برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
رضا معيني

با سلام و تشکر از برگزارکنندگان اين مراسم که به من اجازه دادند امشب در حضور شما باشم و موضوعي را که چند سالي ست در ميان بخشي از خانواده هاي قربانيان فاجعه ملي کشتار زندانيان سياسي در زندانهای جمهوری اسلامي ايران از ۱٣٦٠ و به ويژه قتل عام سال ۱٣٦٧، مورد بحث قرار گرفته است. با شما در ميان بگذارم.

معمولا رسم بر اين است که سخنران در آغاز بگويد "من سخنران خوبي نيستم"! البته با کمي شکسته نفسي! اما من اصلا سخنران نيستم که درباره ي خوب و بد بودنش شکسته نفسي کنم!

من فقط يک شاهدم، يک قرباني ، سخنراني هم نمي کنم، مي خواهم سر فصل ها و پرسش هايي را با شما در ميان بگذارم، هر چند که به دليل وقت کم پراکنده باشند. اما مي خواهم حرف بزنم، مي خواهم بگويم. شاهد، قرباني وظيفه اي دارد، سال ها پيش شاعري يهودي در آخرين شعرش که آن را بر روی کاغذي خوناآلوده در جيبش يافتند. اين وظيفه را چنين سروده بود: " شما شاهدان، شما قربانيان.... مردمان خوب، مردمان خوب فراموش نکنيد، مردمان خوب بگوئيد، مردمان خوب بنويسيد." دوبونف در يکي از عمليات هاي پاکسازي چيزي شبيه تابستان ٦٧ ما در يکي از گتو هاي ورشو به ضرب دشنه ي بسیجي سياه پوش فاشيستي به قتل رسيده بود.

راست اين است که شباهت هاي بسياري ميان آنچه که بر سر ما آمده است و فاجعه ی قتل عام يهوديان وجود دارد. منظور از شباهت آن نيست که اين دو واقعه را با هم مقايسه کنيم، صدالبته کشتار بيش از چهار ميليون کودک و زن ومرد در کوره هاي آدم سوزي هيلتري با کشتار شصت تا شصت و هفت در زندانهای جمهوری اسلامي ايران متفاوت است. اما شباهت هايي وجود دارد مثلا در باره ی سکوتي که در مراحل اوليه تا تکوين اين جنايت حاکم بود، سرپوش نهادن برآن و نوع و روش کشتار و.. و غريبي و تنها بودن قربانيان.

"پديده شناسي جنايت" در ادبيات حقوق بشر و در عرصه جنايات سياسي بر آن است که اگر همه ي آنچه را که جنايت سياسي مي ناميم اعم از ناپديد کردن، زندان، شکنجه، اعدام ، ترور و... در همه جاي دنيا به شکلي روش شناسانه و تاريخي مورد بررسی قرار دهيم، به شباهت ها و خويشآوندي هايي دست مي يابيم که مي تواند در ريشه يابي علل اين جنايات ما را ياري دهد. برای مثال، اگر پديده ي "ناپديد کردن" که در سال هاي دهه ي 60 ميلادی در آمريکاي لاتين شروع شد را اينگونه بررسي کنيم به ريشه هاي آن در نظام آلمان هيتلري مي رسيم. فرمان "شب ومه" اولين بار توسط مارشال ويلهلم کيتل رئيس سر فرماندهي عالي ارتش آلمان به تاريخ 7 دسامبر 1941 و در رابطه با اجراي فرماني از هيتلر صادر شد. و اولين بار ٧ هزار نفر در فرانسه دستگير و "ناپديد شدند".

اين که چگونه اين شکل جنايت سياسي به امريکاي لاتين رسيد. آيا نازي ها فراري آن را به ژنرال ها پيشنهاد کردند و يا مدرسه ي آمريکايي ها در ايالت متحده که بخشي از تجارب نازي ها را در اختيار داشت آن را به افسران آمريکاي لاتين آموخته بود، بحث ديگري است.

به هر روي با اين روش مي توان به شباهت ها پي برد. اهميت اين شباهت يابي يا همان "پديده شناسي جنايت" علاوه بر شناخت از جنايت، بر مقابله ي با آن تاکيد دارد. برای مثال همين مسئله ناپديد کردن با آن تاريخ اش چگونه به ما در ايران مي رسد. به گمان من شباهت بسياری ميان مقاومت مادران ميدان ماه مه در آرژانتين، اعتراض و دادخواهي آنها با مقاومت خانواده های هزاران هزار زنداني سياسي در ايران درسالهای دهه شصت وجود دارد. بخش عمده اي از اين دستگيري ها در ايران بنا بر تعاريف حقوق بشری به نوعي همان "ناپديد" کردن است. اگر امروز هم اين شباهت ها مورد بررسي قرار گيرند حاوی درس های بسيار پر اهميتي برای ما هستند. اين يک شکل بهره بردن از نتايج حاصله از همان "پديده شناسي جنايت" است . اما در رابطه با قتل عام يهوديان تاکيد من بر، "کارعظيمي" ست که اين مجموعه در باره ی "وظيفه ی حافظه" در تاريخ معاصر انجام داده است. امروز درس گيری و به ويژه استفاده از تجارب اين "کارعظيم" براي ما نه تنها بااهميت که ضروري ست.

من در آغاز صحبتم گفتم شاهد و قرباني هستم، بر روي اين دو مفهوم و به ويژه بر گفتن و شهادت دادن هم تاکيد کردم. قرباني و شاهد در آغاز فقط روايتگرند. شهادت مي دهند، اين واقعه و اين رويداد در کجا و چگونه اتفاق افتاده است، روايت هايي را به اشکال فردي و يا جمعي تعريف و تکرار مي کنند، اين آغاز همان "کار حافظه" است. هشداری است که سعي مي کند از ديوار فراموشي عبور کند. و در اين عرصه و هر بار با زمان در جدال است. پل ريکور با استفاده از يک ضرب المثل فرانسوي مي گويد: "وقتي به ياد مي آوريم اول به خود مي انديشم." شاهد ِ روايتگر چنين است. بنابر اين حافظه ي من روايتگر و من شاهد از آن من است. اين همان پرسش " چه کسي" در حافظه و در حادثه ی ست که راوی روايت مي کند. کشمکش من روايتگر با زمان تا هنگامي که "من" فرد به من "جامعه" تبديل نشود، يعني روايت در تاريخ ماديت پيدا نکند، ادامه مي يابد. حافظه در قاب يک گذشته ي زندگي شده و در رابطه با وجدان به معناي عام آن معنا مي يابد حافظه من مي تواند به حافظه ي جمعي جمع قابل تعريف تبديل شود ولي براي تبديل حافظه جمعي ما به تاريخ، به مفهوم ديگري نيز نياز داريم. و آن خود تاريخ است. آن کشمکش ميان من روايتگر و زمان در اينجا ست که معنا مي يابد و مغلوب شدن يکي به نفع ديگری فراموشي و يا حافظه تاريخي را به وجود مي آورد . حافظه به هر روي همان وجدان به معناي عام را در نظر دارد، در ذهن جاريست اما تاريخ عينيت را هدف قراري دهد. و خارج از اين وجدان- ذهن مفهوم پيدا مي کند. حافظه ي جمعي ما مي تواند دستخوش تغيير و تفسير قرار گيرد. اما حافظه تاريخي ما همواره حافظه ي تاريخي ماست- قابل تغيير نيست مشخصه اي ملي و دارای مرز و حدود است.

در اين جا بحث حافظه و تاريخ مورد نظر من نيست، که فقط براي آن که بگوييم که شاهد روايتگر با ذهن درگير مي شود و زمان و وجدان ها را در همان محدوده ي کشمکش با زمان مي تواند متاثر و يا بيدار کند. اما رويتگري الزامي عملي را در جامعه به وجود نمي آورد. اين وظيفه به تاريخ سپرده شده است.

از 1945 تا 1948 چيزي بيش از 18000 شهادت نامه فقط توسط مرکز اسناد يهوديان در لهستان جمع آوري شد که همه روايت فاجعه بودند. در ديگر کشورها هم تقريبا وضع به همين منوال بود. ولي اين همه فقط به تعبير زيبای هانا آرنت "خواندن نام کشته شدگان در گورستان ها بود".

اما در نوامبر 1945 تا اکتبر 1946 و در نورنبرگ است که اين شاهد از حالت روايتگر خود خارج مي شود. نورنبرگ دادگاه مجازات عاملان و آمران جنايت و محاکمه ي يک نظام سياسي معين است. در نورنبرگ و سپس با فاصله ي کمي در اورشليم و دادگاه آيشمن در 1960 است که شاهد- قرباني به شاکي تاريخ ساز تبديل مي شود و سند و مدرک براي عنيت تاريخ فراهم مي کند. از اين به بعد است که نام کشته شدگان نه فقط در گورستان ها که در معابر عمومي و مهمتر در عدالت خانه ها فرياد زده مي شوند. حال از دادگاه هاي به اصطلاح کوچک (کوچک در مقايسه با دادگاه بزرگ نورنبرگ) مي گذريم مثل محاکمه ي رادولف هانس فرمانده آوشويتز و ديگر جنايـت کاران در نروژ و دانمارک و يوگسلاوي و فرانسه و... و باز هم در اين زمان است که موج دوم و کاراتر انتشار روايتگری آعاز مي شود و با استقبال گسترده ي مردمي مواجه مي شود. مثلا کتاب مشهور " شب" نوشته ی" الی وی سل" در 1958 به چندين زبان ترجمه مي شود، ( اين کتاب تا اين تاريخ مورد توجه قرار نگرفته بود) و يا کتاب "آخرين عادلان" اثر"آندره شوارتز برت" که جايزه مشهورگونکور در فرانسه را هم صاحب مي شود.

برگزاری آن دادگاه ها فقط محاکمه جنايتکاران نيست که تصحيح تاريخ است با بازنويسي آن بر اساس هويت يافتن قرباني ِ شاکي و روايت اش. اين دادگاه ها هستند که روايتگری را به جنبشي عمومي در همدلي با قربانيان و انزجار از جنايت بدل مط کنند. در پي برگزاری اين دادگاهاست که فرياد "هرگز چنين مباد!" امروز ريشه در تاريخ زده و به ارزش و فرهنگي جمعي و وجدان بيدار جامعه ی جهاني تبديل شده است. "وظيفه ی حافظه" مشخصه و مسئوليتِ شهروندي در جهان امروز است .

هدف دادخواهي درجامعه ما نيزهمين است، چه بايد کرد تا هرگز چنين مباد! به پرسش اصلي اين جامعه تبديل شود. آری جامعه و همه ی مردم سرزمين ما. دادخواهي امروز ما برای تضمين آينده ي جامعه است، پس مساله فقط من خانواده را در بر نمي گيرد اين معظل جامعه است، بيشترين درد و رنج نزديک آن را من کشيده ام، اما فقط اين سوگ من نيست. زخمي عميق و کاری بر قلب اين جامعه وارد آمده است برای ادامه ی حيات اين جامعه، ترميم اين زخم کار جمعي همه ماست. در جامعه، اهميت دادخواهي را ضرورت امر مجازات آمران و عاملان جنايت توضيح مي دهد. نه فقط برای اينکه اين جنايت کاران جان عزيزی را که خيلي ساده مي توانست باشد و بماند و زندگي ما را رنگي ديگر بخشد از حق حيات محروم کردند. که با محروم کردن بخش عظيمي از جامعه از حقوق اوليه خود و به شکلي خودسرانه، ناعادلانه و ستمکارانه، ادامه حيات جامعه را با خطر روبرو کرده اند. اين جامعه است که در نبود پرسش و عدم روشنگری در باره ی گذشته و تاريخ خود رو به سياهي تکرار فاجعه مي رود. عدم مجازات جنايتکاران در يک کلام يعني پذيرش تکرار فاجعه و عدم پذيرش تکرار فاجعه، بدون دادخواهي ميسر نمي شود. با دادخواهي قرباني بايد هويت اجتماعي خود را در جامعه بازيابد، از او بايد اعاده ی حيثيت شود به او بايد به شکل مادی و معنوی غرامت پرداخت گردد. و مهمتر تاريخ بايد باز نويسي شود. عدم مجازات يعني به تاريخ نسپردن اسناد و مدارکي که بدون اتکا به آنها نمي توان حافظه ي تاريخي ملتي را براي هميشه از خطر محوشدن نجات داد و از چيره شدن فراموشي و تکرار مداوم فاجعه ممانعت به عمل آورد.

اين همه فقط با روايتگری متحقق نمي شود. ما امروز در مرحله ي روايتگري هستيم اين مرحله را بايد پشت سر نهاد. وظيفه ی شاهد روايتگردر بعد از دادخواهي و تاريخ سازي هم تمام نمي شود، ولي شاهد روايتگر همان شاکي تاريخ ساز نيست. شاهد روايتگر همان وجدان زندگي شده را باز مي گويد، فقط به حافظه و ذهن مي پردازد، بخشي از کار شاهد روايتگر تبليغ و تهييج است و در اين عرصه مي تواند هر آنچه را که مي خواهد توصيف کند، محکوم کند، شعار دهد، حتا ناسزا بگويد و با اتکا به جهان ِ ذهن خود به هيچ قانوني پايبند نباشد. شاکي، اما به هر آنچه که هست بايد تکيه کند، قانونمندی را بپذيرد و بپذيرد آنچه که هست هميشه مطلوب دادخواهي قرباني نيست،ولي مايوس نشود و سعي در تغيير آن کند. کار شاکي درگير شدن در عينيت بخشيدن به روايت شاهد است. اين درگيري عيني و بر اساس واقعيات است. از "جبر زمان" و الزامات خاصي بايد پيروي کند.

با مثالي ساده تفاوت اين دو را مي توان بهترديد. در همين چند روزه بدون شک شما هم مثل من چندين و چند اطلاعيه درباره ي قتل عام سال ٦٧ را خوانده ايد، شاهد روايتگر مي تواند در اطلاعيه خود به "جنايت عليه بشريت" اشاره کند. شاکي اما بايد بداند با استناد به کدام قوانين ملي و يا بين المللي از "جنايت عليه بشريت" را مورد استفاده قرار مي دهد و مهمتر اين اطلاعيه را خطاب به کدام مرجع نگاشته شده است وکارکرد آن در مسير پرونده دادخواهي چيست.

به گمان من بايد ميان روايتگری ِ نقد نظام سياسي که جنايتکاران را در دل خود مورد حمايت قرار مي دهد و يا اساسا آمر جنايت است با شاکي ِ روايتگری که اصل جنايت را فارغ از قدرت و نظام و تعويض اين و يا آن دولت و از منظر قرباني مورد نظر قرار مي دهد، تفاوت قائل شد. اين دو نظر و روش دو کارکرد کاملا متفاوت در عرصه ی روايتگری دارند. يکي قرباني را به شکل "کلينکي" در نظر دارد، يکسر بر جلادان و قدرت مي تازد و ديگری تاختنش بر جلادان و قدرت متکي بر احيای حقوق قرباني ست و در مسير احيانا رسيدن به قدرت قرباني را رها نمي کند.

امروز دوره ی روايتگری شاهد به پايان رسيده است و رويتگری شاکي بايد آغاز شود. دادخواهي گامي عملي در اين مسير است و بدين منظور بايد به دادگاه های محلي در ايران شکايت برد. مي دانم شما هم چون من اولين بار که اين جمله را مي شنويد، قيافه ی کريه عليزاده و يا مرتضوی در جلوی چشمانتان ظاهر مي شود و در ذهن به رييسي و نيری و پورمحمدی هئيت مرگ، که امروز هنوز نيز بر مسند قضاوتند مي انديشيد! اما گفتم برای شاکي تاريخ ساز نه ذهن که عينيت است که اهميت دارد. اول آنکه موازين و معيارهای بين المللي اين الزام را در پيش پای ما نهاده است، يعني بحث صلاحيت دادگاه مطرح است. بدين معنا عالي ترين نهادهای بين المللي حقوق بشر تا زماني پرونده ای در عرصه ی ملي با پاسخ منفي روبرو نگردد آن را نمي توانند برای دادخواهي در دستور کار خود بگذارند

دوم و مسئله ي پر اهميت تر، همانگونه که پيشتر اشاره شد، دادخواهي برای ما، مسئله اين جامعه و همه ی مردم است و بايد در کشور ما و به ويژه آن اکثريت شصت و چند درصدي جوانان اين امر را از آن خود بدانند. طرح ملي شکايت بر آن است که جامعه بايد شاکي باشد. آيا امروز اين امر امکانپذيراست؟

در اين باره بايد بگويم اين شکايت از همان فرداي خرداد شصت در جلوي اوين و حضور خانواده ها و عدم تمکين به حکومتي که مي گفت زنداني سياسي ندارد و ملاقات هم نمي دهد، شده است. آن زمان هم مي گفتند ملاقات امکان پذير نيست، اما مادران زير ضربات قنداق تفنگ و ضرب و شتم ماندند تا ملاقات گرفتند. اولين زهراي کاظمي ما درهمان روزهاي خرداد شصت آن خواهري بود که بسته ای شيريني براي برادرش آورده بود و هر بار که در بزرگ اوين باز مي شد، سرک مي کشيد و تقاضايش را تکرار مي کرد و اين کار را آنقدر ادامه داد، تا سرش را لاي در آهني و بزرگ اوين گذاشتند و در بسته شد.

اين شکايت در نامه هاي جداگانه در سالهای ٦٠ تا ٦٢ و سپس در نامه های جمعي خانواده ها به مراجع و مقامات مسئول، در رفت و آمدها به در شوراي عالي قضايي و منزل آيت اله منتظري تکرار شد. اين شکايت نه امروز که در تحصن بزرگ خانواده ها در دي ماه ۱٣٦٧ به وزير دادگستري وقت آقای حبيبي داده شده است. و بعد نامه پشت نامه و بعد ضرب و شتم در خاوران ها و سپس در نامه ای به رئيس جمهور امروز و وزير ارشاد دولت کشتار ۱٣٦٧ و.... ، نه ما مي خواهيم آن شکايت مورد بررسي قرار گيرد و پرونده بازگشايي شود.

مي گويند هنوز شب است منتظر صبح بمانيم تا کاری کنيم کارستان ولي ما مي خواهيم کاری کنيم کارستان و از همين امشب. با شما ما تنها نيستيم.


متن سخنراني در مراسم يادمان قتل عام زندانيان در سال شصت و هفت به دعوت کميته همبستگي با مبارزات مردم ايران-فرانکفورت-شهريور ماه ۱٣٨٢

Faire un commentaire

© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS