برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
مهناز قزلو

سلول يك لايه رنگ آستري خورده بود. گمان نداشتم كه قصدشان نوسازي باشد. با اين وجود حضور و وجود زندانيان پيش از خود را كه به من اميد مي داد، مي توانستم در آن فضا و حتي بر نقش بي روح و سرد سيماني سلول احساس كنم. حس آدمي را داشتم كه در برهوت بي رحمي و شقاوت همدردان بيشماري دارد. رنج هايشان، دردهايشان و زمزمه هاي عاشقانه اشان را براي آزادي مي شد با يك حس دروني لمس كرد و شنيد. وقتي به كساني فكر مي كردم كه آنها را يا مي شناختم يا از نزديك با آنان دوست بودم و مي دانستم كه يا اعدام شده و يا در درگيري ها توسط پاسداران كشته شده بودند، اين حس در من تقويت مي شد. نمي دانستم آيا آنها كه اعدام شده بودند، يا آنان كه هم اكنون در زندان بودند نيز از اين سلول گذشته اند. اين تصور مرا قلبا به آنها نزديك و كينه ام را به حكومت تشديد مي كرد.

به آناني فكر مي كردم كه عاشقانه دوستشان مي داشتم و اينك در جايي در زندان بودند. پيش از دستگيري چه بسيار لحظاتي كه دلتنگ آنان شده و با خود فكر مي كردم كه بر آنان چه مي گذرد. آيا زير شكنجه اند؟ در كدام زندان؟ در كدام سلول؟ در كدام گوشه از اين خاك اسيرند؟ ذهنيت روشني از وضعيت آنان نداشتم. تمام آنچه مي توانستم بدانم تصويري بود كه از شنيده ها در ذهن داشتم. اما آن لحظه خود در اسارت رژيم بودم و پيوستگي عاطفي و روحي بيشتري ميان خود و آنان احساس مي كردم و گاه بي هيچ اغراق حضورشان را حس مي كردم و حتي صداي نفس كشيدنشان را. در كنار لبه ي موكت كه تاحدي به روي سطح پاييني ديوار سلول برگشته بود. عليرغم رنگ آستري كه با شلختگي بر آن زده شده بود، نوشته ها و آثار زندانيان پيش از من به چشم مي خورد. در قسمت پايين سطوح ديوار و حتي قسمت هاي ديگر هنوز و همچنان اين دست نوشته ها برجاي بود. هرچند سلول نيمه تاريك بود اما من كنجكاوتر بودم. با ديدن آن دست نوشته ها احساس شور و شعف مي كردم. دست نوشته ي كساني كه گاه گويي در كنار من و با من هم سلول بودند. در جاي جاي سلول دست نوشته هاي زندانيان مانند شلعه ها ي شمعي بود كه به قلب من گرمي مي بخشيد. بخشي از شعري در گوشه اي: موجيم كه آسودگي ما عدم ماست و يكي ديگر: اي آزادي در راه تو بگذشتم از زندانها و ديگر: نشانه اي از بيژن گرد و دلير... و يكي كنار ديواره ي در: همت كنيد اي دوستان...

اين شعر مرا به ياد و خاطره ي سال هاي دوران دبيرستانم برد، زماني كه سال چهارم دبيرستان بودم. روزهايي كه هنوز فضاي سياسي مجالي هر چند ناچيز براي فعاليتهاي علني مي داد. با يك گروه تقريبا بيست نفري در زنگ هاي تفريح در حياط مدرسه مي نشستيم و غذاهايمان را وسط مي گذاشتيم و همه از آن به طور مشترك مي خورديم. يادم نمي رود يك روز براي ديدن فيلم چگونه فولاد آبديده شد به سينما عصرجديد رفتيم. وقتي نوبتمان رسيد، فروشنده پرسيد چند تا بليط مي خواهيد گفتيم بيست تا. فروشنده باور نمي كرد. شايد بخاطر اينكه اين تعداد با هم يكدفعه به سينما رفتن معمول نبود. تا نوبتمان برسد يك لحظه از طنزهاي اجتماعي و گفتگوهاي سياسي باز نمي ايستاديم. از هر طيف مترقي سياسي بوديم. سرشار از صفا و يگانگي، اعتراض و عصيان.

سال تحصيلي ٥٩-٦٠ بود. يك روز وقتي به شكل دايره وار بيست نفري وسط حياط مدرسه نشسته بوديم ناظم حزب اللهي كه وابسته به حزب جمهوري اسلامي بوده و موجب اخراج تعدادي از دبيران آزاديخواه و روشنفكر مدرسه شده بود مانند هميشه براي كنترل بچه ها پا به حياط مدرسه گذاشت. به محض آنكه از در ورودي سالن به حياط آمد همگي ما بدون هيچ هماهنگي قبلي شروع به خواندن اين سرود كرديم.

همت كنيد اي دوستان دشمن به ميدان آمده

با حرص خرس گرسنه با مكر شيطان آمده

اين سگ براي نان ما نزديك انبان آمده

هار است هار اين بيشرف شمشير هم دارد به كف

يكصف شويم از هر طرف جلاد انسان آمده

بسياري از دبيران مدرسه را به اصطلاح خودشان پاكسازي كرده بودند. او را بچه ها توپولوف مي ناميدند. قدي كوتاه داشت و چاق بود. البته واقعيت آن است كه هيچكدام از ما اين دو مورد را ايراد نمي دانستيم چرا كه خودش انتخابي در آن نداشت. بلكه اساسا بخاطر اينكه وي دائم مشغول گزارش دادن عليه دانش آموزان به آموزش و پرورش بود يا عليه دبيران آزاديخواه توطئه و اقدام مي كرد و باعث انفجارهاي خبري مي شد با الهام از وضعيت ظاهري اش، به اين نام ملقب شده بود.

فضاي اطراف و درون سلول سرشار از سكوت بود. در آن مقطع اما مرا آزار نمي داد. سكوت را دوست داشتم. در سكوت قادر بودم به سرعت خود را بازسازي و مرمت كنم. يك گوشه ي ديگر نوشته شده بود: حاضرم جانم را بدهم .... شايد دچار نوستالژي شده بودم اما هر كدام از اين نوشته ها مرا به خاطرات فضاي نيمه آزاد بعد از 22 بهمن مي برد. سال اول بعد از انقلاب بود. در جامعه مي توانستي شاهد فعاليت هاي گروه هاي مختلف سياسي باشي. مدرسه نيز از اين فضاي باز سياسي بي بهره و مستثني نبود. در دبيرستاني بزرگ با تعداد بسيار زيادي دانش آموز حوالي خيابان طالقاني درس مي خواندم. بساط و ميز كتاب هاي متعدد در زنگ هاي تفريح برقرار بود. آنها به تبادل نظر و بحث مي پرداختند. من هيچ زمينه ي ذهني در باره ي گروه هاي سياسي و مبارزه نداشتم. يكي از همكلاسي هايم كه در انجمن اسلامي فعاليت مي كرد مرا به يكي از جلسات خودشان برد. دونفر كه هم سن و سال هاي ما نبودند از بيرون مدرسه به آن جلسه آمده بودند. به هر حال چند نفر از انجمن اسلامي هاي مدرسه مشكل و سوالي را با آنان مطرح كردند مبني بر اينكه گروههاي سياسي ديگر بسيار سريع دارند نيروهاي زيادي را به خود جذب مي كنند. بساط كتابهايشان هميشه پرطرفدار است و از آنها استقبال مي شود. يكي از آن دو پيشنهاد داد كه هر جا اعلاميه ها و تبليغاتشان را ديديد از ديوار بكنيد و پاره كنيد و ديگري حتي رهنمود به ايجاد درگيري بر سربساط كتاب داد.

هاج و واج مانده بودم. باور نمي كردم. با وعده و وعيدهاي خميني بسيار در تناقض بود. اصلا با روحيه ام جور در نمي آمد. اين اولين و آخرين باري بود كه در جلسه ي آنها شركت كردم. تصور مي كنم هنوز سال ١٣٥٧ بود، شايد اسفند ماه.

در اين لحظات كه همچنان در پي يافتن آثار زندانيان پيشين بودم در را زدند و افطار را آوردند. نمي دانم چرا آن روز از بازجويي خبري نبود. ناگهان متوجه پروانه كوچكي داخل سلول خود شدم. چگونه به آنجا آمده بود. در داخل سلول من دريچه كولري تعبيه شده بود، درست در بالاترين نقطه ي سلول و در تاريكترين قسمت آن. شايد از آن دريچه آمده بود. پروانه بيقرار و ناآرام اين سو و آن سو مي رفت. ابتدا از ديدنش خوشحال شدم اما خيلي زود بي اختيار آه سردي كشيدم و اندوهي بردلم نشست. چه سرنوشتي! شك نداشتم كه او چنين سرنوشتي را براي خود انتخاب نكرده است. اگر همچنان درون سلول باقي مي ماند بايد شاهد مرگش مي بودم و اين در آن لحظات و موقعيت روحي كه من داشتم چيزي مانند فاجعه بود. تصميم گرفتم وقتي براي دستشويي مي روم او را هم به نحوي كه نفهمند به همراه خود ببرم و از پنجره آزادش كنم. حكم آزادي اش صادر شد اما بايد مقدماتش را فراهم مي كردم. به هنگام دستگيري يك مانتو و شلوار و روسري بر تن داشتم. مانتو جيب داشت، اما آن پروانه ظريفتر از آني بود كه در جيب مانتوي من دوام آورد. بنابراين تصميم گرفتم به بهانه رفتن به دستشويي آن را بر فضاي خالي ميان گردن و روسري ام بگذارمش. وقتي در سلول را باز كردند و بيرون آمدم هنوز چند قدمي نرفته بودم كه پروانه از ميان گردن و زير روسري ام بيرون آمد. بي اختيار و به ناگهان با صداي بلند گفتم: " ... نه!"

اما پاسدار كه گويا جاخورده و ترسيده بود آن پروانه كوچك و زيبا را زير پوتينش له كرد و با بد و بيراه گويي مرا به عنوان تنبيه به سلول برگرداند و تقريبا 48 ساعت اجازه رفتن به دستشويي نداشتم.

ماندن دوسه روزه در سلول انفرادي بدون بازجويي و اين تنبيه مضاعف، مزيد برعلت شده بود كه همچنان گذشته را در ذهن مرور كنم. دو سال پايان تحصيلات دبيرستانم تنها سالهايي بودند كه آزادي سرودي خوانده بود "كوچك، كوچك تر حتا از گلوگاه يكي پرنده".

به علت مخالفت با مقرراتي كه از سوي وزارت آموزش و پرورش در جهت خفقان و سركوب هر چه بيشتر اعلام شده بود، يازده نفر از فعالين سياسي مدرسه كه مرا نيز شامل مي شد مشمول حكم اخراج قرار دادند. رژيم بيش از هر چيز از محيط هاي آموزشي وحشت داشت. آموزش و پرورش تبديل به يكي از نهادهاي تفتيش عقايد و سركوب از سوي حكومت شده بود. آنها به سرعت، حداقل آزادي ها را از دبيران و دانش آموزان سلب كرده و اقدام به اخراج آنان مي نمودند. مقرراتي كه به نوعي در راستاي برقراري خفقان فزاينده عمل مي كرد.

در يك دبيرستان ويژه مسيحيان واقع در خيابان تخت طاووس تهران درس مي خواندم كه بعد از انقلاب ديگر فقط به پيروان مسيحيت اختصاص نداشت. پس از اعلام اخراج ما، تمامي دانش آموزان اعتصاب كردند و كلاسها به تعطيلي كشيده شد. خارج از حوزه رسمي مقررات مدرسه يك شوراي دانش آموزي و يك تعاوني دانش آموزي تشكيل داده و به فعاليتهاي علني سياسي خود ادامه داده بوديم.

پس از يك هفته آموزش و پرورش ناحيه مجبور شد مدير مدرسه را عوض نمايد. مديري بداخلاق، تنگ نظر و تندخو كه جز سركوب دانش آموزان كارنامه اي نداشت. او چهره اي سخت بي حالت داشت و هيچ حس انساني را برنمي انگيخت. چشماني تهي و عاري از احساسات بشري داشت. بقيه نيز در اين نظر با من موافق بودند. وي حتي مسيحيان را نجس اعلام كرده بود. در حاليكه اكثريت دانش آموزان آن مدرسه از پيروان مسيحيت بودند. توجيه او اين بود كه مقامات رژيم در ديدار با اسقف يا خليفه ارامنه از ميوه هايي كه از آنان پذيرايي شده بود ميل نفرموده اند! وي همسر يكي از مجيزگويان و مرثيه سرايان وابسته به رژيم بود كه اجري يك برنامه تلويزيوني را نيز سالها به عهده داشت. اين خانم مدير فقط با چند نفر از افراد انجمن اسلامي رابطه ي خوبي داشت كه بسيار تندرو و اهل درگيري بوده و اخيرا يكي از آنها حتي از جبهه يا شايد بهتر است بگويم پشت جبهه جنگ ايران و عراق برگشته بود و عكسهاي متعددي را كه مدعي بود خود گرفته نشان ديگران مي داد. عكسهايي از كشته شدگان جنگ. جنگي كه خميني براي تداوم رژيمش به آن چنگ انداخت و نابخردانه طولاني اش كرد.

نماينده آموزش و پرورش ناگزير از مذاكره با نمايندگان شوراي دانش آموزي شد. شورايي كه از حمايت اوليا دانش آموزان كل مدرسه نيز برخوردار بود. وقتي رئيس ناحيه آموزش و پرورش مرا بعنوان نماينده به اتاقش فراخواند متوجه شدم كه بدون جوراب پشت ميزش نشسته و زير شلواري اش بيرون زده و دمپايي به پا دارد. در ضمن گويا چيزي مي خورده كه حالا خرده هاي آن روي ميز پخش و پلا بود. مهر و سجاده اش نيز در يك گوشه ي ديگر روي ميز ولو بود. كاغذها به طرز نامرتبي روي ميز پراكنده بودند. اصلا قادر نبودم تعجب خود را پنهان كرده يا نگاهم را از زواياي مختلف اين اوضاع آشفته برگيرم.

معلوم بود كه جو مدرسه او را به وحشت انداخته است و بدنبال راه حلي براي بيرون آمدن از اين معظل مي گشت. گاه تهديد مي كرد و گاه از موضع اش پايين مي آمد و گاه نصيحت مي كرد. نهايتا حكم اخراج هر يازده نفر را لغو و فقط مرا سه روز از رفتن به مدرسه محروم كرد. اينها همه نتايج بسيار مثبت و خوبي بودند كه كماكان در نتيجه اتحاد ما بدست آمد. بخوبي بخاطر دارم كه در پايان صحبت با هم مدرسه اي هايم نقل قول كردم كه "هر مدرسه اي كه باز شود، زنداني بسته مي شود" و از آنجا كه ادامه اعتصاب آنها بخاطر محروميت سه روزه ي من از حضور در مدرسه بود، از آنان خواستم كه به سر كلاسها بروند.

هر چند آن مدرسه باز شد اما چيزي نگذشت كه زندان هاي بسياري به روي فرزندان اين خلق گشوده شد، زندان هاي بسيار ديگري ساختند و همچنان مي سازند. زندان هاي علني و غيرعلني، مخوف و مخفي كه جايگاهي شد براي فجيع ترين شكنجه ها و سركوب ها، اعدام ها و گاه سپردن به گورهاي بي نام و نشان و گاه دسته جمعي همچون خاوران و بسياري ديگر. آزاديخواهاني كه غريبانه در آنها خفته اند اما يادشان و راهشان همچنان برجاست. در شهريور ماه سال ٦٠، هنگامي كه توسط كميته منطقه سيزده ميدان فردوسي دستگير شدم صريحا به من اعلام كردند كه دستگيري ام براساس گزارش انجمن اسلامي همان مدرسه بوده است. البته در آن مقطع خاص زماني رژيم در پي آن بود كه مدارس را نيز همچون دانشگاهها به تعطيلي بكشاند. خميني با تاكيد بر ضرورت تشكيل ستاد انقلاب فرهنگي موجب اخراج و قلع و قمع بسياري از اساتيد و دانشجويان شده و دانشگاهها را سالها به تعطيل كشاند. واقعه اي كه خود يكي از فجايع بي شماري است كه در اين رژيم بوقوع پيوسته است.

نزديك به سه سال از آن روزها گذشته بود و من اكنون با پاهايي باندپيچي و دستي و بدني مجروح اما قلبي اميدوار در كميته مركزي بهارستان در سلول انفرادي بودم. اولين روز كه دستگير شده و مرا به كميته مركزي بردند پس از تحمل ضربات كابل، از سالن شكنجه به يكي از سلول هاي انفرادي برده شدم. فكر مي كنم آن سلول در آخرين رديف از راهروهايي بود كه سلولهاي انفرادي در آنها قرار داشتند. در آن راهرو حتي لامپ مهتابي روشن نبود. داخل سلول بشدت تاريك بود. بعد از يكي دو ساعت مرا به سلول ديگري بردند كه در يك راهرو ديگر اما به موازات همان قبلي قرار داشت و تا پايان دوره اي كه در كميته مركزي بودم در آن سلول بسربردم. البته چون اين نقل و انتقال در ساعات اوليه ورودم به آنجا بود و من بشدت درگيري هاي ذهني خاص خود را داشتم و بعلاوه مسئله چشم بند ارتباطم را تقريبا به طور كامل با اطرافم به دليل عادت نداشتن به آن قطع كرده بود، به نظرم مي آيد در هر يك از راهروهاي به نسبه طويل و باريك چندين سلول قرار داشت اما نمي دانم چند راهرو و يا چند سلول در هر راهرو وجود داشت.

روزهاي اول كه هنوز به داشتن چشم بند عادت نكرده بودم و به سختي نيز زير شكنجه و بازجويي بودم به هيچ وجه قادر به تمركز و كنجكاوي نسبت به اطرافم نبودم. جلوي پاي خود را جخ به سختي مي ديدم و مدام به در و ديوار مي خوردم. اما اكنون كه سه روز بدون بازجويي در سلول بودم هر صدايي مرا به خود جلب مي كرد و كنجكاوي ام را برمي انگيخت. گاه صداي پسر جواني از يكي از سلولها مي آمد اما صدا نسبتا گنگ بود با برخوردهاي خشونت آميزي كه با او داشتند مي توانستم حدس بزنم كه بعلت فعاليتهاي سياسي اش دستگير شده. اما هيچگاه نتوانستم بدانم سلول آن زني كه همواره به من كمك كرده كجاست. مي گفت از سلول تو دوره و در يك راهروي ديگر است.

وقتي از سلول براي بازجويي و شكنجه و يا دستشويي برده مي شدم از يك اتاق مي گذشتم كه گويا اتاق نگهباني بود و حد فاصل بين راهروي سلول ها و آن سالن قرارداشت. يك بار صداي همان پاسداري را شنيدم كه در نقش موعظه گري آرام و متين به سلول من آمده بود و اينك در آنجا در كنار پاسدار نگهبان نشسته بود . با خود فكر مي كردم كسي كه شاهد آن همه جنايت، شقاوت و شكنجه است چگونه با وجدانش كنار مي آيد، يا آنها را ناديده مي گيرد و با چنين ژست صوفيانه اي دنيا را از دريچه تنگ چشمي زاهدانه اش مي نگرد. به نظر مي رسيد او جز خود كسي را نمي تواند بفريبد. از زير چشم بند در آن اتاق يك ميز را ديده بودم و هميشه يك پاسدار پشت آن ميز. يك ضبط صوت هم غالبا روي آن ميز بود. شايد به هنگام شكنجه از همان براي پخش نوحه استفاده مي كردند. صداي اذان و گاه دعا هم به نظر مي رسيد از همان دستگاه پخش مي شود.

در آن سالن يك موكت سراسري پهن شده بود. از در اتاق نگهباني كه بيرون مي آمدم در سمت چپ تخت شكنجه قرار داشت و براي رفتن به دستشويي بايد به سمت راست مي رفتي. انتهاي موكت چندين دمپايي مردانه قهوه اي بود و يك جا كفشي كوچك. كفش خود را نيز كه به هنگام دستگيري به پا داشتم آنجا در ميان چندين كفش ديگر ديدم و بنابراين فكر مي كنم آنها نيز متعلق به ديگر زندانيان بودند.

در قسمت انتهاي سالن سرويس بهداشتي قرار داشت و شامل توالت و دوش و روشويي بود. در سالن پنجره هايي بود كه به سختي مي شد آسمان را از ميان آنها ديد اما نه در حالت عادي و ايستاده. در آن سالن يك در خروجي به سوي محوطه بيروني كميته قرار داشت كه با چند پلكان به بالا هدايت مي شد. غالبا شبها يا حتي در طول روز از آن سالن صداي فرياد زندانيان كه ناشي از شكنجه بود بگوش مي رسيد. چندين بار هم در چند سلول آن طرفتر صداي كتك زدن آن جوان زنداني و يكي ديگر از زندانيان كه او هم مرد بود با صدايي اما بم تر را شنيده بودم. او را به شدت زير ضرب و كتك گرفته بودند و من صداي كوبيده شدن بدن او را به ديوارهاي سلول به وضوح شنيده بودم. صداي مشت و لگد و ناسزا و توهين! هر بار به طرز وحشيانه اي او را مورد ضرب و جرح قرار دادند. آنها از سكوت او به اوج خشم و عصبانيت مي رسيدند. صداي نعره هاي خشونت آميز و ناسزاهاي آنها را مي شنيدم اما او يا هيچ نمي گفت يا آنقدر كوتاه و آرام جواب هايي مي داد كه شنيده نمي شد اما جواب هاي او هر چه بود راضي اشان نمي كرد و هر بار او را زير ضرب و كتك مي گرفتند.

در اين مواقع احساسي آميخته از شادي و در عين حال سرشار از اندوه و خشم داشتم. شاد از آنكه چند پاسدار مسلح كه دستشان براي هر كاري باز است نمي توانند از پس جواني اسير برآيند. اما اندوه و خشم، چرا كه مگر مي شد صداي كوبيده شدن بدن يا سر انساني را به ديوارهاي سخت و سيماني سلول بشنوي و قلب و روحت درد نگيرد. دلم مي خواست افسانه ها صورت حقيقي بخود مي گرفتند و قهرماني از پس آن ديوارها و زندان هاي تاريك و مخوف مي آمد و اتفاقي مي افتاد. گاه براي تخفيف درد خود به رويا و خيالپردازي پناه مي بردم. در ذهن و روياهايم مي ديدم كه انقلاب مي شود و آنها به دست و پا افتاده اند و از مردم مي خواهند كه آنها را ببخشند. وقتي از روياهايم جدا مي شدم سكوت بود و سكوت. دلم ميخواست بدانم در هر سلول چه كسي و با چه داستاني گرفتار آمده. اما اين محال بود. بشدت تمام سلول ها كنترل مي شد. در چند مورد هم صداي بازجويي را در سلولي كه بسيار نزديك به سلول من بود مي شنيدم. البته فقط صداي بازجو را. از زنداني هيچ نمي شنيدم به نظر مي رسيد تصميم گرفته بود كه لب به سخن باز نكند و هر بار بشدت او را كتك مي زدند.

در انتهاي آن روز پس از قطع صداي دعايي كه از راديو پخش مي شد، صداي سخنان خميني شنيده شد. خودكار و كاغذهاي بازجويي هنوز در سلول من بود. خودكار را برداشته و بر گوشه اي از سلول و سطح سيماني آن بخش هايي از اين شعر را نوشتم.

هر غبار راه لعنت شده نفرين ات مي كند

كه با ياس ها به داس سخن گفته اي

باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد،

كه مادران سياه پوش

هنوز از سجاده ها

سر برنگرفته اند!

و نام كسي كه عاشقانه دوستش مي داشتم و اكنون در زندان اوين بود زير آن نوشتم.


© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS