برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
غارنشین

خود را معرفی کنید و بگوئید کی و کجا دستگیر شدید؟

نام مرا بگذارید «زنده به گور» یا «غارنشین». چون زندگی در زندان به زنده به گوری یا غارنشینی شباهت داشت. من در مهر ماه ۱۳۶۳ در ماه شهر دستگیر شدم توسط وزارت اطلاعات بخش سپاه پاسداران. سه- چهار روزی در بازداشتگاه اطلاعات سپاه بودم. در آن زمان هنوز وزارت اطلاعات از سپاه جدا نشده بود. بعد مرا به زندان انفرادی دادگاه انقلاب اسلامی بردند و بازجوئی و شکنجه ام شروع شد. بارها مرا تازیانه زدند. به کف پاها، پشت و صورتم. بازجوئی و شکنجه هر روز هفته بود حتی روزهای جمعه هم می آمدند سراغ آدم.

شرایط این زندان انفرادی مگر چگونه بود، که شما زندگی در آنجا را به غار و گور تشبیه می کنید؟

رفتاری که آنجا با من کردند، با حیوانها هم نمی کنند. اندازه سلول به اندازه یک لنگه در بود حدود یک در دو متر. آنجا از هیچ حقی برخوردار نبودم. سلول پر بود از موش و مامولک و شپش. شبها موش می رفت توی لباسم، دیوار پر بود از مارمولک که خیلی وقتها رویم می افتادند و شپش در لباس و تنم غوغا می کرد و همیشه خارش داشتم. حمام درست و حسابی نبود. حدود ۱۲ ماه در آنجا مرا به حمام نبردند. سلول تاریک بود. مگر نوری که از روزنه بالا به درون اتاقک تنگ می تابید. هیچ امکانی در اختیار نداشتم. موها و ریشم بلند شده بود به اندازه ده سانت. چند بار مجبور شدم برای اینکه از شر شپش راحت شوم ریشم را با کبریت بسوزانم. عقرب دم سیاه در راهروی انفرادی در حال رفت وآمد بود. از ترس نه جرات خوابیدن داشتم و نه قدرت بیدار ماندن. در شبانه روز فقط یک بار، آنهم آخر شب ما را به توالت می بردند. پارچ آبی داشتم که وقتی هوا سرد بود، و من نیاز به دستشوئی داشتم، در آن ادرار می کردم و شبها آن را می شستم. در همین پارچ آب هم می خوردم. زیر فشارهای شدید جسمی و روانی بودم.

گاه زندانی معتادی را نزدم می آوردند. آنها را برای ترک اعتیاد دستگیر می کردند. حالشان خوب نبود و درد داشتند. آنها را باید کمک می کردم و ماساژ می دادم. آنها را بعد از دادگاه می بردند بند عمومی. بعدها اگر دوباره او را می گرفتند و پیش من می آوردند و ما همدیگر را در انفرادی می دیدیم، او مرا به جا نمی آورد. انسانی پشمالو و کثیف درمقابل خود می دیدند که پوست صورتش پیدا نبود و تنها کله ای انباشته از مو بود. وقتی به او می گفتم من فلانی هستم از ترس خود را به دیوار انفرادی می چسباند.

شاهد بودم که عده ای در آنجا خودسوزی کردند. نیمه شبی از درز پائین سلول دیدم که از یکی از سلولهای پائین راهرو آتش گرفته است. بعد که از زندانبان علت را پرسیدم، گفت: زندانی آن سلول خودش را آتش زد و مرد. یک بار انتخابات ریاست جمهوری بود. رای ندادم. زندانبان کلت بدست با تهدید وارد سلول شد و پرسید که چرا در انتخابات شرکت نمی کنم. گفتم که شناخت ندارم. او گفت: مگر خامنه ای را نمی شناسی؟. گفتم: چرا، می شناسم در حدی که نامش را شنیده ام. شهرستانها همیشه مظلوم واقع شدند. کسی خبر نداشت چه بر ما می گذرد. صدای ما به گوش کسی نمی رسید. ما روزنامه نداشتیم. پس از هشت- نه ماه یکبار مرا بردند هواخوری. نور آفتاب چشمم را سوزاند بی اختیار فریاد کشیدم و دویدم داخل سلول.

ملاقات داشتید؟ دادگاه هم رفتید؟

حدودا ده ماه بعد از بازداشت، مرا فرستادند پیش قاضی آخوند احمدی برای محاکمه. اما دادگاه ادامه نیافت و مرا برگردادندند به انفرادی. بار دوم که مرا بردند، محاکمه شدم. دادگاه در دفتر حاکم شرع- آخوندی به نام احمدی- که ۵۰ یا ۶۰ متر از انفرادی فاصله داشت، صورت گرفت. غیر از احمدی، یک نفر بعنوان دادستان و بازجوی من حضور داشتند. در هیچ کدامشان ترحمی نسبت به زندانی وجود نداشت. دادگاه که نبود، تقریبا ده دقیقه طول کشید. آنها می خواستند مرا به مجاهدین ربط دهند. در بازجوئیها هم برای همین شکنجه شدم. می گفتم که به تنهائی و مستقل فعالیت سیاسی می کردم و همدست نداشتم. باور نمی کردند. به پنج سال حبس محکوم شدم. تا ماه ها ملاقات نداشتم. بعد از محاکمه و در ماه دهم بازداشت توانستم با خانواده ام ملاقات داشته باشم. حدود ۱۰دقیقه وقت ملاقات بود .

به هرتقدیر پس از ۱۲ماه مکان مرا تغیر دادند. مرا بردند به زندان ناوار که در پادگان نظانی ماه شهر واقع بود. دوباره انفرادی، که دو- سه ماه طول کشید. بعد مرا بردند بند عمومی سیاسی ها. این زندان دو بند داشت. بند غیر سیاسی ها و بند سیاسی ها که چند اتاق داشت. حدود ۷۰- ۸۰ نفردر این بند سیاسی بودند از مجاهد و گروه های چپ. اینجا ملاقات داشتیم که ضبط می شد.

اواخر سال ۱۳۶۵ یا اوائل ۶۶ بود که ما را به زندان فجر اهواز انتقال دادند. در این موقع تعداد ما – زندانی های ماه شهر- حدود ۱۰ الی ۱۵ نفر می شد. خیلی ها را آزاد کرده بودند. زندانی هائی هم بودند که قبلتر حکمشان تمام شده بود ولی در زندان مانده بودند. ملی کش بودند. آنها را هم بعد از چند سال آزاد کردند حالا به خاطر فشار خانواده ها یا دلایل دیگر.

در زندان اهواز اول در قرنطینه بودیم. ما را در اتاقی که درش به راهرو باز می شد، جادادند. مشخص بود که عامل نفوذی بین ما گذاشته بودند. بعد ما زندانیان ماه شهر را بردند به بندی که حیاط و باغچه داشت. همبندیها از طریق مرس و یا پنجره با دیگر زندانیان رابطه برقرار کردند و اخبار را می گرفتند. باز بندی دیگر و این بار نزد زندانیان اهواز و کسانی که از زندانهای دیگر شهرهای خوزستان به آنجا منتقل شده بودند. بعضی از آنها را در سالهای اول دهه ۶۰ به تهران- زندان گوهردشت و قزل حصار- تبعید کرده بودند که حالا آنها را برگردانده بودند به اهواز.

سال ۶۷ چه گذشت؟

شبی حوالی ساعت ۱۱- تیر یا مرداد ۶۷، از پشت بام بند صدای دویدن عده ای را شنیدیم که معلوم بود چکمه یا پوتین بپا دارند. چراغهای بند هم خاموش شده بود. از بلندگو صدا بلند شد: بسم الله قاسم الجبارین؛ انا فتحنا لک فتحا مبینا.

بعد صداهای دیگری از پشت بام: جوخه شماره ۱ آتش! و بدنبالش صدای رگبار. جوخه شماره ۲ آتش! صدای رگبار.

جوخه شماره ۳ آتش! صدای رگبار. و الی آخر. این صداها حدود ۱۵ دقیقه طول کشید و سه شب ادامه داشت. روز بعد عده ای پاسدار آمدند بند. صرامی در بین شان بود آدمی زشت و زشتخو. فکر کنم ما چشمبند داشتیم. ما را یک جا جمع کردند و گفتند: بگوئید مرگ بر منافق. ما هم تکرار کردیم. با این شعار مشکل نداشتیم کسی خود را منافق نمی دانست. آنها گویا متوجه این موضوع شدند. یکی از آنها داد زد: بگوئید مرگ بر مجاهد. کسی چیزی نگفت. شروع کردند به زدن ما.

یاد ندارم که آیا آن روز اسامی کسانی را یادداشت کردند یا نه. رفتند و چند روز بعد یا شاید هم همان روز نام کسانی را خواندند که بیرون بروند. من هم جزو آنها بودم. نمی دانستیم چه بر سر آنها که مانده اند، می آید. از این اتفاقها می افتاد. خود آنها هم فکر نمی کردند که چه در انتظارشان است. موقع بیرون رفتن حتی نگاه شان نکردیم. نگاهی برای همیشه. نمی دانستیم که این آخرین بار است که آنها را می بینیم.

آمدیم بیرون ما را از راهرو بزرگی عبور دادند و به نزدیک دفتر زندان بردند جائی که اتوبوسها ایستاده بودند. ما را دستبند زدند و سوار اتوبوسها کردند. پنجره اتوبوسها را با گل پوشانده بودند. نگران بودیم با این اتوبوسهای گل گرفته ما را کجا می برند؟

اتوبوسها راه افتادند و معلوم بود که راه جاده را در پیش گرفته اند. در طی راه گرسنه شده بودیم. عده ای ضعف کردند. چند نفر از زندانی ها که تجربه های طولانی داشتند با خود قند همراه آورده بودند. قندها را به آنها دادند. بعد از ساعتها اتوبوس در جائی توقف کرد. ما را برای دستشوئی رفتن پیاده کردند. آنجا متوجه شدم که تعداد اتوبوسها ۱۴ تا است و چند اتوموبیل خودرو هم آنجا ایستاده بودند که معلوم بود ما را اسکورت می کنند. بعد ما را بردند جائی که نمی دانم کجا بود، و پیاده مان کردند. مردمی که آنجا بودند به ما ناسزا می گفتند و سنگ می پراندند. مامورین به آنها گفته بودند که اینها اسرای عراقی هستند. ما با صدای بلند به فارسی حرف می زدیم و میخواستیم به آنها بفهمانیم که ما ایرانی هستیم.

بعد ما را بردند به جائی که مثل سالن یک مدرسه بود. ما را روی زمین نشاندند. از زیرچشمبند حاشیه چادرهای مشکی را دیدم. خواهران زندانی ما هم آنجا بودند. کسی جرات سوال و اعتراض نداشت. فضای ترس و ارعاب حاکم بود. به ما برگه هائی دادند که در آن سوالهائی نوشته شده بود. گفتند که جواب سوالها را بنویسیم. یادم نیست که سوالها چه بود. (ببخشید که نمی توانم همه چیز را به خاطر بیاورم.)

ما را به زندان اصفهان منتقل کردند. به جائی که متروکه بود و حالت بند نداشت. در و دیوار و کف زمین هم مثل خرابه ها بود. راهرو بزرگی بود حدود ۱۰ متر در ۲ متر و ۵ یا ۶ اتاق به این راهرو باز می شد. اتاقها در نداشتند یا اگر هم داشتند، باز بودند. می توانستیم از اتاق بیرون بیاییم. مدت کوتاهی آنجا بودیم بعد ما را بردند به قسمت دیگری از زندان اصفهان. همه را نبردند. اگر یادم مانده باشد پرسیدند کی می خواهد برود. قبل از بردن آمدند و گفتند هر کس می خواهد می تواند به خانوده اش نامه بنویسد. نمی دانم چرا این کار را کردند. شاید می خواستند روحیه ما را بسنجند. شاید عده ای موقعیت را درک نکردند و چیزهائی نوشتند که نباید می نوشتند. من از آمدن بهار نوشتم و اینکه آن وقت در کنار هم زندگی می کنیم و . . .این نامه ها بدست خانواده ها نرسید. در قسمت ورودی بند اصفهانی ها ماکت بند را قرار داده بودند. به ما گفتند که حق نداریم سفره جمعی داشته باشیم مقررات را باید رعایت کنیم و در ورزش صبحگاهی زندان شرکت کنیم و سرود جمهوری اسلامی را بخوانیم. گفتیم این کارها را نمی کنیم ما همیشه با هم دور یک سفره نشسته ایم و مشکلی هم نداریم. این برخورد ما از طرف زندانیان اصفهان که انسانهای پاکی بودند اما دراین برنامه ها شرکت می کردند، عجیب بود. آنها به ما با دیده احترام می نگریستند و فکر می کردند ما خیلی قلدر و کله شق هستیم. اینطور نبود. برای ما عادی بود که آن کارها را نکنیم.

یک بار صحبتهای پیش از نماز جمعه رفسنجانی را از بلندگو پخش کردند. جماعت شعار می دادند که زندانی منافق اعدام باید گردد. فضای ارعاب بود کسی با کسی حرف نمی زد مگر با نگاه و ایما و اشاره. هر بار عده ای را صدا می زدند و بیرون می بردند و بعد ما صدای داد وفریاد آنها را می شنیدیم. شنیدم یا شاید هم برایم تعریف کردند که یک زندانی میله های سلول را گرفته بود و داد می زد مرا هم ببرید اعدام کنید. آنجا یک برزخ واقعی بود. هنوز کسی نمی دانست که زندانی ها را کشته اند.

کی شما را به زندان اهواز برگرداندند؟

بعد از سه یا چهار ماه یا شاید هم بیشتر. قبل از انتقال اول سرمان را تراشیدند. در راه متوجه شدیم که تعدد اتوبوسها ۷ یا ۸ تا بیشتر نیست. بقیه کجا بودند؟ ما را به بند قبلی برگرداندند. از مابقی اتوبوسها اطلاعی ندارم. شاید ما را در دو مرحله برگرداندند به اهواز.

فهمیدید که چه بر سر بقیه آمد؟ از زندانیهای اصفهان چه کسانی را اعدام کردند؟

در اصفهان تقریبا همه کسانی را که با همدیگر دوستی و آشنائی داشتند، از یکدیگر جدا کرده بودند. غریبه ها را گذاشته بودند کنار هم برای اینکه کسی از دیگری خبر نداشته باشد. همه همدیگر را گم کرده بودند. نمی دانم از اصفهان چه کسانی را اعدام کردند. ما اصلا فرصت آشنائی با آنها را نداشتیم. از زندانیهای ولایت خودمان هم بعد از آزادی فهمیدیم که کی ها را اعدام کرده اند. سالها بعد از آزادی من در خیابان یکی از همبندیهایم را دیدم که با تعجب گفت: مگر تو زنده ای؟ وقتی مرا به انفرادی بردند، او و بقیه فکر کرده بودند، مرا برای اعدام بردند.

کی شما را بردند انفرادی؟

اواخر پائیز بود فکر کنم. آنجا گفتند که کار من تمام است. گفتند خانواده ات حق ندارند برایت گریه کنند. فکر کردم احتملا مرا هم اعدام می کنند. شب خودم را به بیماری زدم و وانمود کردم که دل پیچه و حالت استفراغ شدید دارم. مرا با مینی بوس زندان به بیمارستان خمینی اهواز رساندند. در اتاقی که بستری شدم دو نگهبان مراقبم بودند. بسیار ضعیف و لاغر شده بودم. با اینهمه در لحظه ای بلند شدم و شروع کردم به دویدن بطرف بیرون. در خیابان نگهبانها مرا گرفتند و می خواستند به زور بطرف ساختمان بکشند. مردم جمع شده بودند. رو بطرف آنها داد زدم: می خواهند مرا بکشند من یک زندانی سیاسی هستم. مردی از درون جمعیت رو به ماورین گفت: چه کارش دارید؟

مامورین او را به عقب هول دادند و مرا دستبند زده و به زندان بازگرداندند. آنجا مرا حسابی زدند فقط بیاد دارم که دستی پشت گردن ودست دیگری پشت کمرم بود و مرا به در و دیوار می کوبیدند. از هوش رفتم. نمی دانم چه مدت؟ یک بار متوجه شدم که کلید پشت در سلول چرخید. زندانبان بود اما من او را سه-چهار نفر می دیدم. چشمانم دوباره بسته شد. از خدا کمک می خواستم. «خدایا کمکم کن». وقتی چشمهایم باز می شد صدای آب سردکن را می شنیدم که خراب بود و صدایش در سلولم می پیچید. از حال می رفتم و وقتی دوباره به هوش می آمدم با خودم زمزمه می کردم «خدایا کمکم کن». مرا به حال خودم رها کرده بودند. یک بار از بیرون سلول سر و صدائی شنیدم. از شبکه پایین در راهرو را نگاه کردم. دیدم که فرخ کیانی را هل می دادند به طرف انفرادی. او داشت مقاومت می کرد و دست نگهبانها را کنار می زد. بعدها شنیدم که او را اعدام کرده اند. فرخ بچه مسجدسلیمان بود.

یک بار زندانبان گودرزی آمد و دریچه را باز کرد و گفت خمینی عفو داده وتو هم عفو خورده ای. ما همدیگر را از قبل می شناختیم، از او سراغ زندانیهای دیگر را گرفتم پرسیدم شاپور لایق، سیاوش صالحی، عظیم محمدرضائی کجا هستند؟ جواب داد: انا فتحنا انا فتحنا لک فتحا مبینا همه را اعدام کرده اند.

از زندان ماه شهر چه کسانی را اعدام کردند؟

محمدرضا عظیمی، سیاوش صالحی و شاپور لایق. این سه نفر مجاهد بدند و از سالها پیش در زندان بود. اوائل دهه ۶۰ دستگیر شده بودند. هر سه آنها چند سالی هم به زندان تهران تبعید شده بودند. و مهران مفتاحی. وقتی خبر اعدام او را شنیدم یاد ماجرائی افتادم که آن روز معمای آن را نفهمیده بودم. یک بار در حیاط زندان اصفهان تکه مقوائی را دیدم که روی زمین افتاده بود. آن را برداشتم رویش نام مهران مفتاحی را نوشته بودند. او از بچه های مجاهد بود که قبلا آزاد شده بود. حالا آن مقوا با نام او چرا آنجا افتاده بود؟

از اهواز کسانی را می شناختید که در سال ۶۷ اعدام شده باشند؟

از اهواز خیلی ها را اعدام کردند. آنها را نمی شناختیم ما را از آنها جدا نگه می داشتند. گاه می توانستیم از طریق مرس خبرهائی ار همدیگر داشته باشیم. فقط نام این سه نفر را در خاطر دارم که دو تن از زندانیان اهواز بودند: ؟ مک وندی و صادق فریدنی و رحیم پولادوند که اگر اشتباه نکنم اهل اندیمشک بود.

اعدامها را چطوری به خانواده خبر دادند؟

باید فیلمی ساخته شود که مردم بدانند در آن سال چه گذشت. باید حق مردم ادا شود. گرفتارتر از ما زندانی ها، خانواده ها بودند. آنها ماه ها جلوی در زندانها سرگردان بودند. کسی نبود که جوابگو باشد. مامورین جلوی در زندان حرفهای مختلف تحویل خانواده ها می دادند. یکی می گفت بچه هاتان را اعدام کرده اند. دیگری می گفت زندانیها را به جائی دیگر منتقل کرده اند.

خانواده ها از محل دفن عزیزانشان خبر دارند؟

تا جائیکه خبر دارم رسما در مورد محل دفن چیزی به خانواده ها نگفتند. ولی آنها می دانند که فرزندانشان را کجا دفن کرده اند. در بیابانها. چند سال بعد از آزادی روزی رفته بودم اهواز که جنس برای فروش بیاورم. در ماهشهر دستفروشی می کردم. در اتوبوس مادر عظیم محمدرضائی هم نشسته بود. دیدم که نرسیده به اهواز در جائی که بیابانی بیش نبود، می خواهد پیاده شود. بشکه آبی بدستش بود. گفت می روم قبر عظیم را بشویم. پرسیدم: مگر قبر پسرت اینجاست؟ گفت: گفته اند اینجاست. فکر کنم همه را دسته جمعی خاک کرده اند.

محل دقیق؟

جاده ماه شهر به اهواز را که جلو می روی بعد از سه راه رامهرمز می رسی به چاه های نفت که گازشان می سوزد. نرسیده به زاغه مهمات یا سیلو، دست راست جاده تپه هائی است. مادر عظیم محمدرضائی آنجا بطرف تپه ها رفت.

کی آزاد شدید؟

اواخر سال ۱۳۶۷. سند گرفتند و شرط آزادی این بود که هر روز خودم را معرفی کنم. هر روز صبح می رفتم دفتر سپاه و امضا می کردم. بعدا باید به دفتر وزارت اطلاعات می رفتم. این مهلت شد هفته ای یک بار. بعد از مدتی گفتند ماهی یک بار بروم. بعد از چند سال کردند سه ماه یک بار و در آخر شد سالی یک بار. تا همین اواخر مجبور بودم خودم را معرفی کنم.

غیر از اینها گرفتاریهای دیگر بود. هیج جا به من کار نمی دادند. می خواستند همیشه آدم را تهیدست و تنگدست نگه دارند. دستفروشی می کردم. از اهواز کالا می آوردم و در ماه شهر می فروختم.


© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS