برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
ستاره

زندان کارون اهواز پر از زن زندانی بود. دو سالن بزرگی که به زنان اختصاص داده شده بود، جای نفس کشیدن نداشت. وضع غذا و بهداشت چنان خراب بود که خیلی از زندانیان دچار بیماری های گوارشی و ناراحتی های پوستی شدید، مثل گال، شده بودند. چندین بچه پنج ماهه تا سه ساله زیر دست پای بزرگ ها وول می خوردند. به خاطر همین چیزها تصمیم گرفتم که دخترم را نزد خانواده ام بفرستم. ١٥ روزه بود که بازداشت شدیم. در همان زمانی که از دخترم جدا شدم، ممنوع الملاقات هم شدم؛ به خاطر رعایت نکردن برخی از مقررات و گزارشی که تواب ها از من و چند نفر دیگر تهیه کرده بودند. دو ماهی از ممنوع الملاقات شدنم گذشته بود که یک روز ظهر، در وقت نهار، نام مرا با صدای بلند خواندند و گفتند که با من کار دارند. چادرم را به سرم انداختم و از دوستانم که دل نگران شده بودند خداحافظی کردم و از بند بیرون آمدم. ماموران کمیته را که دیدم دریافتم چه پیش رو دارد. قلبم به شدت می تپید. نمی دانستم چه روی داده و چه لو رفته که به زیر شکنجه می برندم. فکرم به همه جا می رفت و باز می گشت.

چقدر از آمبولانس متنفر بودم. برای جابه جا کردن زندانیان از این وسیله استفاده می کردند. در داخل آمبولانس که نشستم، چشم بندی بر چشم هایم بستم و به فکر آینده نامعلوم نشستم. پس از پانزده دقیقه به "کمیته صحرا" رسیدیم. از آمبولانس پیاده ام کردند. بازجویی که نامش حسین بود نزدم آمد و گفت:

-  بازم که تو سر از کمیته درآوردی؟

-  شما مرا آوردید، خودم که نیآمدم.

چند دقیقه بعد، همین بازجو در حالی که گوشه ای از چادرم را در دست گرفته بود، مرا به دنبال خودش به پشت ساختمان کمیته کشید. کم وبیش همه جای کمیته را می شناختم؛ چون بارها در آن جا بازجویی و شکنجه شده بودم. از اولین کارهایی که هرزندانی می کند، شناساسی محیط است. وارد اتاقی شدیم که تخت شکنجه درست در وسط آن قرار داشت. مرا به تخت بستند. بازجو به من گفت:

-  اطلاعاتت را می دهی یا کابل نوش جان می کنی. به بازجو گفتم: مدت هاست که از حکمم گذشته. چه اطلاعاتی می خواهید.

گفت: شماره پات چنده؟

چیزی نگفتم. تکرار کرد. گفتم:

-  ٤٠

-  الان می شه ٩٠. و بعد با کابل شروع کرد به زدن. اول می خواستم فریاد نزنم. اما درد طاقت فرسا بود. احساس می کردم که مغزم دارد متلاشی می شود. شروع کردم به جیغ زدن.

-  حکم تو حد نداره.

-  چیزی برای گفتن ندارم.

و کابل هم چنان بر من فرود می آمد. بالا آوردم. سخت استفراغ می کردم. پتویی روی صورتم انداختند و صدای نوار نوحه خوانی را بالا بردند و هم چنان زدند. وقتی خونریزی شدت پیدا کرد، مرا از تخت باز کردند و گفتند که راه بروم. نمی توانستم. خود بازجو با کفش روی پاهای ورم کرده ام رفت و به آن ها فشار آورد. سعی کردم راه بروم. ولی نمی توانستم. مسخره ام می کردند و می گفتند که مثل اردک شده ام. بالاخره حوصله شان سر رفت و صندلی چرخدار آوردند و مرا به یکی از اتاق های کمیته بردند و پتویی زیر پایم انداختند و دست از سرم برداشتند. چنان خسته و داغون بودم که قادر به هیچ حرکتی نبودم. خونریزی ام به حدی شدید بود که ناچار برایم پزشک آوردند و سرم به من وصل کردند.

ده روز به این منوال گذشت تا روزی مرا صدا زدند و به راهرو بردند. گوشه ای از راهرو، چند کمد را کنار هم گذاشته بودند. اما این کمدها در نداشتند، مرا به سمت کمدها هدایت کردند و دستور دادند که داخل یکی از آن ها شوم و همان جا بنشیم. این هم نوع دیگری از شکنجه بود. در این کمدها، زندانی هیچ راحتی نداشت. باید شب و روز به حالت نشسته می ماندیم و جنب نمی خوردیم. تنها سه بار در روز حق رفتن به دستشویی داشتیم. بی خوابی هم می کشیدیم. وقتی به کسی بی خوابی می دادند، دیگران هم بی خوابی می کشیدند چون زندانبانان ها و بازجوها مرتب برای بازرسی می آمدند و محکم به کمدها می زدند.

یک ماه به این ترتیب گذشت. فکر می کردم که هرگز از آن تو بیرون نخواهم آمد. یک شب تصمیم گرفتم خودم را با روسری خفه کنم و از این وضعیت خلاص شوم. خیلی سعی کردم، ولی نمی توانستم. حلقه ی روسری را دور گردنم تنگ و تنگ تر می کردم، اما زمانی که احساس خفگی دست می داد، رهایش می کردم. به خودم بد و بیراه می گفتم و از دست خودم عصبانی می شدم؛ اما نمی شد.

پس از مدتی از گنجه درآوردندم و به اتاقی بردند که هیچ روزنه ای به بیرون نداشت. در هوای 50 درجه ای خوزستان، می بایست در اتاقی سر می بردم که مانند اتاق بخار بود. دچار بی خوابی وحشتناک شده بودم. مدام استفراغ می کردم. از گرما و از بی خوابی به تنگ آمده بودم. جیره ی روزانه ی آب مان نیز تنها یک پارچ آب خنک بود که برای یک ساعت کفایت می کرد. اگر بیشتر آب می خواستیم باید از آب گرم لوله می خوردیم؛ و ناچار هم می خوردیم. پیش از سه بار در روز هم نمی توانستیم به دستشویی برویم. اگر "اضطراری" شدیم می بایست که کارمان را در همان پارچ تمام می کردیم. هفته ای یک بار هم حمام داشتیم. من با چادر و لباس زیر دوش می گرفتم تا دست کم یک ساعتی احساس گرمای شدید نکنم.

پس از ٤٠ روز، دوباره مرا سوار آمبولانس لعنتی کردند. خیال کردم که شکنجه ها تمام شده و به "کارون" باز می گردم. خیالم باطل بود. به "کمیته عملیات" می بردندم که پیشتر باشگاه کارگری بود در محله ای که نام باشگاه را داشت. از درون تالاری گذشتیم و وارد راهرویی شدیم که پنج سلول داشت. مرا داخل یکی از سلول ها انداختند. وقتی چشم بندم را برداشتم، همه جا تاریک بود. برای یک آن فکر کردم که کور شده ام، ولی بعد فهمیدم که اشکال در تاریکی سلول است و نه در چشم های من. محکم به در زدم:

-  لامپ سلول سوخته، باید عوضش کنید. زندانبان که از عرب های خوزستان بود، با لهجه عربی اش گفت:

-  این سلول لامپ نداره.

-  نه.

-  مگه می شه؟

-  آره.

و دریچه سلول را بست و رفت. سلول، قبلا رختکن استخر باشگاه بود. روی سکوی رختکن نشستم و زانوهایم را در بغل گرفتم. ترس عجیبی مرا فرا گرفته بود. یعنی چه؟ نکند که این جا به من تجاوز کنند! به دیوار سلول کناری ام، چند ضربه زدم. پاسخی دریافت نکردم. باز زدم:

-  کسی این جاست؟

بازپاسخی دریافت نکردم. ترسم بیشتر شد. در آن هوای گرم، سردم شد. می لرزیدم. صدای تپش قلبم را می شنیدم. نکند به من تجاوز کنند. مغزم از کار افتاده بود. پتو را دور خودم پیچاندم و به دریچه خیره ماندم. پریشان بودم و به خودم دلداری می دادم. دو ماه تمام در این سلول انفرادی ماندم. بی هیچ خبری. از حال و روز دخترم کمترین اطلاعی نداشتم. اما بیش از هر کس برای مادرم نگران بودم. او یار و رفیق دربدری های من بود. همیشه جلوی زندان هایی بود که مرا می بردند. پندی که به من داده بود را آویزه گوش کرده بودم:

-  شیرمو حرامت می کنم، اگر تواب بشی.

دو ماه بعد هم که از باشگاه خارج شدم، به زندان کارون اهواز نبردندم. به زندان آسایشگاه اوین انتقالم دادند. شش ماه در آن جا ماندم و یک ماه و نیم در بند ٢٠٩ اوین. در همین جا بود که پس از هیجده ماه اجازه دادند با مادر و دخترم ملاقات کنم. فردای روزی که عزیزانم را دیدم، به زندان کارون اهواز فرستادندم که هنوز پر از زندانی زن بود.


منتشر شده در کتاب زندان شماره یک نشر نقطه-١٣٧٧ به کوشش ناصر مهاجر

© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS