برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران

مقدمه:

زندانیان سیاسی اهواز تا اواخر سال ١٣٦٤ در زندان کارون محبوس بودند. زندان کارون در بخش سیاسی دارای سه بند بود: ٥ ، ٦ و ٧. بند ٦ بند زندانیان تواب بود. بند ٥، بند بینابینی، شامل هیجده سلول ١×٢ بود و در برخی از آنها زندانیان سرموضع در پشت پرده زندانی بودند و زیر نظر نگهبانان تواب مورد آزار و توهین قرار می گرفتند. بقیه سلولهای این بند، درشان باز بود و هر کدام یک تخت سه طبقه داشتند. زندانیان «نو تواب» در اینجا زیر نظارت توابان دوآتشه دوره آزمایشی خود را می گذراندند که بعد یا آزاد و یا به بند ٦ منتقل می شدند. اگر هم از امتحان مردود بدر می آمدند، سر از بند ٧ درمی آوردند که عمدتا از زندانیان سرموضع تشکیل می شد. این بند شامل چهار اتاق دربسته بود. زندانیان در این بند، سه بار در روز اجازه دستشوئی رفتن داشتند و روزانه یک بار بمدت یک ساعت می توانستند از حیاط استفاده کنند.

اواخر سال ١٣٦٤ تمامی زندانیان سیاسی باقیمانده (بخشی از توابان آزاد شده بودند) به زندان جدیدی به نام «فجر» که در سه راه خرمشهر واقع بود، منتقل گردیدند. این زندان دارای دو حیاط بزرگ بود با بندهای مختلف، اتاقهای دربسته و سلولهای انفرادی. در اینجا اتاقهای دربسته این حسن را داشتند که همگی دارای توالت بودند. به این ترتیب مسئله طاقت فرسای انتظار کشیدن وقت دستشوئی از میان می رفت ولی کماکان حیاط رفتن یک ساعته بود و ملاقات غیرحضوری. از سال ١٣٦٥ که هوادران آیت الله منتظری برخی از سمتها را در دادگاه انقلاب اشغال کردند، ما شاهد تغییرات مثبتی در زندان بودیم. اولا با آزادی زندانیان تواب، که ثمر این تغییرات بود، خود بخود فشار جو زندان رو به کاهش گذاشت. ثانیا هواخوری طولانی تر شد. ثالثا تعدادی کتاب قابل مطالعه در کتابخانه قرار داده شد که افراد سرموضع هم اجازه استفاده از آنها را از طریق سفارش دادن کتابها داشتند. در سال ١٣٦٦ حتی از خانواده ها سفارش کتاب قبول می شد. به این ترتیب کتابهائی مثل رمان و خودآموز زبانهای مختلف به زندان وارد شد. رابعا به اتاقها تلویزیون داند، همچنین اجازه روزنامه های دولتی را داشتیم. خامسا هرازگاهی امکان ملاقات حضوری با خانواده ها (البته با حضور نگهبان) برای همه میسر گردید.

در سال ١٣٦٦ ما شاهد نوعی بازگشت از طرف برخی زندانیان به ظاهر تواب به سر موضع بودیم، که بعضا به انتقال آنها به اتاق دربسته منجر می شد. در این مدت به خاطر کیفیت بسیار پائین غذا چندین اعتصاب صنفی صورت گرفت، که گاه عمومیت یافته، مدتها بطول می انجامید و سرانجام به موفقیت نائل می شد. این امر اعتماد به نفس زندانیان سیاسی را بالا برد. با توجه به اینکه از سال ١٣٦٥ بتدریج کنترل امور زندان از دست توابین خارج و به پاسداران و سربازان وظیفه پاسدار سپرده شده بود، رودرروئی زندانیان با مسئولین و نگهبانان بود. نوعی روحیه تهاجمی در زندانیان و بخصوص در بین مجاهدین مشاهده می شد، که پس از سرکوبهای شدید سالهای اول دهه ٦٠ و سپس لورفتن تشکیلات زندان در سال ١٣٦٣ و سرکوب متعاقب آن، دوباره جان گرفته بود. ارعاب سالهای پیش کاهش یافته و مقاومت دیگر در انحصار درصد کمی از زندانیان مقاوم نبود.

بعلاوه خانواده ها نیز اکنون تحت تاثیر تغییراتی که در جو جامعه سرخورده از حکومت و جنگ طولانی بروز کرده بود، با سربلندی بیش از پیش به ملاقات عزیزان خود آمده و این غرور را در رفتارشان نسبت به مسئواین زندان نشان می دادند. حالا دیگر کمتر خانواده ای حاضر می شد که به توصیه مسئولین زندان و دادگاه انقلاب، زندانی خود را تشویق به نوشتن توبه نامه و یا نماز خواندن کند و یا التماس نماید. خلاصه اینکه تغییرات در فضای اجتماعی به انحا مختلف خود را در جو زندان بازتاب می داد. این از چشم مسئولین دور نمی ماند. زندان می رفت که ابزاری شود برای زهرچشم گرفتن از توده مردم، که حال به خود اجازه می دادند تصمیمات حکومتی را زیر سوال برند و اینجا و آنجا خشم خود را از روند امور ابراز نمایند.

در سالهای ٦٥ و ٦٦ تعداد قابل توجهی از زندانیان، و حتی از زندانیان اتاق های دربسته، آزاد شدند. اکنون هر اتاق شامل حدود ١٥ تا ٢٠ زندانی می شد. با تقلیل تعداد زندانیها امکانات زندگی هم نسبتا بهتر می شد. در نوروز ١٣٦٧ مدیریت زندان طی یک اقدام بی سابقه به زندانیان سرموضع اجازه داد که بطور حضوری و بدون نگهبانی چند ساعتی را با خانواده شان بگذرانند. چه ساعات لذت بخشی بود و از نظر اطلاع رسانی چقدر مفید!

اما افسوس که به زودی این آرامش قبل از طوفان وارد مرحله خونباری شد، که کسی تصورش را نمی کرد. بحث ما در ان موقع این بود که آیا تغییرات و تسهیلات کمومی بازگشت پذیرند یا خیر. خیلی ها اوضاع را بازگشت ناپذیر می دانستند و برخی هم معتقد بودند که بمناسبت رابطه زندانبان و زندانی، همیشه امکان بازگشت به گذشته وجود دارد. ولی آنها هم به هیچ وجه ابعاد آنچه را که در تابستان ١٣٦٧ روی داد، حتی در تاریکترین کابوس هاشان تصور نمی کردند.

سیر فاجعه ٦٧

فکر می کنم حکومت تازه قطعنامه آتش بس را پذیرفته بود که بلندگوی زندان شروع به پخش چند نماز جمعه کرد که تماما حاکی از ابراز نگرانی در مورد اوضاع جبهه ها بود. امام جمعه کرمانشاه به وضوح از حمله مجاهدین سخن بمیان آورد. پخش این نوع خبرها با سیاست رژیم در زندان منافات داشت. به همین جهت، شک ما برانگیخته شد، چرا که در شرایط خطر، زندانیان آسانترین هدف برای سرکوب هستند. مجاهدین اما سرمست از باده پیروزی به همدیگر تبریک می گفتند و شبها سعی می کردند تلویزیون عراق را با تغییر جهت آنتن شکار کنند. متاسفانه ارتباط ما با آنها از طرف خود آنها بلوکه بود و تنها امکانی که وجود داشت رابطه و گفتگوهای فردی با آشنایان بود. حتی مجاهدینی هم که رهبری رجوی را قبول نداشتند ولی توبه نکرده بودند، پذیرفته بودند که مجاهدین در آستانه پیروزی هستند. در یک روز پنجشنبه- فکر کنم ٦ مرداد بود- که روز ملاقات بود و همزمان وقت هواخوری هم بود، پس از اینکه چند نفری به ملاقات رفته بودند، یکباره ملاقات قطع شد و از ما خواستند که به داخل اتاق برویم. همگی شروع کردیم به اعتراض و مجاهدین تصمیم گرفتند که در حیاط بمانند. تصمیم شان یکجانبه بود، با اینهمه دیگران هم چاره ای جز ماندن ندیدند. در مناسبات آن روز، هیچکس نمی خواست متهم به سازشکاری گردد. پس از چند بار تذکر از بلندگوی زندان، ناگهان عده ای نگهبان با کلاشینکوف در پشت بام ظاهر شدند و از بالا حیاط را در محاصره گرفته و به حالت تهدیدآمیزی بطرف ما قراول رفتند. در اینجا ضمن صحبت با بچه های مجاهد، آنها قانع شدند که شرایط غیرعادی است. همگی به داخل اتاقها رفتیم. بحث بر سر تحلیل حادثه ای که پیش آمد بود، گرم بود که آمدند و تلویزیون را بردند. سپس یکی از بچه های مجاهد را که توبه رقیقی کرده ولی بیش از آن حاضر به همکاری نبود و بهمین جهت هم در اتاق دربسته بود، صدا زدند. چند ساعت بعد که برگشت، معلوم شد که رضا صرامی، رئیس زندانهای خوزستان، شخصا با وی صحبت کرده است. محتوای صحبتهایش بشدت تهدیدآمیز بود و در واقع پیامی بود برای همه ما.

شب آن روز صدای بلندگوی زندان بلند شد. شخصی بعد از بسم الله القاسم الجبارین، چند آیه تهدیدآمیز ایراد کرد و سپس فریاد زد: «جوخه شماره ١ آتش.»

صدای رعدآسای رگبارها در زندان پیچید. بعد «جوخه شماره ٢ آتش» و باز صدای رگبارها. ما فکر کردیم که اتاق به اتاق مشغول کشتار زندانیان هستند و بزودی نوبت ما می رسد. بیاد فیلمی افتادیم که در یکی از کشورهای آمریکای لاتین اتفاق افتاده بود و زندانیان را در اتاق هاشان تیرباران کرده بودند.

قضیه آن شب یک نمایش بود. دود باروت فضا را اشباع کرده بود. بعدها شنیدیم که مردم منطقه اطراف زندان هم صداها را شنیده بودند. شب با نگرانی و ابهام سپری شد. فردای آن روز ناگهان در اتاق با لگدی باز شد و صرامی با عده ای نگهبان وارد شد. با خشونت موکت را به کناری زدند و یک میز و صندلی بر زمین قرار دادند. صرامی پشت میز نشست و گفت: ما دوباره به سال ٦٠ برگشته ایم و همگی باید دوباره محاکمه شوند.

وضعیت به محاکمه صحرائی شبیه بود. آنگاه نک تک ما را صدا زد و در حضور دیگران بازجوئی شدیم. در مور چپها سوالات اینها بود:

- در رابطه با چه گروهی دستگیر شده اید؟
- آیا آن گروه را قبول دارید؟
- جمهوری اسلامی را قبول دارید؟
- اسلام را قبول دارید؟
- حاضرید نماز بخوانید؟
- خدا را قبول دارید؟

در مورد مجاهدین سوالها فقط اینها بود:

- در رابطه با چه گروهی دستگیر شده اید؟ (این سوال به این منظور بود که ببیند زندانی می گوید منافق یا مجاهد)
- آیا منافقین را قبول داری؟
- آیا رجوی را قبول داری؟

زندانیان چپ تماما از خود دفاع کردند و از پذیرفتن جمهوری اسلامی، اسلام و نماز استنکاف کردند. مجاهدین هم که بعد از چپها مورد بازجوئی قرار گرفتند، از بکارگیری واژه منافق، که در آن زمان در زندان معمول بود، خودداری کردند. در آخر صرامی خطاب به چپها گفت: «شما مرتد هستید و حکم مرتد اعدام است.» و خطاب به مجاهدین: «شما هم منافقید و حکم منافق اعدام است.» سپس از اتاق خارج شدند. بعد از رفتن آنها تا مدتی همه در فکر بودند. اهمیت و جدیت شرایط کم و بیش برای همه روشن بود. و انتظار احساس غالب بود. ساعتی بعد نگهبان آمد و خطاب به ما چپها گفت که وسایلمان را جمع کنیم و اسم مان را روی آنها بنویسیم. (ما این وسایل را دیگر هرگز ندیدیم. بعدها یکی از نگهبانان تعریف کرد که کوهی از وسایل زندانیان در محوطه زندان ریخته شده بود و هرکسی که چیز به دردخوری در آن می دید، برمی داشت. فکر می کردند صاحبان این وسایل دیگر زنده نیستند.)

ما را بیرون فرستادند. می توانستیم فقط یک کیسه پلاستیک همراه داشته باشیم از وسایل ضروری. به همدیگر نگاه کردیم، طعم تلخ سرنوشت را در کام خود مزه مزه کردیم و در هنگاه خروج با نگاه مشفقانه مجاهدین که فکر می کردند ما را برای اعدام می برند، بدرقه شدیم. از آنجا ما را به مسجد زندان بردند و با کمال تعجب متوجه شدیم که زندانیان چپ اتاقهای دیگر دربسته هم آنجا هستند. بعلاوه بچه های چپ از شهرهای دیگر خوزستان مثل دزفول، مسجدسلیمان، شوشتر، ماهشهر و نیز زندانیان خلق عرب هم آنجا بودند. با توجه به اینکه تا آن وقت شدیدا از تماس ما با آنها جلوگیری می کردند، این کار آنها حدس ما را تقویت کرد که چون می خواهند همه را اعدام کنند، دیگر برایشان فرقی ندارد که همدیگر را ببینیم. بهر حال از فرصت استفاده کرده و با همدیگر آشنا شدیم و اخبار را سریعا به گوش هم رساندیم. ساعتی بعد رحیم اسداللهی هم، که به دلیل درگیری لفظی با صرامی در تجدید محاکمه به انفرادی برده شده بود، نزد ما آورده شد. جمع مان تکمیل گردید. او مسئول شاخه خوزستان فدائیان خلق-اکثریت بود که بعدا اعدام شد.

تا غروب بلاتکلیف آنجا نشسته و حدس و گمان بهم می بافتیم که دیدیم چند اتوبوس وارد زندان شدند. شیشه اتوبوسها گل اندود شده و فقط شیشه جلوی راننده شفاف بود. مامورین ما را دو به دو بهمدیگر دستبند زده و در داخل اتوبوس نشاندند. بدون اینکه به سوالات ما توضیج دهند، اتوبوس به راه افتاد. برخلاف انتظار ما توقفی در میان راه صورت نگرفت. می شد از مسیر حدس زد که ما را به سمت اصفهان می برند. در بین راه فقط یک بار ما را برای رفع حاجت پیاده کردند. آنجا مسجدی در یکی از شهرهای استان اصفهان بود- فکر کنم نجف آباد بود- و نگهبانها به مردمی که برای دیدن ما جمع شده بودند، می گفتند که ما اسیر جنگی هستیم.

سرانجام به زندان اصفهان رسیدیم. در آنجا ما را به یک بند متروکه، که از تعداد زیادی اتاق و یک سالن تشکیل می شد، بردند. سپس ما را چهارنفره در اتاقها گذاشتند و درها را بستند. یک نفر با صدای بلند گفت: ما می خواهیم با هم باشیم. اصلا چرا ما را اینجا آورده اید؟

بقیه هم شروع کردند به در زدن. ولی نگهبانها فقط ما را به دستشوئی بردند و دوباره درها را قفل کردند. صدای اعتراض بالا گرفت. سرانجام همه ما را در راهرو بند جمع کردند و صرامی همراه با رئیس زندان اصفهان و چند نگهبان مسلح آمدند. رئیس زندان اصفهان گفت: شما متوجه شرایط خود نیستید، وضع فرق کرده و دیگر جای این حرفها نیست. من همین الان دارم از میدان تیر می آیم، در آنجا اعدام جریان دارد.

ما گفتیم که ما زندانی شما نیستیم و مسئول ما دادستانی انقلاب خوزستان است. بعد از مدتی جروبحث، سرانجام در اتاقها را باز کردند و گفتند که هر کس مقررات زندان اصفهان را بپذیرد، نماز بخواند و در مراسم صبحگاه حاضر شود، به یندهای اصلی که امکانات رفاهی خیلی بهتری دارد، منتقل می شود و بقیه همینجا می مانند. طبق معمول چند نفری را که بیشتر اعتراض کرده بودند، به انفرادی فرستادند. بعد از چند روز تعدادی از بچه های تواب مجاهد و نیز بچه های خلق عرب و تعدادی تازه دستگیر شده که همگی با ما به اصفهان فرستاده شده بودند، مقررات زندان را پذیرفته و بداخل بندها منتقل شدند و ما در همان بند متروکه باقی ماندیم.

بچه هائی که در انفرادی بودند، بتدریج به بند بازگشتند و پس از حدود یک ماه به ما اجازه هواخوری هم دادند. این وضع بلاتکلیف، که طی آن خانواده ها از ما کوچکترین اطلاعی نداشتند و فکر می کردند که اعدام شده ایم، تا آذر ماه ادامه یافت. سپس دوباره ما را سوار اتوبوس کردند و این بار بدون توقف تا زندان فجر اهواز برگردانده شدیم. در آنجا ما را در بند بزرگی اسکان دادند که حیاط بزرگی هم داشت و در آن چند ساعت در روز باز بود. به محض رسیدن به اهواز اعلام کردند که باید موی سرمان از ته تراشیده شود و لباس زندان بپوشیم. ما بشدت اعتراض کرده و به اعتصاب نشسته دست زدیم. ما را به زور کشان کشان بردند و موی سرمان را تراشیدند و به ما لباس زندان پوشاندند.

اعدامها

در اولین ملاقات، که اندکی بعد داده شد، دانستیم که خانواده ها چه کشیده اند و همچنین در ملاقاتها از طریق کسانی که خواهر یا برادر مجاهد داشتند، از سرنوشت مجاهدها با خبر شدیم. تمامی زندانیان مجاهد سرموضع را اعدام کرده بودند و مجاهدین تواب هم بعد ار بازگشت از اصفهان کم و بیش اعدام شدند. با شنیدن این خبرها برای دوستانی که از خانواده شان افرادی را اعدام کرده بودند، مجلسی ترتیب دادیم و برای مشخص کردن اعتراض مان ٤٠ روز ریش نزدیم. عده ای را بردند و سین جیم کردند. آنها به اعدام زندانیان اعتراض کردند، اما دیگر در موردشان سخت نگرفتند. بچه های شهرستانی هم بتدریج به زندان شهرهاشان فرستاده شدند.

در اوائل دی ماه رحیم اسداللهی را خواستند و پاسدارانی که از تهران آمده بودند به وی گفتند که حکم اعدام تعلیقی او هم اکنون به جریان افتاده و فقط به شرطی از اعدام نجات می یابد که توبه نماید. او شجاعانه شرط آنها را رد کرد. فکر کنم ١٠ دی ماه بود که او را بیرون بردند و چند دقیقه بعد وسایلش را خواستند. معنای این کار اعدام بود. یک هفته به ٢٢ بهمن مانده بود که از ما خواستند آدرس و شماره تلفن خانه مان را بدهیم و گفتند که قرار است آزاد شویم. باور نکردیم با اینهمه بعضیها شماره تلفن شان را دادند. در تعجب کامل ما، کسانی را که شماره تلفن داده بودند، در ٢٢ بهمن ١٣٦٧ با گرفتن وثیقه ملکی از خانواده شان و بدون نیاز به توبه نامه آزاد کردند. وثیقه ملکی برای این بود که آنها باید هر دو هفته یک بار در اداره سپاه خود را معرفی می کردند. بقیه که یا تلفن نداشتند یا اینکه قضیه را جدی نگرفته بودند، باقی ماندند. چند روز بعد سیاست عوض شد و اعلام کردند که باقی مانده ها باید توبه نامه بنویسند. طبعا کسی این را نپذیرفت. لذا همگی را به انفرادی منتقل کردند. در ١٢ فروردین ٦٨ بطور ناگهانی تمامی زندانیان باقی مانده را بدون توبه نامه و حتی بدون وثیقه ملکی آزاد کردند.

پس از آزادی بر ما معلوم گردید که زندانیان اعدام شده را در بخشهای پرتی از قبرستان اهواز و یا در بیابان خاک کرده اند. البته قبر اشخاص مشخص بود. از یکی از سربازانی که در زندان خدمت می کرد، شنیدیم که پس از ٧ مرداد ٦٧ تمام سربازان را مرخص کرده بودند. این سرباز که تصادفا سری به زندان زده بود، پیش از اینکه به او تکلیف کنند که به خانه برگردد، بچه های مجاهد را دیده بود که به سرشان گونی کشیده بودند و برای اعدام می بردند. در خوزستان بنا به تصمیم حاکم شرع استان، زندانیان چپ از شمول اعدام خارج بودند و فقط سه نفر از چپها را اعدام کردند:

-  رحیم اسداللهی، که در بالا به او اشاره شد
-  مجتبی تابان، از افراد بالای فدائیان خلق موسوم به کنگره ١٦ آذر، که در آن زمان تازه دستگیر شده بود. ما او را ندیدیم ولی شنیدیم که در اصفهان اعدام شده است.
-  سیروس، اهل مسجد سلیمان و از بچه های راه کارگر، که با ما به زندان اصفهان منتقل شده بود. او را به سبب اعتراض و شعارهای تند ضدحکومتی به انفرادی بردند. حدس زده می شود که اعدام شده است.

عقیده عمومی زندانیان اهواز بر این است که شکل اعدام در آن سال در اهواز تیرباران بوده است. حداقل در مورد رحیم اسداللهی این امر محرز است.

زندانیان آزادشده به دیدار خانواده های اعدام شدگان رفتند و دسته جمعی به همراه خانواده ها در حالیکه عکسهای اعدام شدگان را در دست داشتند با ١٠ اتوموبیل بر سر قبرشان رفتند. خانواده ها پیگیر علت اعدام فرزندانشان بوده و هستند ولی تا کنون پاسخی دریافت نکرده اند. آنها هنوز هم مراقب قبر جگر گوشه گان خود هستند و مواظبند که آنجا متروکه نشود و خرابش نکنند.

اسامی تعدادی از اعدام شدگان مجاهدین:
-  پروین باقری
-  فاطمه باقری (این دو خواهر نیستند)
-  حمید هادی پور
-  فریبرز اسکندی
-  داریوش همتی
-  احمد نوزادی
-  اصغر نیکپور دیلمی
-  پیام صدیق
-  قانع تبریزی
-  فرهنگ فدائی نیا
-  بهروز ؟ (بچه آبادان)
-  مهرداد باقری


© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS