برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
تقدیم به مادران زخم خورده

در تابستان، سلول از بوی کهنگی عرق بدن و هوای دم کرده غیر قابل تحمل می شود و نفس کشیدن دشوار. رفتن یکی و آمدن دیگری به سلول، کنجکاوی بر می انگیزد. من در سلول ٥ هستم. اینجا به نوعی قلمرو من محسوب می شود و من حاکم آن هستم. مشغولیت من خواندن کتبیه نام هاست روی دیوار. تاریخی را که نام ها ثبت شده اند، سعی می کنم انطباق دهم که در آن زمان من کجا بوده ام. در زمان معلق ام و روی پل رویا. بی بی ام را می بینم با چشمان سیاه اش که پدرم عاشق آنها بود، با خطوط کبود رگ های دو دستش که مثل جغرافیای زمین پیر هستند. زبانش را، که به تکه چرم خشک می ماند، بر روی لبان قیطانی اش حرکت می دهد. گویی چیزی را گویه می کند " به کجا؟ چه کسی؟ با این زانو درد و بی کسی؟» صفدر را هم می بینم که نگاهش را از من می دزد، نه سلامی و نه پیغامی. شاید هم شرم دارد. با او همشیر هستم. بی بی برای مجازات از اینکه به خود فکرهای بد راه داده است، زبانش را گاز می گیرد. برای گریز از این خیالها چشمم را رو بسوی پنجره می گردانم. انعکاس ابرهای ارغوانی غروب را بر شیشه پنجره می بینم. " بی بی هنوز هستم. باز هم می توانی مرا با سوالهایت در باره دندان های افتاده ام، به دورغ گوی واداری. به تو گفتم که در بازی والیبال توپ خورده ام، نگفتم که با مشت و صندلی کوبیدند توی دهانم.» صدای خش دار در، رویاهایم از پرواز به زیر می کشند و به قطار رویأ هایم فرمان ایست می دهد. این همان صدائی است که تمامی بدنم در برابرش قد علم می کند: کمر، کف پاهایم، چشم و گوشمم. گوش تنها رابط من بود که بفهمم چه حادثه ای اتفاق می افتد. ندیدم بازجو را، اما صدای صلواتش را می شنیدم به هنگام زدن. صلوات ضرب شلاق را بیشتر می کرد و صدای خنده اش را می شنیدم وقتی که با لگد او با صندلی که به آن بسته شده بودم، بر کف اطاق ولو می شدم. صدای کیف شیطانی اش دردم را بیشتر می کرد. احساس خفگی می کردم. حالا نوبت کیست؟ با خیزی به نرمی یک شکارگر خودم را به پشت در می رسانم. بگذار بشنوم لعنتی، ای رادیوی لعنتی. صدای کشیدن کلون دری می آید. فرمان " رو به دیوار" و گفتگوی بریده بریده ای را می شنوم: «اگر لای پایت .... داری حرف نزن، هنوز آدم نشده ای!» صدای گفتگو ضعیف تر می شود. نگهبان دارد چیزی را توضیح می دهد، صدای شیون زنی بلند می شود. و صدی مردی که می گوید: «ناراحت نباش بزودی در آن دنیا باهم پای سفره عقد خواهیم نشست.» «بی بی! ترس برای چی داری؟ بدتر ازاین چند سال که نمی شود. در کنار تو نبودن چه اندوهناک است اندوهناک.» تا نوبت دستشوئی، من و بی بی ام با هم هستیم. بلند می شوم، دیوارها را می جویم شاید کسی را بیابم. چند قدم می روم و برمی گردم. ٨ مرداد ٦٧ ساعت ١٢ مهران. احمد، اسد ... خدا حافظ ... ١٣ مرداد: سرور، مریم ... بهار زبیاست. نگاهم به بالای دیوار می لغزد. چشمم می افتد به حشره ای که در گوشه ای از سقف کز کرده است. بی حرکت مانده آنجا، یک پارچه سیاه است و شاخکهای بلندی دارد. مثلا خواسته خودش را از من پنهان سازد. " هی ناقلا، سوسکی؟ چه کار می کنی آنجا ؟» آنقدر این را گفتم تا سکوتش را شکست. با تکان دادن شاخک ها انگاری حرف می زد. چیزی می گفت که نیازمند رمز گشائی بود. راز حرفهایش را فهمیدم. " می زد و می گفت سوسکت می کنم جانور. آنقدر زد تا شدم آنچه که می خواست. در واقع سوسک شدم. حالا می توانم به راحتی از زیر این در، به راز خاموشی پرهیاهیوی این مردگان زنده پی ببرم. می توانم به هر سوراخی سر بکشم، ادای نگهبان را در بیاورم و انگشتانم را بر روی تخت او به صدا در آورم و مانند خود او با لهجه بگویم " چی؟ مثل موش جیر جیر می کنید؟" و با خیال راحت هر زمان که دلم خواست در دست شوئی بمانم. کانال های تلویزیون را هر جور دلم می خواهد تغییر دهم. می توانم به سرفه کردن دیگران ایراد بگیرم. قیافه بگیرم و بگویم نه خند مرتد و منافق. اما یک چیزی را نباید فراموش کنم. نباید زیاد جلو چشم نگهبان دیده شوم.»

می گوید: «توی این تابستان، که سلول ها زود به زود پر و خالی می شوند، دیگر دل و دماغی برایم نمانده. کسی مرا نمی بیند. همه مشغول نوشتن هستند. تا وقتی که اینجا هستند، می گردند جائی پیدا کنند که بنویسند. روی دیوار یا روی تکه کاغذی که بر لبه پائین آن تذکر داده شده که چه بنویسند و در چند خط. بعد از اینکه می روند ما سوسکها به غذاهای نیم مانده ی آنها حمله می بریم. به درون ساکهای دست دوزشان سرک می کشیم و پا بر روی آنچه نباید نوشته شود می گذاریم . اما ناچاریم عنوان ها را دست کاری نکنیم. مثلا کلماتی از قبیل محبوبم، همسر مهربانم، پدر و مادر عزیزیم مرا ببخشید و یا پروانه کوچکم پرواز را به خاطر بسپار! و جملات پایانی را: روی همه تان را می بوسم؛ الوداعی شادمانه. تاریخ همه نامه نیمه شب است.» به اینجا که می رسد، با ناراحتی شاخک هایش را تکان می دهد و می گوید: «مهتاب را بر گندمزار بسیار دوست دارم، همراهی صدای جویبار را و تابیدن گل شب بو را بر صورتم، اما از همه دور شده ام. دورم ساخته اند. و این اندوهناک است، اندوهناک. با صدای کلید، که بر قفل می چرخد، رویا هایم فرو می ریزند. لبم را می گزم و می گویم: « بی بی تحمل کن، تحمل.» نگهبان مبهوت نگاهم می کند و می گوید: " همه تان خیالاتی شده اید. خیالاتی. چشم بند بزن بیا بیرون.» چیزی در گوشه سقف نبود جز سایه لامپی که در توری فلزی اسیر بود و با نسیم خنک دریچه هوا هر از گاهی تکان می خورد.

تابستان ١٣٨٩


© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS