برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران

کسری اکبري کردستاني در سال ١٣٢٤، در يک خانواده فرهنگي در شهر کرمانشاه چشم به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي و سه سال اول دبيرستان را در شهر زادگاه خود و سال هاي پاياني دوره متوسطه را در دبيرستان خوارزمي تهران گذراند. کسري دانش آموزي متين و آرام و درس خواني بود که دنيايي پرغوغا در صدف وجود داشت. در دوران دبيرستان با فدايي شهيد سپنتاکي، آشنا گرديد. اين آشنايي رفته رفته به دوستی و رفاقتي ژرف فراروئيد و به زندگيش رنگ ديگري بخشيد.

در سال ١٣٥٢، در کنکور شرکت کرد و در رشته مهندسي شيمي قبول شد و با رتبه ممتاز وارد دانشکده فني(دانشگاه تهران) شد. در دانشگاه در ارتباط با محافل دانشجويي فعاليت سياسي خود را آغاز کرد. ديري نپاييد که در تور ساواک افتاد و بازداشت گرديد. پس از آن که با سرافرازي دوران بازجويي را پشت سرگذاشت. در دادگاه به يک سال زندان محکوم گرديد. بعد از آزادي از بند، توسط رفيق خود سپنتاکي به سازمان چريک هاي فدايي خلق پيوست و مخفي شد.

در پي ضر به ی سال ١٣٥٥ به سازمان فدايي، براي دومين بار گام به شکنجه گاه و زندان گذارد. دوباره به زير داغ و درفش رفت ولي با روحي تسليم ناپذيراز آزمون شکنجه بدر آمد در دادگاه به 15 سال زندان محکوم گرديد.

در آستانه انقلاب با بازشدن در زندان ها به دست مردم آزادي خود را بازيافت. بي درنگ به فوج سازمان گران انقلاب ملحق شد. بعد از پيروزی انقلاب شد. مدتي در شاخه ی کردستان بود و سپس مسئوليت دانشجويان پيشگام را در اهواز عهده دار گرديد و سپس به تهران آمد و همکاری با روزنامه ی کار را آغاز کرد. مدتي مسئول مقالات صفحه ی دهقاني وبعد مسئول مقالات اقتصادي شد. در همين دوران بود که کتاب "روانشناسي پورشنف" را ترجمه کرد.

در سال 1360، کسري، به اتفاق تني چند از رفقايش به حزب توده ايران پيوست. در اولين يورش رژيم به حزب، کسري به تور پليس نیفتاد. در اين مقطع، او از ذره، ذره وجود و استعداد خود براي ادامه مبارزه مايه مي گذاشت. چون مادري که فرزندان خود را در خطر ببيند. پي جوي آن بود که رفقايش را از زير ضربه خارج سازد. در اين راه شب و روز و خستگي نمي شناخت و از خود شجاعت، اعتماد به نفس و هشياري کم نظيري نشان مي داد. او با آن که براي ماموران امنيتي چهره اي شناخته شده بود، ولي پيش از آن که به فکر خود باشد، به نجات رفقايش که پاره هاي تن خود مي دانست فکر مي کرد.

اما سرانجام روز ٢٤ بهمن ١٣٦٢ در خيابان شناسايي و دستگير شد. به هنگام انتقال به اوين، خود را از ماشين به بيرون پرت کرد. و در پي تيراندازی پاسداران از پشت زخمي و و پيکر غرقه به خون و بي هوشش را به بيمارستان اوين منتقل مي کنند. دو روز در حالت اغما بسر مي برد. دنده هايش شکسته، شش هايش سوراخ و سرش به شدت آسيب ديده بود. او را به بيمارستان قلب منتقل مي کنند. جلادان تلاش زيادي براي زنده نگه داشتن او بکار مي بندند. پس از ماه ها بستري بودن به روي تخت بيمارستان، تن رنجور و زخميش را به درون سلول پرتاب مي کنند.

دوران بازجويي، شکنجه و مصاف نابرابر آغاز مي شود. آتش شکنجه داغ و داغ تر مي شود ولي روح او تسخير ناپذير باقي مي ماند. شکنجه گران حتي يک کلمه از زبانش نمي شنود. او در دوره دو ساله بازجويي، دو سالي که پيکر زخم دارش مرتب در کوره تب مي سوزد، جز با زبان سکوت يا بازجويان سخن نمي گويد. در بيدادگاه شجاعانه از آرمانش دفاع مي کند.

در زندان مظهر انضباط، سخت کوشي، بي آرامي و پويايي است. از بيداريش تا وقت خواب برنامه اش پر است، به همبندی انگليسي درس مي دهد. از ديگري که بيمار است، پرستاري مي کند. با همبندی درباره اقتصاد سياسي سخن مي گويد. در رثاي همبندان اعدامي شعر مي سرايد. در تولد فرزند همبند ديگری با صداي گرم خود آواز سر مي دهد. براي کسري همه مبارزان عزيزند، سالگردها را بخوبي تدارک مي بيند و در امور صنفي از زمره فعال ترين هاست يکي از همبندانش درباره او گفته است:

"کسري هر چند در چهره و ظاهر شکسته بود، ولي از درون پولاد بود. عشق بود و ترانه. کسري حديث انسان آينده بود و داستان تکامل معرفت، عليرغم سن جوانش زندگي را در کاوش گذرانده بود. صحت و خطاي روزگارش را پهلوانانه پذيرفته بود. آينده اي از تفکر و عمل بود. در سيلاب روحي اش نبرد و عشق به خلق را معناي ديگري در درون بخشيده بود."

. ديگری در باره ی اوگفته بود:

"کسري چون صخره بود، زيبا، محکم، پرغرور و استوار. درسالن ٣ اوين جزو ثابت قدم ترين کمونيست ها بود. وجودش در کنار ما به ما آرامش مي بخشيد. سيمايش آميزه اي از آرامش، مهر، صميميت و اعتقاد بود. در چشمانش روح زندگي مي درخشيد."

در کليه حرکت هاي اعتراضي و اعتصابي زندانيان سياسي شرکت فعال داشت. در اعتصاب آبان ماه ٦٦ يکي از سازمان گران اصلي به شمار مي رفت. و برای همين دوباره به زير شکنجه رفت.

پيکر نحيف کسري زير شلاق و مشت و لگد قرار مي گيرد... رقص شوم شلاق تنها لحظه اي قطع مي شود که ديگر او با پيکري يک پارچه آماس، زخم و خون، به حال اغما، فرو مي رود. آن زمان است که او را براي "درس عبرت دادن" به هم بندانش به درون بند پرتاب مي کنند. پس از آن که به حال مي آيد. در آن هنگامه اي که درد و تب و سوز پيکرش را به آتش مي کشيد. باز هم عظمت روحي خود را به نمايش گذارد. در نامه اي که در اين روزها نوشته است، از جمله مي خوانيم، "در درونم بيدادي است. بيداد عشق، شعله اي زبانه مي کشد بر ساقه خشکيده ام... نمي دانم بي فدا کردن چگونه مي توان زنده بود؟

در روز نهم شهريور ماه ٦٧ دادگاه مرگ رژيم، کسري را فراخواند. پيش از رفتن به دادگاه، او نيک مي دانست که ديگر بازگشتي در کار نخواهد بود. از اين رو و به رفقايش گفت:

"من سر موضع خود هستم و از حزب و آرمانم جانانه دفاع خواهم کرد! من به آنها تسليم نخواهم شد. شما هم هر کدام تصميم خودتان را بگيريد. ما را به پاي چوبه دار مي برند"

يک يک رفقا را در آغوش گرفت. دستانشان را فشرد و بوسه هاي مهرآميزي بر چشم هاي شان زد وبا عنوان آخرين وصيت گفت:

"عزيزانم من مالي ندارم که درباره اش وصيت کنم. فقط قلبي پر از عشق دارم که آن را به کارگران و زحمتکشان وطنم. همسرم و خانواده ام هديه مي کنم."

آنگاه با قامتي استوار به سمت بيدادگاهي رفت که از پيش براي او حکم مرگ صادر کرده بود.

دادگاه کسري پيش از يک دقيقه به طول نمي انجاميد. " نيري" از او مي پرسد:

مذهبت چيست؟ کسري بي لرزش و شکستي در صدا پاسخ مي دهد: من مارکسيست لنينست هستم!

دنيا را که از دست داده اي، لااقل فکر آخرت و قيامت باش!

کسري با طنزي زهرآلوده مي گويد: آن هم ارزاني خودتان باد.

نيري رو به پاسداران مي گويد: ببريدش بند بالا (منظور بالاي چوبه دار)

گردن فراز، با قلبي سرشار از عشق به زحمتکشان و ايمان به پيروزي نهايي آرمان هاي انسانيش با گام هاي استوار به سوي مرگ رفت. آن رفقايي که با او در بند همدل بودند، با خواندن ترانه "امشب در سر شوري دارم" که هميشه با نواي گرمش آ ن را مي خواند، يادش را گرامي داشتند.

خبر جان باختن کسرا درروز ٩ آذر ماه ٦٧ به خانواده اش داده شد.

سه نامه از کسرا اکبری کردستاني

نام و نام خانواده گي: کسري اکبري کردستاني تاريخ: 7/65

جان سيمن يک بوسه برايت دارم و يک سينه سوزان ! در درونم بيدادی است، بيداد عشق!شعله زبانه مي کشد، بر ساقه خشکيدة پيکرم در مي گيرد، چون ديوانه ها سر به ديوار تنم مي کوبد، مي گريد، قهقهه مي زند، فريادبر مي دارد، چون کوه، سنگين بر شانه ام مي نشيند، ناگاه خيز بر مي دارد و موج وار با تمام قوا بر سر اين قلب بيچاره ام فرو مي کوبد. جان من کوجة بازی اين مست زنجيری است. اگر دم بر نيارم به آتشم مي کشد و اگر آه کشم جهاني را مي سوزد، جسم نحيف من برای تحمل اين شهر شورانگيز خيلي ناتوان است.، تب مي کند، به ارتعاش مي آيد، مي لرزد، اما چاره ايش نيست، طفلک آتشفشاني را در درون خود به بند کشيده است! هيچ نيازی به تامل نيست بي لحظه ای درنگ آماده ام سراپايم را در اين آتش مقدس ذوب کنم، ذره ذره، قطره قطره! نميدانم بي فدا کردن خود چگونه مي توان زنده بود؟! نميدانم بي رنجهای مقدس انسان چگونه تواند زيست؟!. عزيز دلم، همسرکم، مرا مي بخشي، نامه را با هذيانهای قلبم تمام کردم. طبق معمول خودخواهانه و بي توجه دستم را در دست روح عصيانيم گذاشتم و چون کودکي بدنبالش روان شدم. آيا نيازی هست که بگويم چقدر دوستت دارم و چقدر دلم مي خواهد در آغوشت بگيرم؟! مي دانم که تو مرا مي بخشي ، مي دانم که تو خوب مي فهمي! به پدرت بگو همطشه مورد احترام من بوده است. از مادرت مراقبت کن. خواهرهاي خوبت را هميشه به ياد دارم، به برادرانت سلام برسان و بگو که هميشه دوست کوچک آنها خواهم بود! مي بوسمت کسری

نام و نام خانواده گي: کسري اکبري کردستاني تاريخ: 17/6/65

مادر رنجديده ام، دوستت دارم و دستهايت را مي بوسم.

آرزو دارم در کنارت مي بودم و باز، همچون دوران کودکي دست گرمت را بر پيشاني ام احساس ميکردم، در آغوشت فرو مي رفتم و سنگيني بار سختي هايي را که ساليان درازاست بر قلبم تلنبار شده است، در يک آن به شادي سبکبال کودکان بدل ميکردم، چه زيبا بود آنروزها که در خانه کوچکمان در کرمانشاه، کنار باغچه مي نشستي و در آفتاب درخشان نيمروز، با دقت در خور يک آموزگار به گلهايت مي رسيدي و من و برادران کوچکم جست و خيزکنان در اطرافت پراوز ميکرديم شايد هيچگاه متوجه نشده باشي که در آن لحظات، پسر کوچکت، با چه سرمستي،به تو خيره مي شد و چهره زيبايت را با هر نگاه غرق بوسه ميکرده اين نهاني ترين عواطف من است که اينک پس از سالهای طولاني در ميان مي گذارم! جان مادر امروز از تو دور افتاده ام، اما عشق بزرگوارت آنچنان ژرف برقلبم نقش بسته است که همه غمهاي دنيا را به مصاف مي طلبد و از اين نبرد جانکاه سينه ستبر بدر خواهد آمد. بي شک! تو هميشه آموزگار مهربان زندگي من بوده اي، فرداي ما، مادرم، مهربانم بي ترديد روشن است. فردا هر کودکي مي تواند بي دغدغه از مهر مادر لذت برد! دست پدرم را از جانب من ببوس از زحماتش عميقا سپاسگزاري مي کنيم. سيمينم را بجاي من، هزار بار نه ده هزار بار در آغوش بگير واليه عزيزم جايش هميشه در قلب من است. برادرانم را مي پرستم. همه تان را دوست دارم.

به اميد ديدار فرزنت کسري

نام و نام خانواده گي: کسري اکبري کردستاني تاريخ: 7/65

همسر رنجديده ام:

پريروز ترا ديدم و امروز نمي داني چقدر دلم برايت تنگ شده است! آنقدر که عميق ترين اميد را در دلم مي نشاني که اين جدايي ها، از زندگي من و تو و از زندگي همه ي آنها چون من وتو عاشق یکديگرند، رخت خواهد بست. هر آنجه که عليه عشق برمي خيزد، رفتني است اين حکم قاطع زندگي است. عزيزم عشق مان را پاس بداريم، ناملايمات گو هر چه خواهد باشد. ما شرافتي گرانقدر را بر قايق اين زندگي حمل مي کنيم. من اين زندگي را با تو مي خواهم. ترا دوست دارم بخاطر آن چه که هستي- دوستداران تنها- و ترا خوب مي شناسم آنچنان که هستي- از وراي پرده ظواهر- عاشق توام عزيزم. حتي يک ذره ترديد در دلم نيست که من و تو يک زندگي از طرازعالي خواهيم داشت. من با تمام عقيده ام، با تمام احساسم درخدمت اين زندگيم، در خدمت عشق مشترکمان هستم. تصوير تو که در چنبره ي دشواريهاي تحمل روا چنين ستايش انگيز مي کوشي يک لحظه خيالم را ترک نمي گويد، چگونه ميتوانم اين همه را سپاس گويم؟! خاطره روزهاي عزيزي که در ميان خانواده ات بر من گذشته است گرمي بخش قلب من است، بر دستان همگي شان بوسه مي زنم. ترا چون زندگي در آغوش مي گيرم همسرت کسري


© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS