بیداران

برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
غریبه از تهران

با صدای داد پدر از خواب مي پرم. شايد دوباره خواب ديده، شايد هم رگ ساق پايش گرفته است. واريس دارد. يادگارسال هاي زندان است، کابوسهایش هم همين طور. با موهاي يك دست سفيد و عرق گير ركابی، سر جايش توي رختخواب چمباتمه زده است. قطره هاي ريز عرق از پيشاني و گونه هايش سرازير است. اين ها را وقتي ليوان آب را به دستش مي دهم، مي بينم. با چشم هاي براقش به من نگاه مي كند و با دستمال عرق ها را از سر و صورت پاك مي كند.

بيچاره مادر مي گفت: چشم ات به خلق و خوي حالاش نره. تو جواني، قبل از اين كه پاش به زندان برسه، شوخ و شنگ و سرحال بود.

پدر از آخرين بازمانده هاي يك محفل سياسي ادبي است. اكثر دوستان هم محفل او، همان وقت ها بعد از چند سال تحمل حبس در زندان، جوان مرگ شده بودند . او با چند تاي ديگر از دوستانش، مثلن، قسر در رفته بودند . اخلاقش تند است و عصبي. دست آخر هم، همين خلق و عادت هاي بعد زندانش بود كه مادر را دق مرگ كرد. اوايل بيشتر اذيت مي كرد. اعصابش تا چند سالي بعد از آزادي، خيلي به هم ريخته بود. وقتي كه داغ مي كرد، بهانه مي گرفت و به همه كس و همه چيزگير مي داد. هنوز هم اگر پرنده اي را توي قفس ببيند يا در اتاق را رويش ببندند بدجوري ناراحت مي شود. يا اگر كسي به گلدان هايش دست بزند الم شنگه به پا مي كند. گلدان ها يادگار رفقاي جوان مرگش هستند. چند تايشان را از زندان آورده، بقيه را هم به ياد آنها كاشته است. مي گويد توي زندان هر كسي يك گلدان داشت. همه جور گل دارد: گل عروس، انواع شمعداني، حسن يوسف، نخل مرداب و گلهاي ديگري كه اسمشان را فقط خودش مي داند.

مادر مي گفت: پدرت بعد از آزادي، تا چند سالي با خودش حرف مي زد و هي از خودش مي پرسيد مگه من چكار كرده بودم كه با آنهاي ديگه نمردم ؟ نمي دانم كجاي كارم اشتباه بود ؟ كجا كم گذاشتم؟

غم وغصه اين چيزها را مي خورد كه حالش خوب نمي شود.

طاقت شلوغي را ندارد. از سر و صداي بازي بچه هاي توي كوچه دادش به هوا مي رود. قبلن كه هر روز با كوچك و بزرگ، سر چيزهاي بي اهميت جر و بحث مي كرد و دعوا مرافعه راه مي انداخت. حالا كمي بهتر شده. دست خودش نيست.

هميشه بعداز هر اوقات تلخي تا چند روزي، افسرده و دمغ مي شود، مي نشيند يك گوشه، پكر و مغموم. معلوم است بيش از همه خودش ناراحت مي شود.

چند تايي از رفقاي هم بندش كارشان حتا به آسايشگاه و تيمارستان هم كشيده است. خدا را شكر، پدر اما عقلش سر جايش است.

مدام اما تو فكر وخيال است. مي ريزد تو خودش. دكتر روان شناس مي گويد اگر بشود گذشته را فراموش كند يا براي كسي درد دل كند راحت مي شود. فراموش اما نمي شود . سخت است آدم اين جور چيزها را فراموش كند. درد دل كردنش هم ممكن است دردسر تازه اي درست كند. خودش هم اين را مي داند. توي خانه مي ترسيم دوباره شب خواب بد ببيند، از گذشته چيزي نمي پرسيم. توي اين مدت بيست و چند ساله اما خيلي از چيزها را فهميده ام. يعني خودش به مرور تكه تكه تعريف كرده، من هم به عقل خودم اين تكه هاي پازل مانند را بغل هم مي گذارم و مي توانم چيزهايي را بفهمم.

مثلن يك وقتي كه سر حال بود تعريف كرد:

يک روز پائيز ،صبح به وقت طلوع من و مصطفي و مهدي را خواستند زير هشت. ناشتايي هم نخورده بوديم. از ترس باز جويي دوباره، دندان هام داشت به هم مي خورد. مامور زير هشت ما سه تا را تحويل مامور ديگري داد. قبل از راه افتادن، آن دو، چشم بند هاي ما را محكم بستند. مامور از جلو مي رفت و با يك دستش دست مهدي را مي كشيد. من دست راستم را روي شانه مهدي گذاشته بودم و دنبال او مي رفتم. از قدش بلندش فهميدم كه مهديه. مصطفي پشت سر من مي آمد با آن چشم هاي قشنگ سبز رنگ و قد كوتاهش. دست روي شانه من گذاشته بود. مامور ما را به حياط برد. ازحياط و محوطه اداري هم رد شديم ، بعد صداي ماشين آمد. فكر كنم لندرور بود. از صداي باز شدن دستگيره درش فهميدم. چغي صدا مي كرد. قبل از سوار شدن بدست هامان دستبند زدند. هر سه سوار شديم ماموري هم پيش ما نشست. مصطفي نشست بغل دست من . طاقت نياوردم يواشكي گفتم : كجا مي برندمان؟

مامور با صدای بلند داد كشيد: خفه شو ! حرف نباش!

ماشين راه افتاد. نيم ساعتي كه رفتيم بوي علف و برگ درخت ها پيچيد توي ماشين. جاده پيچاپيچ بود و پر از چاله چوله. ماشين هي چپ و راست وبالا و پايين مي رفت. كمي بعد، ماشين توقف كرد. از دور صداي شمارش می آمد: "يك دو سه چهار ". مامورها پياده شدند. در ماشين كه باز شد، صداي چهچه پرنده ها به گوش رسيد. خنكاي گزنده هوا پرشد توي ماشين. ما را از ماشين پياده كردند. برگهاي اول پائيزي، زير پا خش خش مي كردند. از دور صداي پارس چند سگ شنيده مي شد. دست بند را باز كردند. چشم بند ها را اما باز نكردند. دو نفر از دو طرف دستهايم را گرفته بودند. مرا بردند و با طناب به يك درخت بستند. آن دو نفر را هم بسته بودند. ترسيده بودم . داشت گريه ام مي گرفت. هوا پس بود. داشتند بي خبر اعدام مان مي كردند. اين جوري هيچ كس از مرگ مان خبر دار نمي شد. صداي كشيدن گلنگدن ها آمد. خودم را خيس كرده بودم. دنيا دور سرم چرخ مي خورد. هوا سرد نبود، اما من خيلي سردم بود، داشتم مي لرزيدم. زانوهام شل شده بودند. طناب اگر نبود شايد مي خوردم زمين .

يكي بلند داد زد : جوخه آماده!

بعد همان صدا فرمان داد: آتش!

صداي غرش بلند رگبارها كه آمد، فكر كردم مرده ام، اما نمرده بودم . هنوز صدا ها را مي شنيدم. بعد چيزي نفهميدم. از حال رفته بودم. چند قطره آب پاشيده شد توي صورتم. دو باره سر و صدا مي آمد. بازم كرده و چشم بند را از چشمم بر داشته بودند. باورم نمي شد. وای كه چه مي ديدم: مصطفي و مهدي را غرق خون به درخت بسته شده بودند. خونشان شره كرده بود تا پايين. فكر كردم پس چرا من نمرده ام؟ مي لرزيدم ،گلويم گرفته بود. صدايم به زحمت در مي آمد. با ناله ضعيفي پرسيدم: من چرا نمرده ام؟ يكي از مامورها با تمسخر خنديد و گفت: عجله داري؟ وقت زياده، انشا الله سري بعد.

وقتي ديدند حالم سر جاش آمده، چشم بندم را دوباره بستند. كشان كشان بردند و انداختندم پشت لندرور و برم گرداندند بند.

در بند جريان را برای بچه ها تعريف كردم. اولش چيزي نگفتند. اما يواش يواش پچ پچ ها شروع شد. بعد از مدتي هم رو راست گفتند كه به من اطمينان ندارند. گفتندحق نداري سر سفره ما بشيني و خيلي چيزاي ديگر هم گفتند. سفره خبرچين ها و آدم فروش ها جدا بود. اما سر سفره آنها جاي من نبود. اين بود كه خودم سفره تكي انداختم. يك سال شايد هم بيشتر طول كشيد تا باز سر سفره راهم دادند. حرفش كه به اينجا رسيد، هق هق گريه اش بلند شد و ديگر نتوانست ادامه دهد. ظاهرن چند دفعه اي اين بلا سرش آمده بود چون يكي دو بار ديگه كه قضيه را تعريف می كرد، به جاي مصطفي و مهدي اسم هاي ديگري مثل ناصر و ارژنگ، يا كسان ديگری را به زبان می آورد.

كابوس و خواب هاي بدش به خاطر همين چيزها ست. هر وقت فيلم بكش بكشي می بیند يا اخباري چيزي راجع به اعدام و اين جور چيز ها مي شنود، يا زيادي ياد گذشته مي كند، بهانه براي ديدن خواب بد هم پيدا مي شود. گاهي وقت ها از خواب كه مي پرد، دستش را به شكم و سينه اش مي كشد و مي گويد: پس چرا من نمردم. بعدهم با صداي خفه اي مي زند زير گريه.

من كه يادم نمي آيد اما مادر كه زنده بود، وقتي حرصش از دست بابا در مي آمد راجع به آن روزها مي گفت: اواخرش چند ماهي ملاقات ها را قطع كردند و خيلي ها را هم يواشكي فرستادند پيش مهدي و مصطفي. چند ماه بعد هم، يك مشت خل و چل و نيمه رواني مثل پدرت را آزاد كردند كه چند نفر هم حريف يكي شان نمي شود.

گوش شيطان كر، از آن وقتي كه مردم دو باره ريخته اند توي خيابانها، حال پدرم بهتر شده است. يك روز كه به خانه آمدم، شلوارش را ديدم كه به دستگيره در آويزان بود. زانوي شلوارش پاره بود. وقتي پرسيدم گفت: پام گرفت به جدول خوردم زمين. اما همان روز تصادفن ديده بودم روي بازوي چپش هم كبود شده است. خلاصه، دست گيرم شده که تازگي ها دزدكي به راهپيمايي مي رود.

چند روز پيش كه از تظاهرات برگشت، سر كيف بود. تارش را برداشت، نشست و تكيه داد به پشتي. زخمه مي زد و يكي از تصنيف هاي قديمي را مي خواند. توي چشمايش هم برق عجيب غريبي ديده مي شد.

از صداي آژير از جا مي پرم، به خودم مي آيم. آژير دزدگير ماشين همسايه است. پدر همان طور مات و مبهوت نشسته روي تخت و چشم ها را به سیاهی شب دوخته است. مي پرسم: پدر جان باز هم خواب بد ديدي؟ سرش را كه به نشان تاييد تكان مي دهد، يادم مي افتد که روز قبل چند نفر را اعدام كرده اند. مي روم جلو و صورت لاغر و استخواني اش را مي بوسم.


© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS