برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
اکبر سردوزامي

٤

صداي اعظم: ما عادت کرده ايم کلي حرف بزنيم. مي گوييم مقاومت کردن. مي گوييم وادادن. مي گوييم فلاني مقاومت کرد. فلاني واداد؛ اطلاعات داد. اما به کاربردن اين کلمات اصلا کار ساده اي نيست. اطلاعات دادن يا ندادن در مورد هر فردي شرايط خاص خودش را دارد. من فکر مي کنم تمام اين کلمات، اين اصطلاحات در هر مورد خاصي بايد از نو معني شود. فلان کس اطلاعات داده ولي توي چه شرايطي؟ آن که مقاومت کرده شرايطش چي بوده؟ مقاومت کردن فقط بر اساس فرديت داشتن يا نداشتن نيست. ممکن است آدمي يک جور استثنايي از مقاومت ويژه ي روحي و جسمي برخوردارباشد. ولي وقتي که يک بخشي از اطلاعات از طرف کسي ديگر لو رفته باشد. وقتي که رفقايش جوري در مقابلش قرار مي گيرند که تمام مقاومتش را درهم مي شکند. مقاومت معناش تغيير مي کند. من مقصودم اين است که بگويم وضع موجود چيست. من نمي خواهم قضاوت کنم چي درست است، چي غلط. مي خواهم بگويم مقاومت تحت چه شرايطي در هم شکسته مي شود.

من گفتم فلاني شريف بود. منظورم اين نبود که چون قهرمان بود و مقاوم پس شريف بود. نه. او خيلي چيزها را گفته بود، اما هنوز هم شريف بود. هنوز مي توانست به من بگويد شايد بهتر باشد. حرف بزني. او شريف بود چون هنوز مي توانست با نگاهش مسئول و رهبرش را تحقير کند.

من اطلاعاتي را که فقط شخصا خودم داشتم، و مطمئن بودم فقط خودم دارم با هر فلاکتي که بود حفظ کردم. خيلي شکسته بودم. ولي آن ها را که مطمئن بودم اگر من نگويم هيچ کس نمي تواند لو بدهد. نگه داشتم. البته توي آن شرايطي که ذهنم کار نمي کرد، نمي فهميدم چي مي نويسم. نمي دانم چي مي نوشتم. اطلاعات دقيقي مي دادم يا نه. اما از بازجويي هاي بعدي متوجه شدم در آن زمينه هايي حرف نزده ام که از نظر خودم نبايست مي زدم. چون اگر چيزي گفته بودم بازجو يا مسئولم که خيلي بازجوتر بود، دنباله اش را مي گرفت.

با اين حال امکان دارد اطلاعاتي داده باشم. چون يک مدت بود که به آن چيزهايي که در ذهنم مي گذشت آگاه نبودم. آگاه بودن خيلي مهم است. آگاه بودن باعث مي شود آدم اراده اش را به کار بگيرد. به هر حال اين اراده است که باعث مي شود تو بداني چي بنويسي، چي ننويسي. اين حافظه است که به تو ياري مي کند چي گفته اي و چي را بايد ادامه دهي. در عين حال آگاه بودن به آن چيزهايي که در ذهنت مي گذرد و تو داري راجع بهش حرف مي زني مهم است. يعني تفاوت بين آدم عاقل و ديوانه اين است. عاقل و ديوانه درست نيست. باخود بودن و پريشان شايد درست تر باشد. بعضي وقت ها آدم ها توي لحظاتي پريشان مي شوند. اين پريشاني حتي ممکن است لحظه اي باشد. ممکن است آدم در اثر فشار، در اثر ترس، يک چيزي را يادش برود؛ يک چيزي را بگويد. اين به هم خوردن نظم ذهني، توي شرايط زندان، يک مقدار خارج از توانايي انسان است.

کتابي خواندم راجع به تجربه ي يک دکتر روانشناس آمريکايي، براي اين که بفهمد فضاي بيرون از آدم چه تاثيري روي ذهنيت او مي گذارد، عده اي دانشجو را توي اتاقي حبس کرده بود. خود دانشجوها دواطلب شده بودند که اين آزمايش را روي شان انجام بدهد. يک عده را بيست و چهار ساعت چشم هاشان را بسته بود و توي اتاقي قرار داده بود. اتاقي بدون نور، بدون صدا، بدون غذا. آن ها را بيست و چهار ساعت آن جا نگه داشته بود. بعد که از اتاق آورده بودشان بيرون وضعيت ذهني شان را بررسي کرده بود. همه شان دچار اختلال ذهني شده بودند.

رنگ ها يادشان رفته بود.

روز و شب را نمي فهميدند.

ذهنشان مختل شده بود.

يعني اصلا آدم طبيعي نبودند.

تمام آدم هايي که توي زندان جمهوري اسلامي اين کثافت ها بودند. کم و بيش توي يک چنين حالتي قرار داشتند. تازه آن تجربه فقط بيست و چهار ساعت بوده است. حالا فکر کن آدمي که چهار سال، شش سال، توي زندان باشد، چي به روزش مي آيد.

استثناها به کنار مثلا آن رهبرها که تحت چنين شرايطي قرار نگرفته بودند و همه چيز را گفتند یا آن مسئول ها. استثنايي هستند. کيانوري آدمي خيلي آگاهانه هم کاري مي کرد. او بيرون از زندانش هم يک جو شرف نداشت. بيرون از زندان هم روي آدم ها معامله مي کرد. ولي آيا مي شود روحاني آدمي را با کيانوري هم کاسه کرد؟ آدمي که تو اين لحظه مي گفت اسلام برحق است و چي و چي. و وقتي يکي از بچه ها مي گفت داري دروغ مي گويي، لحظه ديگر معذرت خواست و باز پيکاري مي شد و دوباره فرداش مسلمان مي شد و دوباره پيکاري. يا مثلا آن جواني که براي آرمان هايش کارش را به زندان کشيده بود. به خاطر عدالت اجتماعي؛ برابري و يک مشت آرزو آمده بود آن جا و خرد و خميرش مي کردند. تا وقتي که وا مي داد؟ یا يکي که واقعا اعتقاد داشت که جامعه ي بهتري را مي خواهد؛ که نه دنبال پول بود و نه دنبال رئيس شدن و هيج کدام از اين چيزها براش مهم نبود. وقتي آنجا قرار مي گرفت و يک اطلاعاتي مي داد، اين ها را به کلمات وادادن و مقاومت کردن نمي شود توضيح داد. خيلي از چيزهايي را که در زندان جمهوري اسلامي اين کثافت ها گذشته است. با هيچ کدام از اين کلمات قديمي نمي شود توضيح داد اين ها کم است. بايد برايش واژه ساخت. يا دست کم بايد زير هر کدام از اين کلمات توضيحاتي داد. اين قدر توي زندان گوناگوني احساس به وجود آمده بود، اين قدر تغييرات ذهني به وجود آمده بود، که تو هيچ وقت در بيرون از زندان آن ها را تجربه نکرده بودي که براش واژه بسازي. من خودم با اين که قبلا هم چند سال زندان بودم اما با هيچ کدام از اين حالت هاي جسمي و ذهني آشنا نبودم. ما قبلا کلي حرف مي زديم. از انسان کلي از مقاومت کلي. از وادادگي کلي. امروز ديگر اين حرف ها براي من بي معني و مزخرف است.

قبلا مي گفتيم افراد جامعه را تشکيل مي دهند. آره، اين درست، اما جامعه در مجموعيت خودش پديده اي ست که جدا از خصلت تک تک آن ها قرار مي گيرد. يا درست است که جامعه از تک تک افراد شکيل مي شود، ولي اين تک تک افراد هم در جامعه کارکردهاي متفاوتي دارند.

يعني هر فردي خودش يک ارگانيسم کامل است. کامل نه به معناي کمال يافته، به معناي مجموعه اي که کارکردش در خودش کامل است. پس در عين اين که در جمع هست. کارکردهاي مشخص خودش را هم دارد. اين چيزي است که درک انسان را پيچيده مي کند مسئله بعد زمان هم هست که در مورد انسان. شکل خيلي پیچيده اي پيدا مي کند. مثلا آدم ممکن است در يک لحظه ي زماني بتواند مقاومت کند و در يک لحظه ي ديگر به دليل جسمي و روحي نتواند. هنوز که هنوز است خيلي از کارکردهاي مغز انسان روشن نشده است.

در شرايطي که تو تعريفي ازش نداري، نمي داني عکس العمل هاي ذهني ات چيست. هميشه ممکن است آدم در موقعيتي تعريف نشده قرار بگيرد. بنابراين من فکر مي کنم هر تعريف از پيش تعيين شده اي براي هر موقعيت تازه اي که آدم توش قرار مي گيرد. بي معني است. اين جوري است که من فکر مي کنم قضاوت کردن کار ساده اي نيست. ممکن است کسي که سال ها توي زندان مقاومت کرده بگويد تو واداده اي! داري خودت را توجيه مي کني! اما مسئله ي من توجيه و غيرتوجيه نيست.

با اين همه، پيچيدگي موقعيت انساني، راه گريزي براي ناانسان ها نيست. من وقتي به آن مسئول ها و رهبرهايي که آن جا بازجويي ها را کنترل مي کردند، و خيلي خيلي سمج تر از بازجو مچ آدم را مي گرفتند، فکر مي کنم. مي بينم نمي توانم آن ها را انسان به حساب بياورم. من خوم مي گويم قضاوت سخت است. اما آن همراهي سفت و سخت شان با بازجوها، با آن قاطعيتي که در نگاه شان بود.آن سرسختي بازجويانه اي که بازجوها هم به گردش نمي رسيدند. و حفظ موقعيت رهبري شان توي زندان، اين اجازه را به من مي دهد که قضاوت شان کنم. من آن ها را قضاوت مي کنم؛ من آن ها را هيچ وقت نمي بخشم که ذره اي شرف در وجودشان نبود!

کمال هم درهم شکسته بود. اما نگفت بنويس! گفت شايد بهتر باشد بنويسي. و همين جمله اش باعث شد که من ننويسم. اين چيزي است که من به اعتبار روزهاي زندگيم توي همان زندان تجربه کرده ام. من در تمام زندگيم هميشه خودم بودم که بايد فکر مي کردم؛ خودم بودم که بايد تصميم مي گرفتم. خودم بودم که بايد مقاومت مي کردم يا نمي کردم. الان هم خودم هستم.

در اين جهان بزرگ فقط منم!

اگرچه با ديگرانم و ميا ن ديگران، اما هميشه همين منم!

و هميشه تنها!

صداي خسرو: يکي از کارهاي اين ها اين بود که فضايي توي زندان به وجود بياورند که زنداني هيچ وقت آرامش نداشته باشد.تو نمي دانستي امروز چه چيزي در انتظارت است. از همان صبح که بلند مي شدي تنها چيزي که برات دايمي بود اضطراب بود. تواب ها يک طرف. خبرچيني کردن شان يک طرف، برنامه ريزي کردن دم به ساعت مسئول زندان هم يک طرف.

ناگهان در باز مي شد و مغول ها مي ريختند تو. مي گويم مغول ها براي اين که مغول يادآور وحشي گري ست وگرنه هيچ مغولي به پاي اين ديوث ها نمي رسد. هر بار هم بالاخره براي خودشان دليلي داشتند. يکي را توي خيابان ترور مي کردند. مي آمدند به هوار ما، يک جا بمب منفجر مي شد مي ريختند ما را مي گرفتند به مشت و لگد و شلاق، عراق حمله مي کرد، مي ريختند سرما، خر همسايه مي گوزيد به ريش پدرشان مي آمدند سراغ ما. بگو ديوث ها يکي ديگر ترورش را کرده، چرا شلاقش را من بخورم؟ يکي ديگر بمب منفجر کرده. به من چه ربطي دارد؟ آن که حضرت علي تان بود گفت تا ضربت نزند نمي توانم قصاص کنم.

يک بارنصف شب ريختند و همه را گرفتند به باد کتک، همه را از دم زدند و تمام وسائل مان را درب و داغون کردند. وسائلي که نبود. هر کس بالاخره يک ساک کوچک داشت. يک کيسه داشت. ريختند و داغون کردند. داغون که مي گويم يعني داغون ها! يعني هيچ چيزي نبود که تو بتواني دوباره ازش استفاده کني. خب، اين ساک. اين کيسه ي زندان بالاخره توش يکي دوتا زيرپيرهني و شورت و زيرشلوار هست. يا مثلا آدم يکي دوتا عکس مادر، خواهر. چه مي دانم زن و بچه توي ساکش دارد. يک کمي مواد رخت شويي و ظرفشويي. يک خميردندان و شامپو واين جورچيزها. آقا چنان همه چيز را ويران کردند که اصلا نمي تواني تصورش را بکني. من کلي فيلم هاي فاشيستي ديده ام اما باور کن توي هيچ کدام شان يک چنين صحنه اي نمي تواني ببيني. فکرش را بکن. ساکت را جر داده اند، زير پا له و لورده کرده اند، مايع ظرفشويي هم ريخته روي همه چيزت، خميردندانت ترکيده و ريغ زده بيرون لاي لباست هات. يا همچين پرت مي کردند اين ور آن ور که تو بعدا بايد شورتت را توي سلول بغلي پيدا مي کردي. وقتي همه را زدند و همه چيز را پاک داغون کردند لاجوردي معذرت خواهي مي کرد که برادرها ببخشيد چون به ما گزارش رسيده بود بعضي از سرموضعي ها يک سري اسناد مدارک و چاقو و غير ه قايم کرده اند و خيالاتي دارند، ما مجبور شديم همه چيز را بازرسي کنيم. آقا، سرموضعي کجا بود، آن روزها کسي جرئت نداشت نطق بکشد. تازه براي بازرسي اين ديوث بازي ها لازم نيست که. يک بار يکي از زنداني ها با کاغذ يک هواپيما درست کرده بود. يک آوکس از اين هواپيماهاي جاسوسي که شاه خريده بود. يکي با کاغذ از اين ها درست کرده بود و با يک نخ از سقف آويزان کرده بود. تواب ها رفته بودند گفته بودند اين ها آواکس درست کرده اند و ما را مسخره مي کنند. اين بهانه اي بود که يک روز بريزند تو که حالا به مسلمان ها مي گوييد آواکس. و شروع کنند به زدن.

خب، توي اين سلول هشتادتا، نودتا آدم است. يکي اوکس درست کرده، چه ربطي به من دارد، چه ربطي به بقيه دارد. ما که تشکيلات نبوديم که. مي گويم سلام مي کرديم اسمش خط دادن بود. طرف سرش درد مي کرد، يک آسپرين به ش مي دادي به جرم تبليغ مرام کمونيستي شلاقت مي زدند. حالا توي يک همچين شرايطي يک ابلهي اوکس درست کرده، به من چه مربوط. من اصلا نمي دانستم بغل دستيم کي بوده. کي هست. همه ي شش دنگ حواسم به اين بود که يک طوري نشود لو بروم.

٥

صداي اعظم: وقتي مرا با مسئولم و مثلا رهبرهامان رو به رو کردند، فشارش روي من چنان بود که به شدت دچار خونريزي شدم. مثل کسي که کورتاژ کرده باشد. تا صبح ازم خون مي رفت. تمام لباسم پر از خون شده بود. با همان لباس هاي خوني رفتم بازجويي به نگهباني که آن جا بود. گفتم من به نوار بهداشتي احتياج دارم.

لباس نداشتم.

شلوارم خوني بود.

بو مي داد.

آدم خجالت مي کشيد.

انگار عريان با تمام گند و گهت جلو غريبه اي ايستاده باشي.

رفتم تو دستشويي شستمش و همان جور خيس تنم کردم.

بعد مرا بردند براي زدن. خون ريزي و اين جور چيزها براي شان اصلا مهم نبود مهم اين بود که ازت اطلاعات بگيرند. تا وقتي که هوشيار بودي باهات کار داشتند و مهم اين بود که ازت اطلاعات بگيرند. تا وقتي که هوشيار بودي باهات کار داشتند و مي زدند تا تخليه ات کنند. يا به قول لاجوردي آشغال، هر چه توي کله ات است استفراغ کني. فقط وقتي متوجه مي شدند از کار افتاده اي يا قاطي کرده اي، دست از سرت برمي داشتند. چون روشن بود که به کارشان نمي آيي. آن روز واقعا از درون درهم شکسته بودم. آن روز تازه ترسيده بودم. ترسم به خاطر ضعفم بود. خوني که از من رفته بود، نيمه جانم کرده بود. آمدند مرا خواباندند روي تخت. يک تکه گوني توي دهنم کردند و شروع کردند. به زدن.

زمان شاه هم دست و پاي آدم را مي بستند. اما دهان آدم باز بود و مي توانست داد بزند. اين داد زدن خودش يک مقدار مقاومت آدم را زياد مي کرد. نمي دانم چه جوري مي شود گفت. همين قدر مي دانم که وقتي شلاق فرود مي آيد. آن دادي که آدم مي کشد، روي تمام بدنش تاثير مي گذارد. يعني نفس را حبس مي کني و بعد بيرون مي دهي. اين ها حتي داد کشيدن را هم از تو مي گرفتند. وقتي نتواني داد بزني. خيلي زود حالت خفگي به ت دست مي دهد. وقتي احساس مي کني داري خفه مي شوي اشاره مي کني که قطع کن مي گويم. اين اشاره کردن اصلا ارادی نيست . مثل نفس کشيدن که ارادی نيست.

خفگي که مي آمد اشاره مي کردم که مي گويم ، مي گويم. بعد که مي گفت بيا بنويس! مي گفتم آخه چي بنويسم؟ آن وقت دوباره مي خواباندند و مي زدند.

اين فاصله ها يک کمي به آدم کمک مي کرد. دو سه بار که اشاره کردم که مي گويم و گفتم چي بگويم ديگر گوش ندادند. همين جوري با جنده خانم گفتن ها، و دگوري و اشتراکي و همه ي اين چيزهايي که زير شکنجه مي گفتند، يک ريز زدند تا بيهوش شدم.

آب ريختند روم و دوباره زدند.

دو سه بار بي هوش شدم.

بعد که ناي تکان خوردن نداشتم، گفتند خب، فردا مي آيي و مي نويسي، چون توي آن لحظه مي دانستند که اگر همه بخواهم بنويسم نمي توانم.

فرداش مشخصات سياسي ام را نوشتم و تا مکث کردم، بازجو چپ و راست مشت و سيلي و لگد زد. راجع به آن بالايي ها، آن رهبرها و مسئول ها که آنجا بودند و گه زده بودند. و توي گه خودشان چرخ مي زدند، و مي خواستند مرا هم مثل خودشان به گه بکشند. گفتم که مي شناسم شان که اين ها همان گهي هستند که خودشان گفته اند و مي گويند. اما راجع به ديگران نمي توانستم بنويسم. يعني اصلا ارادي نبود.

اصلا نمي توانستم اسم کسي را که زيردست من بود و به من اعتماد کرده بود بنويسم.

صداي خودم توي گوشم زنگ مي زد. مي گفتم اعظم، تو بزرگ او بودي!

مي گفتم اعظم، تو معلم او بودي؟

خودکار توي دستم بود وصدايم توي گوشم تکرار مي شد و بازجو با يک چيزي مي زد تو سرم که ياالله! اما دست من نبود.

اصلا صحبت مقاومت نيست.

اصلا مقاومتي در من نبود.

من در هم شکسته بودم، درمانده بودم

من ذليل بودم در مقابل نگاه دختر شانزده ساله اي که بايد اسمش را مي نوشتم. من درمانده بودم در مقابل نگاه جوان نوزده ساله اي که بايد اسمش را مي نوشتم.

بازجو هي مي زد تو سرم و من هي مي خواستم بنويسم ولي صدام تمام مغزم را پر کرده بود و نگاه تک تک آن ها چشم انداز مقابلم را.

و بازجو هم چنان مي زد تو سرم.

وبعد آن قدر سرم را به در و ديوار کوبيد که همه ي اسم هاي پنهان شده توي مغزم تکه پاره و خرد و خمير شد.

صداي خسرو: :براي زدن چند جور شلاق داشتند. يکي قطرش کم بود. يکي متوسط و يکي کلفت. کلفت ها سه تا کابل بود که به هم بافته بودند. اين ها را مي گفتند چيفتن. زنداني را مي بستند روي تخت. دستش را به بالاي تخت، پايش را به پايين. بعد يک حوله ي کثيف، گوني، قاب دستمال، پتو، هر گهي که دم دست شان بود. مي کردند توي دهن آدم. و شروع مي کردند به زدن. هيچ حساب کتابي هم توي کار نبود. همه اش بستگي داشت به حال و روز آن لحظه آن ديوثي که دستورمي داد. يک دفعه مي ديدي سه نفر افتاده اند. به جانت. اين جوري هم نبود که مثلا اول با کابل نازکه بزنند و بعد با کلفته. سه نفري شروع مي کردند به زدن. يکي از چپ يکي از راست يکي از بالا مي زد. بعد، وقتي مي ديدند دارد حالت خفگي به ت دست مي دهد پتو را از دهنت درمي آوردند که حالا مي گي يا نه؟

اگر مي گفتي که خب، بازجو مي نوشت و بعد که حالت جا مي آمد خودت را مي برد تا از نو بنويسي. اگر نمي گفتي دوباره پتو را مي کردند توي دهنت و دٍ بزن.

اين پوست پا بعد از چند ضربه تاول مي زند. وقتي شلاق مي زد احساس مي کردم چرک و خون از کف پاهام به ديوار شتک مي زند. تخت از اين چوبي ها بود که لاش شکاف داشت. زير تخت را همان وقتي که دراز کشيده بودم مي توانستم از زير چشم بند ببينم که پر از لکه هاي خون بود.

بابا، حتي اگر از ديد يک شکنجه گر ديوث هم نگاه کنيم. بالاخره بايد يک حساب کتابي تو کار باشد. اين ها هيچ چيزشان حساب و کتابي نداشت. طرف درب و داغون است، توي دهنش گوني چپانده اي، شلاق که مي خورد کف پاش چرک و خونش به زمين و ديوار مي پرد. ديگر يک ديوث تري را آوردن و روي شکمش نشاندن يعني چي؟

چيفتن را خود بازجوها درآورده بودند. وقتي مي آمدند بزنند مي گفتند اون چيفتن را بيار. به جز تک و توکي از اين رهبرهاي دگوري، که همه مي شناسند و تک و توکي مسئول و غيره، اکثرا پاهاشان باد کرده بود و ناچار پاچه ي شلوارشان را جر داده بودند که توي شلوار جا شود. دمپايي ها را اکثرا با نخ به کف پا بسته مي بستيم، چون پاهاي بادگرده توي دمپايي جا نمي شد.

اين ها اول ها نمي دانستند که وقتي زياد شلاق بزنند. خون توي کف پا جمع مي شود و کليه ها کم کم از کار مي افتد و ادرار بيرون نمي آيد و زنداني مي ميرد. بعدها فهميدند. حالا ديگر بعد از شلاق زدند وادارت مي کردند بدوي تا خون توي بدنت جريان پيدا کند. وقتي هم که کليه ات از کار مي افتاد، اگر لازمت داشتند مي بردند دياليز مي کردند، وگرنه مي گذاشتند همان جا با درد خودت بميري.

٦

صداي اعظم: وقتي به خودم آمدم کف سلول افتاده بودم. سرم درد مي کرد. صورتم کبود شده بود. آينه که نداشتم، اما از دردي که مي کرد مي توانستم بفهم کبود شده است. دهنم پر خون بود. اين دندان هام را آن روز خرد کردند. بعد، خونريزي هم بود. تب هم کرده بودم. نه مي توانستم بخوابم و نه مي توانستم تکاني به بدنم بدهم. يک حالت کم و بيش از خود بي خود داشتم.

روزهاي بعد هم همين رفتار را داشتند. اطلاعاتي دادم که به دردشان نمي خورد. بعد دوباره مسئولم آمد، جلوم نشست که حرفاتو بزن. گفت اين ها کاري به تو ندارن.آدم هايي رو هم که در باره شان حرف بزني؛ اگر الان توي سازمان نباشن و فعاليت نکنن. کاري باهاشون ندارن، گفتم شما طرفدار مبارزه مسلحانه بوديد. من که نبودم. من رابطه ام با اين بخش که شما بوديد. قطع بود.

از بچه هايي که با مبارزه ي مسلحانه مخالف بودند، هنوز کسي دستگير نشده بود. توي آن بخش از حوزه هايي که زير نظر من بود. فقط خودم اطلاع داشتم. آن روزها توي سازمان ما هر بخشي براي خودش مستقل شده بود. يعني زير حوزه هاي مرا نگرفته بودند. براي اين که مسئول شان من بودم. اگر من نمي گفتم آن ها لو نمي رفتند. کسي هم که توي اين بخش بالاتر از من بود دستگير شده بود و من باهاش ارتباطي نداشتم.

اين مسئول قبلي من که جلوم نشسته بود. راجع به آدم هاي قديمي از من اطلاعات مي خواست. مي گفت بگو اين کيه، اون کي؟ مي گفتم من اين ها را نمي شناسم. او هي مي گفت چرا مي شناسي! اين همونه که فلان بود وبهمان. من حالم خيلي بد بود!

آدم حالش خيلي بد مي شود. وقتي رفيقش مقابلش بنشيند و بازجويي اش کند.

من گريه ام گرفته بود!

آدم اگر آدم باشد. بايد گريه اش بگيرد وقتي که رفيقش مي نشيند و بازجويي اش مي کند. من حالا هم گريه ام گرفته است. حالا که توي خارج هستم و هنوز بيش تر از هر کسي، از اين جور رفيق هاست که وحشت دارم و مدام مي ترسم.

اين جور موقعيت ها در دوره ي شاه هم پيش مي آمد. يکي را مي زدند. درب و داغون مي کردند، مجبور مي شد بيايد جلوت بايستد که هر چه داري بگو. خب کافي بود آدم توي چشم هاش نگاه کند و بفهمد اين حرف را از روي ناچاري مي زند. من تو چشم هاي اين مثلا يک وقت مسئول نگاه کردم که ببينم وحشت دارد؛ ترسيده است؛ تحت فشار بوده؛ مجبور شده اين حرف ها را مي زند؟ ولي ديدم نه؛ اصلا اين جوري نيست. هي از امداد غيبي حرف مي زد؛ هي از کتاب هاي دستغيب و مطهري و غيره و غيره حرف مي زد. به زور مي گفت راجع به اين آدم بگو. کساني را مي گفت که اسم اصلي و اسم مستعارشان را مي دانست. يا مي گفت اين فلاني را تو مي شناسي، زير حوزه ات بود. اين که از شيراز آمده بود؛ که اين ريختي بود؛ تکيه کلامش اين جوري بود؛ اين زير حوزه ي تو بود.

مي گفتم نه. من نمي شناسمش!

بازجوي من آن جا نشسته بود. بازجوي زندان اوين آن جا نشسته بود و من با مسئول خودم که بازجويي ام مي کرد، کلنجار مي رفتم.

گفتم اصلا من مجبور نيستم به تو بازجويي پس بدم. بازجوي من يکي ديگه ست.

بازجو گفت خفه شو! جند ه خانوم! هر چي مي پرسه بايد جواب بدي!

من اين قدر از اين مثلا مسئولک عصباني شدم. که زدم تو گوشش.

بعد مرا بردند، دوباره زدند که به مسئولم جواب بدهم. اما من به ش جواب ندادم. حالم خيلي بد بود. بازجوم متوجه شد که از طريق مسئولم نمي تواند کاري انجام دهد.اين بود که مدتي او را نياورد سراغم.

اين مسئولک من خيلي حقير بود. حقيرتر از بازجوم. وقتي زدم تو گوشش، ماند. يک لحظه فکر کردم نکند. ديوانه شده است. اما کتک نخورده بود که از همان اول شروع کرده بود به بازجويي بقيه. حالا هم سر ومر و گنده ايستاده بود. جلو من. وقتي زدم تو گوشش احساس کردم هيچي نيست. هيچ عکس العملي نشان نداد، هيچي! انگار به يک هيچي زدم. براي خودم خيلي دردناک بود. چون زماني او را از خودم مي دانستم.

بعد مرا درب و داغان انداختند تو سلول.

صداي خسرو: جمهوري اسلامي گه است شکي نيست. از رهبرهاش بگير تا زندانبان و شکنجه گرش يک مشت ديوثند. شکي نيست. آدم که از دشمنش توقع ندارد. اما چيزي که آدم را داغون مي کرد بيش از آن ديوث ها، تواب ها بودند. خب، خيلي ها کتک خورده بودند؛ حرفي نيست. لت پار شده بودند تا به توابي رسيده بودند؛ حرفي نيست. اما من نمي توانم بفهم چه طور کسي که اين همه فلاکت کشيده مي تواند سگ شکنجه گر و زندانبانش باشد. توبه کردن که مهم نيست. همه مان توبه کرديم، همه مان تواب شديم. اين همه شلاق و مشت و لگد که اين ديوث ها به آدم مي زند. شداد هم که بود، توبه مي کرد. نمرود هم که بود، می گفت گه خوردم. تازه آدم است و يک مشت پوست و گوشت که تحملش محدود است به توانايي جسمي اش. اما بعد از اين که توبه کردي که تواب شدي، هنوز آدمي آقا. هر کسي وقتي مي بيند دهانش بسته است و شلاق بي امان فرو مي آيد و دارد توي فلاکت و درد خفه مي شود. ممکن است بگويد اشتباه کردم. گه خوردم. توبه کردم. تواب شدم.اما گه خوردم، توبه کردم فقط يک جمله است. گيرم که يک چيزهايي را هم گفتي، باز هم مي شود گفت آدم است. همه ي اين ها اگر چه غم انگيز است اگر چه تهوع آور است. اما مي شود پذيرفت. ناتواني هر آدمي هر چند غم انگيز هر چند دردناک، ولي در نهايت پذيرفتني است. اين لاجوردي ديوث و دار و دسته اش، اين حاج داوود رحماني ديوث و دار و دسته اش فرعون را هم به گه خوردن مي انداختند. آقا، اين ديوث ها توي تمام تاريخ جهان نظير ندارند.

توي کدام زنداني وقتي محکوميت زنداني مشخص شده است هر روز به هر دليل شلاقش مي زنند. کدام ديوثي زنداني بيمار را شلاق مي زند؟ همه ي اين ها سر جاي خودش. اما نفرت انگيزتر از اين ها تواب هاي از نوع دگوري اش بودند. اگر تحقيرآميزترين کلمه دگوري باشد. واقعا برازنده ي اين نوع تواب هاست. آقا، مي گويند برو مواظب بقيه باش؟ تو هم داغون شده اي، بيش از اين تاب نداری، مي ترسي بگويي نه؟ خيلي خب. حالا مي پرسند کي چکار کرده؟ خب بگو فلاني به کف پاش زل زده بود! آن يکي نشسته بود و مادرش را صدا مي زد! براي زنش گريه مي کرد! مناجات مي کرد! آن يکي براي پاهای آش ولاشش گريه مي کرد. آخر دگوري تو را که همين حاجي ها به اين روز انداخته اند، پس چرا هي هر روز خبرچيني مي کني؟

يارو مسئول تو بود. بالا دست تو بود. مثلا رهبر تو بود ديوث. بعد مي آمد بازجوييت مي کرد. تو مي نوشتي. پس از آن آش و لاش شدن. بالاخره براي اين که يک کمي دردت را تخفيف بدهي مي آمدي يک کس شعري سر هم مي کردي. بازجو هم که متوجه نمي شد، همين مسئول و همين رهبرهاي دگوري بودند که دست آدم را رو مي کردند.

مي گويم شلاق بود. مي گويم وقتي رهبر يک سازمان مي آيد و حتي مي گويد به اسلام ايمان آورده ام. با آن شرايطي که لاجوردي ديوث به وجود آورده بود. با همه ي غم انگيزيش، پذيرفتني است. مي گويم حتي براي من پذيرفتني است که آن مسئول يا رهبر بيايد وردست بازجو بنشيند. اما اين که از تمام محفوظات ذهنيش استفاده کند تا ببيند تو کدام قسمت را از خودت ساخته اي و دروغ نوشته اي و به بازجو توضيح بدهد. اين را آدم کجاش بگذارد؟ بگو آخر ديوث! اقلا يک جو از آن انسانيت را نگهدار! فقط يک جواش! را که آدم بتواند تمام مصيبت را به ياد بسيارد. آخر ديوث تو که مسئول بودي، تو که رهبر بودي. حالا همه ي اين ها به کنار، مسئول و رهبر هم يکي است مثل من يا ديگري، اما تو که ويران شده اي چرا هي هر روز چند تا ديگر را ويران مي کني؟

تواب شدن که مهم نيست. من هم چهار سال تواب بودم. صبح بلند مي شدي به بغل دستي ات سلام مي کردي مي رفت مي گفت خط داده است. بگو کجاي سلام کردن خط دادن است کثافت؟ به کسي که رو به روت ايستاده لبخند مي زدي مي رفت مي گفت خط داده است. طرف چهار سال توي زندان تاب آورده بود. همه جور شلاق و مشت و لگد را تحمل کرده بود و جيک نزده بود. بعد، يکي از اين دگوري ها از راه مي رسيد و همه چيز را لو مي داد.

طرف با هزار فلاکت رگ خودش را جويده بود. مي گويم جويده بود! بعد يکي از اين ها باعث مي شد زنده بماند و تقاص جويدن رگ خودش را هم پس بدهد. طرف واجبي خوردن را به زنده ماندن ترجيح داده بود. بعد اين تواب ها داد و بيداد راه مي انداخت و جلو مرگش را مي گرفت. خب، کوني تو که خايه ي هيچ چيز را نداري دست کم دو دقيقه روت را برگردان. آقا، خايه نداشتن که جرم نيست. بنده هم خيلي جاها خايه ندارم. اما نگاهم را که مي توانم برگردانم.

اين ها بود که آدم را خرد مي کرد وگرنه جمهوري اسلامي با همه ي يد و بيضايش پشم خايه ي من تواب هم نبود.

٧

صداي اعظم: وقتي به هوش آمدم فکر کردم حالا چه کار کنم؟ چي بگويم؟من نمي دانم چه جوري مسئول من مي توانست آن رفتار را داشته باشد. من نمي دانم چه جوري حضرات رهبر مي توانستند بازجوهايي آن همه سنگدل باشند. من فقط مي دانم که ناتوان بودم. که براي دادن اسم بچه هايي که زيرحوزه ام بودند همان قدر ناتوان بودم که براي خوردن آن همه ضربه ي شلاق. من به خودم نگاه مي کردم و از تصور اين که يکي ديگر مثل من اين همه ذليل شود گريه ام مي گرفت. مي گفتم يکي بايد به من کمک کند؛ من درمانده ام؛ من بي پناهم؛ يکي بايد به من کمک کند. فکر کردم اگر دوباره بزنند، نمي توانم مقاومت کنم. در نهايت ضعف بودم. پاهام پر از چرک و خون بود. پانسمان که نمي کردند. روي تاول ها مي زدند. له شده بود نمي دانم چه جوري مي شود توصيفش کرد. روي اين تاول هايي که زخم شده بود مي زدند که هر ضربه اش انگار درست توي سلول هاي مغزم مي نشست. آدم مي گويد جيغ مي زدم؛ مي گويد شيون مي کردم. من نمي دانم وقتي روي اين زخم ها مي زدند اسم آن صدايي را که مي خواست از گلوم بيرون بزند و گوني جلوش را مي گرفت چي مي شود گذاشت. اين اواخر کافي بود دو ضربه بزنند. بيهوش مي شدم. آن قدر زدند که ديگر چيزي توي کله ام نماند.

هي هر روز و هر ساعت زدند تا بالاخره شروع کردم به نوشتن. نمي دانم چي مي نوشتم. فقط مي دانم رو به ديوار نشسته بودم. کاغذ جلوم بود و مي نوشتم.همين قدر حاليم بود که مرا آورده اند که يک چيزهايي بنويسم و من هم مي نوشتم. اما اين ها به نوشته هاي من که نگاه کردند انگار فهميدند که من کم و بيش تعادلم را از دست داده ام. خودم اصلا چنين احساسي نداشتم. من اصلا نمي دانم آن نوشته ها چي بود. برخورد آن ها را که به ياد مي آورم به اين نتيجه مي رسم.

مدتي هي مرا مي بردند و مي نوشتم. دقيقا يادم است که هي صفحه پر مي کردم. مي نوشتم اين کار را کرده ام آن کار را نکرده ام. الان که فکرش را مي کنم به اين نتيجه مي رسم که چيزهايي را مي نوشته ام که از نظر خودم بايد مي نوشتم. حتما آن چيزهايي را که نبايد مي نوشتم. ننوشته بودم. چون يک بار که رو به ديوار نشسته بودم. بازجو آمد بالاي سرم. تا آن روز بازجوم را اين قدر از نزديک نديده بودم. اصلا حق نداشتم به چيزي يا جايي نگاه کنم. وقتي هم که مي نوشتم بايد رو به ديوار مي نشستم، چشم بندم را کمي بالا مي زدم و فقط به صفحه ي کاغذ نگاه مي کردم. وقتي که بازجو آمد چند صفحه ي نوشته شده را برداشت و چند صفحه ي سفيد گذاشت جلوم. ديدم همين جوري خم شده و توي چشم هام نگاه مي کند. احتمالا مي خواست از چشم هاي من بفهمد که رواني شده ام يا نه. نمي دانم در نوشته هاي من چي خوانده بود. به نظر خودم درست مي نوشتم. به نظر خودم آن چيزها را که نبايد، نمي نوشتم. اين را هيچ جوري نمي توانم توضيح بدهم. ولي بعدها، وقتي که خوب شدم دوباره مرا بردند بازجويي، متوجه شدم که هيچ کدام از آن نوشته ها به کارشان نيامده است.

بعد يک مدتي دست از سرم برداشته بودند، اما من که نمي دانستم. هر روز وحشتم فقط اين بود که الان دوباره مي آيند مي برند بازجويي.

کف پاهام آش و لاش بود.

تمام تنم کبود بود.

حتي صورتم از کشيده هايي که مدام مي زدند کبود بود.

آينه که نداشم، اما از دردي که داشت مي توانم بگويم کبود بود.

از بس توي سر و کله ام زده بودند. به محض اين که احساس مي کردم چيزي کنارم تکان مي خورد، دست هام بي اختيار مي رفت روي سرم. الان اگر نگاه کني تقريبا نصف دندان هام خرد شده است.

ديگر کوچک ترين صداي پا، کوچک ترين صداي در، تنم را مي لرزاند. آن قدر ضعيف بودم که همه اش فکر مي کردم مي ميرم. مي گفتم خوب است امروز ديگر مي ميرم. همين که خوابم ببرد ديگر بلند نمي شوم.

چند روزي از خود بي خود بودم. توي خودم ادار مي کردم. مي گفتم خب. اين بار که چشم هام بسته شود، همه چيز تمام مي شود ولي دوباره مي ديدم به هوش آمده ام. دوباره مي ديدم هنوز زنده ام.

تنها چيزي که حس مي کردم، بوي خون و چرک و کثافت بود. نمي دانم چرا اين ها چند روزي اصلا با من کاري نداشتند. گذاشته بودند ميان خون و کثافت خودم غلت بزنم. توي آن حالت که بودم. احساس کردم پدرم آمده، کنارم نشسته است.

خيلي طبيعي ، خيلي واقعي.

اصلا مثل خیال نبود.

و من داشتم باهاش حرف مي زدم.

مي گفتم عجيب است! چه جوري آمده اي اين جا؟ چه جوري توانسته اي بيايي اين جا؟ به ش گفتم ببين پدر. من توي اين وضعيت گرفتار شدم.

گفتم ببين چه درمانده ام پدر!

ببين چه بي پناه و چه تنها مانده ام پدر!

گفتم ببين چه جور بوي چرک خون و کثافت گرفته ام! هنوز نمي خواهي کاري براي من بکني؟

پدرم نشسته بود نگاهم مي کرد و حرفي نمي زد.

دستش را گرفته بودم و تکان مي دادم.

مي گفتم اين بوي گند شاش و خون من است پدر!

مي گفتم اين بوي گند شاش و خون دختر توست!

مي گفتم اين حاصل همان قل هو والله احدست و تبت يدا آبي الهب و تب.

پدرم نشسته بود و نگاه مي کرد و مثل همه ي سال هاي زندگيش در نگاهش اثري از مهرباني وعطوفت نمي ديدم.

صداي خسرو: بعد از نماز شب معمولا کسي را نمي بردند براي بازجويي و اين چيزها. اين که مي گويم قطعي نبود. اما کم و بيش يک چنين حالتي بود که بعد از نماز فقط کساني را که به دليلي لو رفته بودند مي بردند. يا مثلا مي بردند که بپرسند اين آدم را مي شناسي يا نه. در واقع اين هم يکي از برنامه هاشان بود. شايد چنين حالتي را ايجاد کرده بودند. براي اين که وقتي که آن را بشکنند زنداني دچار وحشت شود. در واقع وقتي بعد از نماز مي آمدند سراغ کسي ، يعني که وضعش خيلي خراب است. اين مثلا اصل بود.

آقا، يک روز بعد از نماز آمدند سراغ من که بلند شو لباست را بپوش. من را مي گويي قبض روح شدم. گفتم تمام شد. گفتم همه چيز لو رفت. وقتي اين حالت وحشت به آدم دست مي دهد انگار کارکرد روده و معده ي آدم برعکس مي شود. يعني به جاي اين که از بالا حرکت کند برود پايين از پايين مي آيد بالا. در نتيجه دايم حالت تهوع داري. انگار هرچه توي شکم و روده ي آدم است مي خواهد بريزد بيرون هيچ جوري نمي توانستم جلوش را بگيرم. حالا اگر استفراغ مي کردم باز يک چيزي اما توي اين حالت استفراغ هم نمي کني، فقط حال استفراغ با توست.

خلاصه من را بردند زير هشت. ديدم آن جا چند نفر ديگر هم هستند. ديدن که مي گويم همه اش از زير چشم بند است. دست ما را گذاشتند روي شانه ي هم و بردند دادستاني. آقا، حالا من چنان رعشه گرفته بودم که نمي توانستم حرکت پاهام را کنترل کنم. اين دستم که روي شانه ي جلوييم بود، همچنين مي لرزيد که او يک لحظه دست گذاشت روي شانه ام که يعني نترس. ترس من از مرگ نبود. مرگ ترسي ندارد. دست کم توي آن چند سال هيچ وقت از ترس مرگ به خودم نمي لرزيدم. مرگ براي من انگاريک چيزي بود که ناگهان مي آمد و همه چيز تمام مي شد. انگار آدم سرگيجه بگيرد. زمين بخورد و ديگر بلند نشود. ترسم فقط از اين بود که يکي گير بيفتد و مرا لو بدهد يا شناسايي کند. و مرا هم به گه بکشد. حالا همين جور که از پله ها مي رفتيم پايين. صداي جيغ يک دختر توي کله ام پيچيد. از اين جا که من بودم از زير چشم بند مي توانستم ببينمش. اين دست هاش را محکم به نرده ي راه پله گرفته بود و جیغ مي کشيد. آقا، چنان دست هاش را به نرده گرفته بود که سه تا پاسدار گردن کلفت هر کاري مي کردند از نرده جداش کنند، نمي توانستند. همين جوري به نرده چسبيده بود و جيغ مي کشيد. بالاخره از نرده جداش کردند و بردند توي اتاق.

با سختي و فلاکت روي پاهام ايستاده بودم. بالاخره گفتند نوبت توست بيا تو. روي پاهام بند نبودم. آقا، قدم که گذاشتم توي اتاق انگار مرده بودم. گفت چشم بندت را بردار. چشم بند را که برداشتم ديدم يکي پشت دوربين عکاسي ايستاده است. گفت مي خواهيم ازت عکس بگیريم. مرا ايستاند کنار ديوار و عکس گرفت و گفت برو.

عرقي که از آن شوک روي بدنم نشست، چه جوري بگويم؟ مثل کسي که درد وحشتناکي داشته باشد و يک دفعه يک آمپول آرام بخش به ش بزنند. حالا از اين حالت داشتم وا مي رفتم. هيچي آقا، از تک تک مان عکس گرفتند، گفتند تمام شد. دست هامان را گذاشتند روي شانه ي هم برمان گرداندند توي بند.

اين جريان يک ساعت طول نکشيد اما وقتي برگشتم توي بند همه از حال و روز من دهان شان باز ماند.


به نقل از کتاب مونولوگ پاره پارهَ شاعر شما

نشر باران سوئد

Faire un commentaire

© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS