برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
پولاد همایونی

جثه ی کوچک او را که می دیدی نمی توانستی باور کنی که چه روح بزرگی در درون این تن زخم خورده پنهان است. تا یادم می آید نام او با زندان و زندانی عجین شده بود. چه در زمان شاه که زندان بانان را با اعتراض به تنگ می آورد و خواستار ملاقات با جگرگوشه هایش هیبت و بهروز می شد، چه در دوران پس از انقلاب که نامی نامدار بود در میان خانواده زندانیان سیاسی.

چگونه این جثه رنج کشیده می توانست این همه درد را بدوش بکشد و از پای ننشیند، خود حکایت انسان است و مرزهای بی مرزش. کمتر خانواده ی زندانی سیاسی است که عفت خانم را نشناسد. پای ثابت دفاع از زندانیان سیاسی بود. نخستین کسی بود که جلوی بولدزرهای سپاه می نشست تا نتوانند خاوران را با خاک یکسان کنند.

پس از انقلاب وقتی که هیبت و بهروز از زندان آزاد شده بودند سر از پای نمی شناخت. در خانه اش بر روی تمام آزادی خواهان گشوده بود. اما شادی او از آزادی عزیزانش دیرپا نبود. پس از تصادف مشکوک و مرگ بهروز (معینی) قلبش شکست. جسمش فرو نشست و خمیده شد. با این همه لبخندش برای هر کسی که او را می شناخت محو نشد. دلداریمان می داد. هشدارهای او در مورد آینده حکومت و سرکوب هایی که در راه بودند نشان از تجربه های بسیاری داشت که در طول سال ها اندوخته بود. می گفت: «روله حواستان جمع باشد. این ها از شاه هم بدترند». سرکوب ها آمدند و چشم چراغش هیبت (معینی) و دیگر بچه های فامیل را دستگیر، شکنجه و اعدام کردند. کوه درد شد.

زندانبانان اوین او را خوب می شناختند. می دانستند وقتی او می آید، ترسی از آنها ندارد و همه شان را به نفرین و لعنت می بندد. کاری نمی توانستند بکنند. در برابر این جثه کوچک خودشان را حقیر کوچک می پنداشتند. پای ثابت خاوران بود. گل می برد. نهال می کاشت. تصویر بچه ها را روی قبرها می گذاشت تا نماد دهشت و کشتارها از یاد نرود. داستان این رنج ها و دردها را باید از ژاله دخترش شنید که در همه این سال ها دوش به دوش مادر بوده و این سال های آخر که قلبش ذره ذره خاموش می شد بر بستر او بوتیمارش بود.

خاوران را که بستند عفت خانم هم فرو ریخت، درهم شکست و آن جثه ریز نقش در زیر کوه این غم مچاله شد. می گفت: «تا همه بچه هایم از چهارسوی جهان برنگردند و خواری و خفت شکنجه گران را نبینند، نمی میرم». دو سال تمام در برابر مرگ مقاومت می کرد تا در آخر تنش تسلیم آن شود.

اگر چه مرگ سایه زندگی است و ما را تا پایان دنبال می کند. اما یادی که از خود باقی می گذاریم نشانی از تاریخ زندگی ماست. یاد عفت خانم در ذهن و زبان نسلی که او را می شناخت به عنوان نمادی از مبارزه و استواری و ایستادگی بر جا خواهد ماند.


© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS