برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
برگرفته از کتاب حقیت ساده - منیره برادران

یک شب اعلام شد که برنامه مصاحبه است و همگی برای رفتن آماده باشند. کارگر بند موکتی را جلوی بند در راهرو سراسری واحد – ٣ قزل حصار- پهن کرد. این جزو وظایف بندها بود. به اجبار چادر سرکردیم و بیرون رفتیم. بند ما در انتهای راهرو واقع بود. در جلو ما ردیف دختران و پسران از بندهای دیگر نشسته بودند.

موسوی، مسئول ایدئولوزیک زندان پشت میکروفون بود و حریف می طلبید، می گفت که امشب بحث آزاد ایدئولوژیکی است. او تخصص خود را در نفی و نقد مارکسیسم می دانست اما سوادش تنها به کتاب جلال الدین فارسی، که در رد مارکسیسم نگاشته شده بود، محدود بود. می گفت: مطمئن باشید این یک بحث آزاد است و پیگردی برای شما نخواهد داشت... فضا باز است هرکس در دفاع از مارکسیسم سخنی دارد بیاید بحث کنیم...

ما مطمئن بودیم گفته هایش را کسی جدی نخواهد گرفت. غافل از اینکه یک برنامه جنجالی در انتظارمان بود. از ردیف پسران مردی میانسال جلو رفت و با دلائلی منطقی گفت: شما که ادعا دارید فضا باز است اما در داخل بندها ما چنین فضائی را نمی بینیم و طبیعی است که به حرفهای شما کسی اعتماد نکند.

از شجاعت و صراحت گفتارش همگی متعجب شده بودیم و گوئی این شجاعت در دیگران نیز تاثیر گذاشت که بلافاصله پسر جوانی نیز پشت میکروفون رفت و از فضای ارعاب و فشار داخل بندشان صحبت کرد. گفت که در بندی است که از طرف تواب مسئول بند مدام مورد آزار و ضرب و شتم قرار می گیرند. سخنانش صراحت بیشتری داشت. بدنبال او زندانی دیگری که لهجه کردی داشت، پشت میکروفون رفت و در ادامه سخنان قبلی اضافه کرد که بهمراه تعدادی زندانی دیگر از کردستان به این زندان تبعید شده اند و همواره مورد ضرب و شتم هستند، تا جائیکه خود وی از شدت کتکهای مسئول بند، کمرش ناراحتی پیدا کرده مدتها قادر به راه رفتن نبوده است. پس از این حرفها مسئول بند که به او حسین آقا می گفتند، بالا رفت و با لحنی لات منشانه و وقیح اعلام کرد که: بله، زندانی منافق و کافر را باید زد، من خودم به این کارم افتخار می کنم، خودسرانه هم نمی کنم، دستور حاج آقا را اطاعت می کنم. هر وقت هم دستور دادند کافر و منافق را خواهم کشت. کافرها در بند تشکیلات درست کرده اند بهم خط می دهند. با همدگیر روزنامه می خوانند و تحلیل می کنند و . . .

حاجی هم آنجا بود. او نیز گاه چیزهائی می گفت. اما مجموعا به نظر می رسید که دست و پایش را گم کرده است.

کنترل برنامه از دست موسوی خارج شده دیگر کلامی نمی گفت. در بین جمعیت همهمه افتاده بود. عده ای از توابها در لابلای حرفها شعار می دادند: مرگ بر کمونیست، مرگ بر سرموضعی، مرگ بر منافق.

می شد احساس کرد که پاره ای از زندانیها از شدت اعمال فشارها و زورگوئی ها به تنگ آمده و از این موقعیت برای دادخواهی سود جسته اند، غافل از اینکه حرفهای آنها برای دیگر زندانیان بیگانه نبود. همه کم و بیش تحت این فشارها بودیم حاجی و موسوی و دیگر مسئولان هم که دادخواه نبودند، بلکه خود عامل اصلی شکنجه و آزارها بودند.

یک تواب دیگر در افشای سرموضعی های بند پشت میکروفون رفت. حاجی او را ترغیب می کرد که حرفهایش را بزند. او گفت: اینها، سرموضعی ها صفحات اقتصادی روزنامه صبح آزادگان را می خوانند و با هم تحلیل می کنند.- از آن پس دیگر این روزنامه به زندان نیامد. بعد در افشای یکی از زندانیان کرد به نام سعید داد سخن داد و گفت او به حسین آقا، مسئول بند، فحش داده است. حاجی هم با لحنی برافروخته تکرار می کرد: این کافر رهبر آنهاست.

حسین آقا هم به افشاگری از سعید پرداخت. در این اثنا توابین درون جمعیت شعار می دادند: «سعید باید بره بالا» او را به زور فرستادند پشت میکروفون. او با لحنی موقرانه و متین گفت: اولا حسین آقا فحش داده و من در حضور جمع شرم دارم بگویم او چه گفته. ثانیا به هیچ وجه صحبت از تشکیلات درون زندان نیست، بلکه ما صرفا به دلیل کرد بودن روابط دوستانه ای باهم داریم.

شب از نیمه گذشته بود، که سر و کله لاجوردی پیدا شد. تعجب توام با وحشت همه را فراگرفت. اما او که در این برنامه نبود؟ شاید به او اطلاع داده بودند و او خودش را با هلی کوپتر رسانده بود. خودش چنین توضیح داد که در اتاقی دیگر خوابیده بود که سر و صداها را می شنود، کنجکاو می شود و گوش می دهد. گفت که همه حرفها را شنیده است. دروغ وقیحانه اش را در آن شب هرگز از خاطر نبرده ام. گفت: شما مارکسیستها هر کدام سطل لجنی برداشته و بر مسلک تان ریخته اید، دیگر چه جراتی دارید که سر بلند کنید.

اما همه می دانستند -و خود او بهتر از هر کسی می دانست- که واقعیت چیز دیگری است. چنان مقاومتها و حماسه هائی در زندان صورت گرفته بود که به افسانه می مانست. اما قهرمان آن، انسانها بودند نه شاه پریان.

آشکار بود که پیدا شدن لاجوردی یعنی تدارک فاجعه ای. او خود در این باره چنین گفت: از واقعه امشب نخواهم گذشت، تمامی کسانی که امشب اینجا مظلوم نمائی کردند مجازات خواهند شد. برنامه در فضای ارعاب آمیز تمام شد. همه می دانستیم اخطار لاجوردی جدی است و او حساب بچه ها را خواهد رسید. آن شب همه هیجانی دردآلود داشتیم. از زیر در گوش می کردیم که از صداها پایان ماجرا را بدانیم. با اینکه بند ما در انتهای راهرو واقع بود و از زیرهشت خیلی دور، با اینهمه صدای رفت و آمدها و فریادهای مبهم را می شنیدیم. چه بسر آنها می آید؟ بعدها شنیدیم که سعید را اعدام کرده اند. خبر چقدر صحت داشت؟ نمی دانم.

اما آقای موسوی همچنان بر ادعای بحث آزاد اصرار می ورزید. یک بار هم اعلام شد این آقا با شهرنوش پارسی پور بر سر موضوع حجاب مناظره دارد. در آن زمان شهری- این نام را زندانیها به شهرنوش داده بودند- و مادرش را از بند تنبیهی ما برده بودند. ما مشتاق بودیم که ببینیم موضوع از چه قرار است. گرچه شرکت در چنین برنامه هائی اجباری بود اما این بار ما با میل خود در آن شرکت می کردیم. با کمال تعجب شهری را دیدیم که این بار نه با چادر- حجاب رسمی زندان- بلکه با مانتو و روسری از بند ٤ بیرون آمد و موقرانه در طول راهرو به راه افتاد. هنگامی که از کنار ردیفهای پسران رد می شد، همهمه در بین آنها افتاد. او رفت و کنار موسوی نشست.

موسوی گفت: به دنبال دعوت مکرر من برای بحث آزاد، این بار خانمی داوطلب شده که بر سر موضوع حجاب زن مناظره ای داشته باشیم. من در دفاع از حجاب و ایشان در نفی حجاب سخن خواهیم گفت.

اما طوری که ما شنیدیم قضیه صورت دیگری داشت. گویا روزی ادعاهای توخالی موسوی در بند پخش می شده که شهری وجود آزادی در زندان را که ادعای موسوی بود، به تمسخر می گیرد. فوری گزارش می شود که شهری در بند جوسازی کرده است. او را به زیرهشت می برند و می گویند: چرا جوسازی می کنی به جای آن شهامت داشته باش و در بحث آزاد شرکت کن! شهری پاسخ می دهد: چه بحث آزادی؟ در شرایطی که من حتی حق انتخاب پوشش خودم را ندارم.

گفته بودند: تو می توانی بی حجاب بروی و در رد حجاب بحث کنی.

روسری و مانتو از نظر مسئولین زندان بی حجابی بود. شهری هم مجبور شده بود بپذیرد. موسوی وقت مناظره را بار اول ٢٠ دقیقه برای هر نفر، بعد ١٥ دقیقه و . . تعیین کرد. ابتدا خودش صحبت را شروع کرد در باب اینکه پوشش زن نص صریح قران است و گفته انبیا و . . . نوبتش تمام شد. شهری در گفتار خود با فصاحت تمام در باب تاریخچه پوشش و سیر تاریخی حجاب صحبت کرد. گفتارش آنقدر دقیق بود که شنونده با توجه به فقدان هر نوع کتاب تاریخی و مردم شناسی در زندان، از آنهمه حضور ذهن تعجب می کرد. متاسفانه ٢٠ دقدقه او زود تمام شد و این مدت بر خلاف گفتارهای تکراری و بی ارزش موسوی چقدر کوتاه به نظر آمد. موسوی در نوبت دوم عاجز از هر نوع پاسخی به شهری و شاید حتی نا توان ناتوان از درک گفته هایش محور بحث را به سکس و جاذبه های جنسی زن و طبیعت تحریک پذیر مرد کشاند. حتی تا این حد پیش رفت که گفت: وقتی شما در کنار من بی حجاب باشید و من از دیدن شما تحریک شوم، گناه بر گردن کیست؟

و از این قبیل محملات. این بار وقتی نوبت شهری رسید، از ادامه گفتار امتناع کرد. موسوی بی اعتنا به علت آن میکروفون را گرفت و همان یاوه گوئی ها را ادامه داد. ما همگی علت سکوت شهری را درک می کردیم وقتی روال بحث به چنان جاهائی کشیده می شود، سکوت بهترین اعتراض و پاسخ است و نیز تحقیر موسوی. هر شنونده ای این را می فهمید تنها موسوی بود که آن را نفهمید یا شاید به نفهمیدن تظاهر کرد.

بعدها آقای موسوی در اوین و هر جائی که سر منبر رفتته بود از شاهکار آن روزش چنین یاد کرده بود که در مقابل «دلایل کوبنده اش» آن خانم که پاسخی نداشت، جا زد و . . . در حالیکه هر ناظر بیطرفی حق را به خانم شهرنوش پارسی پور می داد که در فضای بسته زندان وقتی سیر سخن از تاریخ و فرهنگ به سکس و این قبیل بحثها کشیده می شود، خود را درگیر نسازد.

برگرفته از کتاب حقیت ساده،(ص. ١٠٣ تا ١٠٦)


© بیداران 2017 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS