برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
رضا معینی

کاروان از راه باز نمانده است، مادران، خسته و تنها، محمل‌هاشان بر زمین نشسته است،راه دورست و پیشارو، فوج گزمه‌های قوم هزار امام، راه بر صبح بسته.

در شب‌کده‌‌ای که هنوز خواب یا فراموشی، تنها گزینه‌‌ است، سر برآوردن آفتاب حقیقت یا صبح عدالت، خیالی‌ بود دوردست. کاروان، در غروب نخستین روز دهشت راه از سر گرفت.

ماه‌رخی بودی مادر و مادر دادخواهی دیگر. در فاصله‌ی قصر تا اوین، و زندان شدن همه‌ی شهر، نشستی تا بیاسایی در سایه‌ی ان لبخند. لختی بیش نبود، لبخند‌های آزاد شده را تاب نیاوردند. داس‌داران، خنده بر دار زدند، خنده‌ی یاس‌ها، قابی شد در خاوران، آذین شده با گندم و گل پر پر.

سلم» و «تور» از گور هزاران ساله برخاستند، پریشان عالمی از کین و نفرت ساختند.

«چنین تا شب تیره سر بر کشید درخشنده خورشید شد ناپدید.»

فریدون و کاوه، نریمان وسام ، منوچهرها، به دار قصاص آویختند. سپاه تور و سلم در همان غروب دلتنگ، گفته بودند « بساط پیرزن‌ها را به هم می‌ریزیم.» و زدند و شکستند و بردند،محمل‌ها به آتش کشیدند، مؤذن به جای جرس نشاندند، تا آیه‌های وحشت‌شان از یأس معجزه سازد. راه خورشید و سپیده برخاوران بستند.

«پیرزن‌ها» کوله‌بارشان بر دوش پر از درد و اوین، خاطره و توحید،حصار و پایداری، خاوران و امید، قصر و شکیبایی،سوگ و وفاداری. کاروان به راه افتاده بود. ره‌زنان خاک گور به تارج بردند، درخانه‌ها و حرمت سیاه پوشان بشکستند، زخم بر جان «پیرزن‌ها» زدند تا سرداران فتح بی‌شرمی و ننگ شوند!

سرود « میعادگاه عاشقان» را هم‌صدا با صدایی لرزان، مادران خواندید، تا انکارشان ناکار شود. ماندند و خواندند تا زندانیان سحِر سکوت بشنوند، در جهنم این شب، خاوران قلب وحشت است که سکوت و فراموشی خاوران کردن هر شهر است.

حقیقت را منوچهرت، سال‌ها پیش در بند دیوان عیان کرده بود: «مطمئنم که در پرتو خوبي‌های تو انسان‌ها شريف و دوستدار زندگی خواهند شد. با آرزوی ديدار، آنکه هر چه دارد از تو دارد.» منوچهر داد و دهش از شما آموخته بود، که با بیرق‌ لبخند در دست سرقافله‌ی کاروان مادران خاوران شدید.

با همت شما بود، این بیداری از خواب و فراموشی. دانستن این حرف ساده که جان بر سرش نهادید. خاوران تنها سوگ‌گاه مادران اعدامی نیست.نمادی‌ست ملی برای پایان دادن به منوچهرکشی.

مادر! کاروانی که شما شمع شب افروزش بودید، راه زسر می‌گیرد، راه دور است و ناهموار، اما، هرچه کنند زین بیشتر، هیچ راه دیگری نیست. از پس این شب،که ماه‌رخش بودید. خورشید از خاوران می‌روید.

به ياد آر .... منوچهر سرحدی


© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS