بام فلک کوس

برون آیند با مردان بجوشند

به تهذیب خصال خود بکوشند

زن رفته کالژ دیده فاکولته

اگر آید به پیش تو دکولته

چو در وی عفت و آزرم بینی

توهم در وی به چشم شرم بینی

شاخص مهم دیگری که ادبیات مشروطه را به مسئله حقوق بشر وصل می کرد پیدا شدن ادبیات مبارز یا ادبیات مبارزه بود. رویدادهای سیاسی و اجتماعی با حجم و سرعت سیل آسایی جامعه را دچار طوفان کرده بود. کسانی با ترجمه ادبیات غرب و کسانی با حضور در کشورهای اروپائی رسالت تحول را بر دوش اهل قلم می دانستندشاعران و نویسندگان با سرعت شروع به تولید انواع مختلف ادبی از شعر، داستان، نقد، ترجمه، مقاله، نمایشنامه و قطعات قابل نشر در جراید کردند. بسیاری از این نویسندگان خود مستقیما در مبارزه شرکت داشتند. کسانی جان خود را در این راه گذاشتند. این امر باعث می شد که ادبیات زبان حال کسانی باشد که عملا جامعه را به سمت مدرن شدن سوق می دادند. قلم ها در دست کسانی بود که با دردها خوگر نمی شدند. میکروبها را می جستند و داروها را. خدمت بزرگی که این جنبه از ادبیات به حقوق بشر می کرد این بود که در آنروزها و پس از آن روزها رشد ادبیات مبارز، مفهوم تشکل و تشکیلات را به میان مردم می برد. تلفات این اقدام برای جامعه ما بسیار سنگین بود. آیا راه های بی دردسرتری وجود داشت که توده های بی شکل را از فکر رمه بودن معطوف کند و در دل خود هویت های صنفی و سیاسی را ببالاند و از هیچ بیافریند

توده را با جنگ صنفی اشنا باید نمود

کشمکش را بر سر فقر و غنا باید نمود

تا مگر عدل و تساوی در بشر مجری شود

انقلابی سخت در دنیا بپا باید نمود (فرخی)

یادآوری

نکته ای که نباید از نظر دور داشت اینکه گاه ادبیات مشروطه علی رغم ظاهرش از فکر حقوق بشر دور می شود و این بستگی به رویکرد متفکرین آن عصر نسبت به مفهوم عدالت دارد. گاه تحقق آرمان عدالت (مخصوصا در شور انقلابها) حقوق بشر را خدشه دار می کند. وقتی که در ادبیات این دوره به "عدالت" و دادخواهی ها می رسیم از این منظر که نفی استبداد می کند و قدرت مطلقه را در مقابل اراده عمومی می نهد، کاملا با فکر حقوق بشر سازگار است. اما از این جنبه که تحقق عدالت را موقوف به یک ایدئولوژی عدالت خواهانه می نماید می تواند در راه رسیدن به اندیشه حقوق بشر مانع ایجاد کند. در ادبیات عرفانی ما تعالیمی است که به مراتب از این نوع افکار در ادبیات مشروطه به اندیشه حقوق بشر نزدیکتر اند. مثلا در نگاه عرفانی تقابل شاه و گدا صرفا از منظر کرامتهای انسانی است. از نظر متصوفه: "بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند" قدر و مقام ایشان یکی است اما همچنان شاه مستبد و خونریز است و گدا درمانده و ناتوان. در این حکایت شیرین سعدی دو پدر مرده با هم چنین گفتگو می کنند: توانگر زاده ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت پیروزه دروبکار برده بگور پدرت چه ماند خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده. درویش پسر این شنید و گفت: تا پدرت زیر آن سنگهای گران بر خود بجنبیده باشد پدر من ببهشت رسیده بود

به همه حال اسیری که زبندی برهد

بهتر از حال امیری که گرفتار آید

اینجا تساوی انسانی آدمها را می بینیم در پشت ظواهر متفاوتشان. این فکر را با ماده اول اعلامیه جهانی حقوق بشر مقایسه کنید که می گوید:

"تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند. همه دارای عقل و وجدان می باشند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند"

همچنین مقایسه کنید با ماده 4 اعلامیه اسلامی حقوق بشر :

"هر انسانی حرمتی دارد و می تواند از آوازه خود در زندگی یا پس از مرگ پاسداری نماید و دولت و جامعه موظف است که از پیکر و مدفن او پاسداری کند."

و این در حالی است که در نگاه سعدی و همعصرانش یکی انگاشتن شاه و گدا (خارج از حوزه معنوی) نقض آشکار عدالت است و وجود اختلاف طبقاتی لازمه گردش امور و استقرار قانون می باشد.

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان

توهر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی

این نگرش سنتی در ادبیات مشروطه در هم شکست اما به صرف اینکه مساوات طلبی را بجای آن می گذاشت قدمی به سمت تحقق حقوق بشر بر نمی داشت. چه بسا که مساوات طلبی ها پرده های کلفت تری بر روی وجود کریمانه آدمی کشیده اند.

متاسفانه آدمی و ارزشهای او از فرط وضوحی که دارد در پشت ظاهرها و آرایه ها مخفی می ماند. سعدی و سعدی ها نه تنها شان انسانی گدا را از دلق مندرسش بیرون می کشیدند و به چشم اهل زمانه می آوردند بلکه شان انسانی شاه را هم که زیر جامه های فاخر و دکمه های طلا پنهان بود می جستند و بر می کشیدند و به چشمها فرو می کردند. مخصوصا چشمهای بی نور خود شاهان که به خاطر این از خود بیگانگی ها سفید شده بود. چراغ اینگونه هدایت ها در ادبیات مشروطه که سراسر عرصه تند باد حوادث و دم و بازدم مبارزان آراء و عقاید بود بشدت اسیب پذیر شد. اما به هر تقدیر این میراث در ادبیات این عصر باقی ماند و به ما رسید در اینجا قطعه کارگر و کارفرما را از دیوان ایرج میرزا برای نمونه این مفهوم و بعنوان حسن ختام بخوانید

شنیدم کارفرمائی نظر کرد

زروی کبر و نخوت کارگر را

روان کارگر از وی بیازرد

که بس کوتاه دانست آن نظر را

بگفت ای گنجور این نخوت از چیست

چو مزد رنج بخشی رنجبر را

من از آن رنجبر گشتم که دیگر

نبینم روی کبر گنجور را

تو از من زور خواهی من ز تو زر

چه منت داشت باید یکدگر را

تو صرف من نمایی بدره سیم

منت تاب روان نور بصر را

منم فرزند این خورشید پر نور

چو گل بالای سر دارم پدر را

مدامش چشم روشن باز باشد

که بیند زور و بازوی پسر را

زنی یک بیل اگر چون من در این خاک

بگیری با دو دست خو کمر را . .

ز من زور و ز تو زر این به آن در

کجا باقیست جا عجب و بطر را . .

چرا بر یکدگر منت گذارند

چو محتاجند مردم یکدگر را


توضیحات:

١-اینکه آثار ادبی دراویش شیعی و شعر و شاعران نوحه سرا و مناقب گوهرگز در اندازه کارهای بزرگ پیش در نیامد از جمله به این دلیل بود که یک حوزه مهم ادبیات فارسی در خارج از ایران شروع به رشد و فعالیت کرد و ذوق ادبی زمان را به سوی خود کشید. به همین دلیل فکر شیعه بعنوان یک حوزه فکر ایرانی اگر چه ناقض اصل یاد شده نیست اما مثال خوبی برای نشان دادن هماهنگی فکری و ادبی ایرانیان نمی باشد.

٢-برابری نبی و ولی هم بعد ملی دارد و هم بعد صوفیانه. ملی است از اینکه ایرانیان را از داشتن پیامبر هم زبان بی نیاز می کند و صوفیانه است از اینکه به واجد بودن پرتوهای مختلف نور که از یک منبع برخاسته اند تاکید دارد.

© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS