برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
پرستو فروهر

نزدیک به ١٠ سال از فاجعه‪ی قتل‪های سیاسی‪ پاییز ٧٧ می گذرد. ١٠ سال پر از تلاش، ایستادگی و یادآوری، ١٠ سال پراز شکست.

شرکت در این نشست را مجالی دانستم برای ساختن تصویری از حال در ارتباط با این گذشته‪ی ده ساله- برای بررسی مفهوم گذر یا انجماد زمان در ارتباط با جنایاتی که دادرسی نشده ، دادخواهی که ناتمام مانده. تجربه‪ی سنگین سالیان گذشته برای من مجموعه ای از دریافت‪های حسی و عقلانی است که مرز تحمل را می شکند، در همسویی یا در تقابل با یکدیگر قرار می گیرند وچالشی میان امید و عصیان – میان پایداری و سکون پدید می آورند.

این صحبت را مجالی دانستم برای تفکر به پدیده‪ی تکرار در بستر این تجربه که دو مفهوم ایستادگی و در جازدن را بطور همزمان در بردارد.

گفتار امروزم، کلنجاری است با درد. درد خیل عظیم بازماندگان قربانیان ستم، که من یکی از آن هزارانم. درد مرا به خانه‪ام می برد. تهران – خیابان هدایت- کوچه شهید مرادزاده – یکم آذر ١٣٧٧ – شب قتل پدر ومادرم.

همان شب پس از شنیدن خبر، جماعتی سراسیمه به این کوچه آمدند. پشت در بسته‪ی خانه و در محاصره ماموران حکومتی در ناباوری گریستند.

در طی این سال‪های پس از قتل، گاهی که شب ها دیروقت به خانه می روم، در تاریکی و سکوت انگار حضور درد وشرم این جماعت و همهمه‪ی زجه آلودشان را باز می یابم که زیر پوست شب در این کوچه چنبرانداخته. از میان همهمه که می گذرم، به در خانه که می رسم، در را که باز می کنم، این پیکر بی جان و زخم خورده‪ی پدر ومادرم است که از این خانه بیرون می برند. ماموران شبح وار هل می دهند، کتک می زنند و راه باز می کنند تا این دو جسد را از این خانه ببرند. مادر بزرگم می لرزد- از لابلای صف ماموران دست‪های چروکیده اش را دراز کرده که حتی برای لحظه‪یی نوازش به مردگانش نمی رسد.

من می مانم در تاریکی و تنهایی شب و این تصویر تلخ که در آستانه‪ی در خانه ام تکرار می شود و تکرار می شود.

در خانه را پشتم می بندم ودر فاصله‪ی ابدی قدم‪هایم رد پای پدرومادر را برسنگ‪فرش حیاط می جویم در آن آخرین شب زندگی‪شان که پذیرای خیل قاتلان شدند.

بالای پله‪های ایوان غیبت تلخشان را می بینم، آنجا که به پیشواز، آغوش برمن می گشادند واینک انگار حسرت تلخ این آغوش چارچوبی است برای ورود من به خانه‪ام.

از مجموعه طرح های پرستو فروهر

دررا که باز می کنم ، آن صندلی خالی برچشم هایم هردود می کشد. همان صندلی که قتل‪گاه پدر است. روی صندلی نشسته و تن باوقار به مرگ سپرده و من به یاد می آورم، خط نوشته‪ی قاتلانش درذهنم تکرار می شود که " یکی از برادران بازوی چپش را از پشت گرفت، برادر دیگری بازوی راستش را از پشت گرفت و برادر دیگری از پشت جلوی دهانش را گرفت و طبق دستور ضربه‪های کارد را برسینه اش زد." سر پدرم به عقب می افتد، صدای کشیدن پایه‪های صندلی را زیر سنگینی مرگش می شنوم که قاتلانش روبه قبله، روبه دیوار می چرخانند.

پدرم روی آن صندلی خالی در سکوت مرگش نشسته، سر به عقب دارد، چشمهایش بسته و دهانش انگار به کلام نرمی باز مانده است. عصایش را که از دستش افتاده به این صندلی تکیه می دهم. پدرمحو می شود زیرنوار باریکی از پرچم ایران که بر این صندلی خالی افتاده است.

عکس‪ها‪شان را به دیوار های این خانه زده‪ام. ازدرون قاب‪های عکس به من نگاه می کنند. به چشم‪هایشان خیره می شوم در آرزوی سلامی.

چراغ را که خاموش می کنم، چشم‪هایشان هنوز بازاست و انگار ازدرون قاب‪های عکس بدرقه‪ام می کنند تا انتهای راهرو- تا بالای پله‪ها تا ته آن اتاق - آن فرش خونین که قتلگاه عزیز مادرم است.

مادرم درون قاب عکسش نشسته ، بالای پرچمی که روی زمین پهن شده، زمینی که قتل‪گاه اوست. و من به یاد می آورم دست نوشته‪های قاتلانش را. صدای پلید ذکر یا زهرای‪شان دراین اتاق می پیچد و من چشم می دوزم به تقلای مادرم زیردست‪ها و دشنه‪هاشان. او می افتد و زیر این پرچم محو می شود- من به یاد می آورم ظهر روز چهارم آذرماه تا انتهای راهروی درازی در پزشک قانونی تهران می روم. دستی دری رو به حیاط باز می کند. آنجا عزیزانم روی رو بر برانکارد کنارهم خوابیده اند.

صورت‪هاشان سردی سردخانه را دارد و خشکی موهایشان زیر نوازش دست های من دیگر نرم نمی شود. آنقدر تمنا و ناسزا می گویم تا دستی پارچه‪ی روی آن دو آغوش عزیز را بالا می زند. سر به زیر این پارچه ها می کنم. حفره‪های عمیق زخم دهان باز کرده اند تا چشم‪های مرا به قعرصبوعیت ببرند.

چشم‪هایم هنوز درون آن حفره‪ها مانده اند که دستی مرا کنار می زند. دستی آن زخم ها را دوباره می پوشاند. دستی دو برگه‪ی کاغذ به دستم می دهد و من می خوانم: ١،٢،٣، ٤، ٥، ١٤، ٢٥. زخم‪هاشان را شماره کرده اند با قطر و عمقشان.

چشم‪هایم درون آن حفره‪های زخم مانده اند و من به یاد می آورم روز دهم آذر را. ده روز بود که ماموران در خانه به روی ما بسته بودند و می گفتند رد پای قاتلان را دراین خانه پی‪گیری می کنند. صبح آن روز به همراه برادرم و چند مامور با برگه‪ی تحویلی که سرانجام پس از بارها و بارها مراجعه، گرفته بودیم به در خانه‪مان رفتم. پاهایم نمی کشید. بالای پله‪های ایوان، برادرم که در ساختمان را باز کرد فریادش پیچید که با این خانه چه کرده‪اید. درون خانه انگار گردبادی از تطاول وزیده و انبوهی از کاغذ‪ها و کتاب‪ها، قفسه‪های بازمانده و صندلی‪های واژگون برجای گذاشته باشد. و من به یاد می آورم برگه‪ی گزارشی که در پرونده خواندم از یک مامور کلانتری که در تاریخ ٧ آذرماه نوشته بود: «ماموران امنیتی آمدند با وانتی، نه کارتن پر از کاغذ و نوار از این خانه خارج کردند.» هرآنچه را که نشانی از تاریخ و هویت زندگی صاحبان این خانه داشت به غارت برده بودند. این تصویر خانه‪ی من است که در هم‪زمانی ناممکن مامن و مسلخ جای گرفته. آینه‪ی کوچکی ازتصویر بزرگ سرزمین‪مان .آنجا که مفهوم خانه و قتل‪گاه به هم آمیخته. سرزمینی که هر تار مهر به آن در پودی از درد بافته شده. آنجا که تقویمش پر از حفره‪های زخم است.

پاییز ٧٧ مقطعی از زمان گذشته نیست. حضور بی انقطاع جنایت است. زمان را چگونه درک می کنیم؟ اگر زمان فاصله‪ی میان قدم‪هاست در راهی که می رویم، چه راهی طی شده در درازای این ده سال؟ نگاهی به سیر آنچه دراین سال‪ها گذشت، آنچه کردم، درک تلخی از انجماد زمان به همراه دارد. پائیز ٧٧ قتل پیروز دوانی، مجید شریف، داریوش و پروانه فروهر، ابراهیم و کارون حاجی زاده، محمد مختاری و محمد جعفر پوینده.

این فصل را می توان به یقین نقطه‪ی اوجی درواکنش مردمی در دفاع از حقوق دگراندیشان درایران دانست. در تشنج این فصل، علی‪رغم موج ترس حاکم، وجدان زخم خورده ملت بانگ اعتراض برآورد و شرمسار از ستمی که بردگراندیشان رفته بود، پرچم دادخواهی برافراشت. ابعاد اعتراض شکست و به درون توده‪ی مردم کشیده شد. اعتراضات بین‪المللی با این جنبش دادخواهی ایرانیان هم‪گام شد و سبب گشت که دستگاه حاکمه در اطلاعیه‪ ای رسمی اعلام کند که دراین جنایت‪ها، ماموران وزارت اطلاعات وامنیت جمهوری اسلامی مسئول بوده اند. و این صحه‪یی بود برداوری عمومی که از همان ابتدای پخش خبراولین قتل‪ها انگشت اتهام را به سوی اهرم‪های قدرت نشانه کرده بود. این اعتراف رسمی در ابتدا موجی از خوشبینی درمیان بخشی ازایرانیان و به ویژه محافل بین‪المللی پدید آورد که با افشای حقایق در مورد این جنایت‪ها، بافت خشونت تنیده در نهادهای حکومتی در ایران رسوا و قطع خواهد شد. اگرچه از همان اطلاعیه‪شان پیدا بود که درصدد هستند مجرمان این جنایت‪ها را به محفلی از چند مامور خود سر و برداشت‪های نادرست آنان محدود جلوه دهند. اما جامعه‪ی ایرانی قانع به این توضیح نبود و از تلاش برای آشکار شدن ابعاد واقعی این جنایت‪ها باز نایستاد. تلاش های پی‪گیرانه‪ی مطبوعات در ایران که آزادی‪های نسبی به دست آورده بودند و به ویژه دگراندیشان در داخل و خارج از ایران دراین راستا بود که ابعاد و پیشینه و خط و ربط فکری و تشکیلاتی این جنایت‪ها را پی گیری کنند و مسئولان را به پاسخ‪گویی وادارند.

اما مسئولان قضایی رسیدگی به پروند قتل‪های سیاسی آذر ٧٧ که محدود به چهار قتل، کشتن داریوش وپروانه فروهر، محمد مختاری و محمد جعفر پوینده می شد، روند تحقیقات را زیر پوشش حفظ امنیت ملی از افکارعمومی و حتی از ما بازماندگان قربانیان و وکلایمان مخفی داشتند و همزمان به ضد ونقیض گوی‪هایی پرداختند که تنها هدفش خاموش کردن عطش حقیقت‪یابی و دادخواهی مردمی بود.

سرانجام پس از نزدیک به دوسال کشمکش‪ها و زدوبندهای پشت پرده‪ی صاحبان قدرت اعلام پایان تحقیقات و تشکیل دادگاه در شرایطی انجام شد که اندک آزادی‪های مطبوعات محدود شده بود و در پی یورش‪های پیاپی به معترضان جوترس خوردگی بیش از پیش مسلط بود. این شرایط زمینه‪ی آماده‪یی بود تا مسئولان با تحمیل برداشتی تحریف‪آمیز و محدود کننده از گستره وعمق این جنایت‪ها، نمایشی زیر نام دادرسی به صحنه آوردند. روز نخستی که برای اعلام شروع خواندن پرونده به همراه وکیلم خانم عبادی به دفتر قاضی مربوطه رفتم ، قاضی پس از تک‪گویی طولانی در باب تعهدش به عدالت گفت که این پرونده بیهوده پیچیده شده است . تنها قتل‪هایی اتفاق افتاده - قاتلان نیز اعتراف کرده اند و مجازات خواهند شد و ابعاد سیاسی این قتل‪ها ربطی به پرونده ندارد. سپس روبه من کرد و گفت که در مجازات قاتلان پدر و مادر شما دوحکم قصاص صادر خواهد شد که البته اگر قصد اجرای حکم قصاص در مورد قاتل مادرتان را داشته باشید، بایستی به حکم قانون نیمی از دیه قاتل مادرتان را به خانواده‪ی او پرداخت کنید. این مفهوم عدالت از زبان قاضی پرونده‪ی ملی قتل‪های سیاسی آذر ٧٧ بود. ده روز در اتاق منشی این قاضی به همراه وکلایمان به رونویسی از این پرونده‪ی ١٢ جلدی نشستم که حتی شماره‪ی برگ‪های آن ردیف نبود. پراز شواهد زدوبند متهم و بازجو، پراز دروغ و صحنه سازی.

از مجموعه طرح های پرستو فروهر

اما دراین پرونده همانگونه که بارها و بارها گفته ام، دونکته مهم و کلیدی بود که به هیچ‪یک رسیدگی نشد. یکی آنکه متهمان این پرونده که کارکنان وزارت اطلاعات و امنیت بودند، مدعی شده بودند که حذف فیزیکی دگراندشان جزو وظایف شغلی آنان بوده که قبل از پاییز ٧٧ نیز بارها و بارها اجرا شده است. مسئولان پرونده چنین اعتراف‪های هولناکی را به بهانه آنکه ربطی به جرم مورد بررسی ندارد بکلی نادیده گرفتند. و دیگر اینکه دومتهم ردیف اول و دوم پرونده با ذکر دلایل و شواهد مدعی شده اند که دستوراین قتل ها را از وزیر وقت اطلاعات گرفته اند - که دراین مورد نیز دادرسی واقعی انجام نشد.

به فهرست طولانی نقایصی که وکلای ما از پرونده گرفتند، ترتیب اثری داده نشده. من خود دوبار به رئیس قوه ی قضاییه نامه نوشتم و اعتراض کردم، اما آنان قصدشان دادرسی نبود.

سرانجام نیز در دادگاهی فرمایشی که ما بازماندگان قربانیان از به رسمیت شناختن و شرکت در آن سرباززدیم، دردادگاهی پشت درهای بسته، گروهی، ماموران اجرای قتل ها را به محاکمه کشیدند و سرانجام پرونده را بسته اعلام کردند. وکیل پرونده، دکتر زرافشان را زندانی کردند. اما وزیری که دستور قتل داده بود، رای برائت گرفت و چندی بعد نیز دادستان کل کشورشد.

همزمان با این دادگاه، شکواییه‪یی از سوی سه خانواده فروهر- مختاری و پوینده به کمیسیون اصل نود مجلس نوشتیم و درنشست‪های حضوری دراین کمیسیون توضیح اعتراضاتمان را دادیم. نمایندگان حاضر هر بار تعهد کردند که ما را در دادخواهی‪مان یاری دهند. اما سرانجام در آخرین دیدارم با رییس این کمیسیون به من گفته شد که کمیسیون در تحقیقاتش به کسانی برخورد کرده است که توانایی احضار آنان برای پاسخ‪گویی به مجلس را ندارد. هیچ پاسخ کتبی دریافت نکردیم. پس از آن از کمیساریای عالی و کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد به صورت رسمی تقاضای تحقیق و بررسی درمورد این روند غیرعادلانه را کردیم. پس از مدتی پاسخی دریافت کردم حاوی یک شماره ثبت. از نتیجه تحقیقاتشان، علی رغم چند نامه یادآوری و توضیح که نوشتم، هیچ اطلاعی به ما نرسیده.

چه تفاوتی است میان امروز و پاییز ٧٧؟

آیا تمامی آنچه که گفتیم و کردیم ما را حتی قدمی از نقطه آغاز فاجعه دورکرده است؟ تمامی تلاش ما برای دادخواهی در کفه ترازو درمقابل واقعیت این جنایت‪ها چه وزنی می آفریند؟ از آن جمله‪ی " دادخواهیم این بیداد را" جز خاطره‪ی فریاد چه مانده است؟

درآن سال‪ها که پرونده‪ی قتل هنوز در جریان بود و من در هرمجالی که می یافتم برای پی‪گیری به دستگاه قضایی در ایران می رفتم، بارها و بارها از خود پرسیده ام چرا می‪ روی؟ چرا منتظر می نشینی؟ چرا با اینان حرف می زنی؟ چرا به حرفشان گوش می دهی؟ چرا بغضت را فرو می خوری تا دوباره و دوباره بپرسی؟ چرا بدون پاسخ به خانه برمی گردی تا دوباره بروی تا دوباره منتظر بنشینی و بغضت فروبخوری؟

و هربار بغض فروخورده‪ام و به خود نهیب زده ام که باید به رخشان کشید که این وظیفه شان است که انجام نمی دهند. باید به رخشان کشید که برمسند قدرت نشسته اند نه به پشتوانه‪ی انجام وظیفه شان در برابر مردم که تنها به پشتوانه زور. که باید جنایت را به نام گفت وبه رخشان کشید.

اما دراین دور تکرار سایش از آن ما بوده و قدرت دردست آنان باقی مانده است. سال‪هاست که به خود نهیب می زنم که باید راه‪کا‪رهای عقلانی یافت برای خلاصی از تنگناهای حسی تا شاید بتوان بن‪بست هاراشکست . ولی آیا در انتهای هیچ بن بستی روزنه‪یی یافته ام؟ وقتی که این راه‪کارهای عقلانی به سختی به دست آمده و با پافشاری حفظ کرده ام، دوباره و دوباره به بن بست رسیده اند ، چگونه می توانم از حرکت سخن بگویم؟ با چه میزانی تقلاهایم را ارزیابی کنم؟ حرف بر سرخستگی از تکرار نیست، بلکه بررسی برهنه‪ی این دوره‪ی تکراراست. یافتن پاسخی برای این پرسش خوره وار که دراین تکرار آیا قدمی، حتی قدمی از درجازدن دورشده ام؟ به گمانم این سوالی است که امروز در جامعه‪ی ما زیر پوست بسیاری از کنش ها و بی کنشی های اجتماعی خود را نشان می دهد.

در مقاله‪ای به قلم یکی از شرکت کنندگان مراسم ممنوع شده‪ی یکم آذرسال ٨٥ خواندم که "چند سال پیش اگر بود عصبانی می شدیم، کف بردهان می آوردیم و اعتراض می کردیم. اما امسال با زهرخندی برلب مدتی در اطراف خیابان هدایت پرسه زدیم و به ماموران متلکی گفتیم و توهینی شنیدیم و بازگشتیم." این شرح قابل تاملی است و نشان‪گر بن بست‪های ذهنی و عملی که همچنان بخش بزرگی از ما به ویژه آنان که درایران زندگی می کنند، هستی اجتماعی خویش را درآن باز می یابند.

باور به تاثیرگذاری خویش در حیطه‪ی زندگی اجتماعی رنگ باخته است و این قدرت حاکم است که چارچوب‪های حضور اجتماعی ما را یک‪طرفه تعیین می کند. نزدیک به ده سال است که به تکرار، از فاجعه می گویم. اما دیگر درپایان متن، آنجا که به عادت جای امید به آینده است، آنجا که باید نوید فردای بهتر را داد، آنجا که حفره‪ی پرشده درد مشترک به سوی تغییر شریانی بازمی کند، باور از قلم جاری نمی شود. کلمات تبدیل به کلیشه‪یی می شوند از خودشان، همتای خط خوردگی .

تلاش خودرا چگونه محک می زنیم و چگونه با این واقعیت که دست و پای اثرگذاری‪مان را بریده است روبرو می شویم؟ با لحظه‪ی سنگین این دریافت چگونه تا می کنیم؟ با عصیانی که این دریافت می آفریند چه می کنیم؟ اگر امروز با بررسی این روند ده ساله به این نتیجه تلخ می رسم که تلاش‪ها و امید‪هایم در حصر دایره‪ی بسته‪یی گرفتار است، پس چرا دوباره میگویم، دوباره و با تمام وجود جان به سایش این تکرار می سپارم؟

تجربه‪ی تلخ این سال‪ها به من آموخته است که چرایی و حقانیت نه در نتیجه‪ی عمل که در خود همین پایداری تکرار است. در صیقل حافظه جمعی و درعصیانی که درتکراربیان این درد دوباره و دوباره زایش می یابد. برای من تنها دست مایه‪یی که ملموس می ماند، خود این عصیان است. سرباززدن از پذیرش چارچوب‪های تحمیلی قدرت و قرائت‪های حکومتی از واژه‪ها و مفهوم‪ها. همین عصیان است که درد را به تسلای دروغین زمان نمی سپارد.

زمان تسلایی براین درد نیست زیرا که به ذات خویش، فاصله‪یی میان ما و فاجعه ایجاد نمی کند. تنهادگرگونی می تواند آغاز ایجاد این فاصله باشد. تنها هنگامی درراستای التیام گام برمی داریم که چارچوب‪های حاکم و شرایط فکری و عملی پدید آورنده‪ی جنایت روبه تغییر باشد و تا آن هنگام حتی ذره‪یی از جنایت دور نشده ایم.

تا آن هنگام راه هرچقدر که طولانی، هر چقدر که مسدود، تنها تعهدی که می تواند ما را ازهم‪سویی با سیر بی تفاوتی و در پی آن هم‪دستی پنهان با حرکت قدرت جنایت‪گر دور بدارد، تکرار بیان فاجعه است. شهادت دادن به جنایتی است که درخانه‪مان رخ داده.

من بار تورا به هیچکس نسپارم

این داغ گران را به زمین نگذارم

افتادم اگر دوباره بر می خیزیم

افتاد اگر دوباره بر می دارم.

یکم آذر ماه سال پیش دوباره برگزاری مراسم سالگرد را ممنوع کردند. صبح زود ماموران، کوچه را قرق کردند. ماموری به داخل خانه آمد وگفت سردار دستورقرنطینه داده اند. بعد ازظهر، نرده های فلزی به دوسر کوچه کشیدند. ماشین هاشان در خیابانهای اطراف، پارک شد و خیل ماموران با لباس شخصی و نظامی، این محله را در محاصره خود گرفتند. همراه برادرم، مادربزرگ و خاله‪ها و دایی‪ام در حصار این قرنطینه نشستم. حتی آنتن تلفن های همراه را در شعاع چند کیلومتری این خانه قطع کردند.

جماعتی از مردم که آمدند، می دانستند که حتی مهلت لحظه‪یی ایستادن در خیابان هدایت را نخواهند یافت. توهین شنیدند. سری شکست، کسانی کتک خوردند و رفتند. اما ما را تنها نگذاشتند.

غروب که شد به عادت هرساله‪مان دراین خانه شمع روشن کردیم. کنار عکس‪ها، روی هره‪ی ایوان، کنار باغچه. در خانه را باز کردم تا دو شمع جلوی این در روشن کنم. هنوز از روی زمین بلند نشده، ماموری بی سیم به دست بسویم دوید که سردار دستورداده اند شمع های بیرون در را خاموش کنید. با زهرخندی به او گفتم این دستورمهم سردارتان را خودتان اجرا کنید.

دربستم تا درون خانه، آنجا که فتل‪گاه پدر و مادرم است‪، با خود تکرار کنم:

من بار تورا به هیچکس نسپارم

این داغ گران را به زمین نگذارم

افتادم اگر دوباره بر می خیزم

افتاد اگر دوباره برمیدارم.

پرستو فروهر شد ٢٢ ژوئن ٢٠٠٨

سخنرانی‌ پرستو فروهر در اولین روز سمینار بر رسی‌ موانع تحقق و ترویج حقوق بشر در ایران . این سمینار توسط جمعیت ایرانی‌ حقوق بشر در کالیفرنیا به تاریخ ۲۰-۲۲ درسن خوزه آمریکای شمالی، ژوئن برگزار

ویدئو سخنرانی را ببینید


طرح های مقاله همه از مجموعه طرح های پرستو فروهراست

Faire un commentaire

© بیداران 2017 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS