برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران

دوازده سال گذشت! … تابستان هشتاد و هشت و آن ماهِ تیر

دوازده سال گذشت، از روزی که در آن ۱۸ تیر دستگیر و فردای اش به بازداشتگاه کهریزک منتقل شدم. از در و دیوار‌ صدای ضجه آدم‌ها به گوش می‌رسید. ما را در قرنطینه ای جا دادند که نشستن که سهل است، حتی جا برای نفس کشیدن هم نبود. « خدایا اینجا واقعا آخر دنیا است؟» هر یک ساعت برایمان به اندازه روز‌ها بود، پیش خود فکر می‌کردم در کهریزک ساعت ایستاده است. زیر آن آفتاب سوزان، پای برهنه بر سطحِ سیاه داغ، چهار دست و پا بر آسفالتی که گداخته بود، می رفتیم، می رفتیم، در میان حصارهای بلند کهریزک دیگر تابی نمانده بود، هوشی نمانده بود در زیر تابشی که ما را بی‌تاب کرده بود. چه خورشیدی بود! روز شب می شد و شب آنقدر بلند، که روشنی‌های تیر، تار می شد. روزهای بلند تابستان کوتاه می شد در امتداد شکنجه تن هامان.
هر ماهِ تیری که می رسد ، شب ناله‌های امیر برایم زنده می شود، تصویر لب‌های خشک و تشنه‌اش وقتی که ناباورانه با ما وداع کرد. امیر جوادی فر را می گویم که چهره خسته اش را دیدم و ‌دیدم که خیلی به سختی نفس می¬کشد، وضعش نگران کننده بود. چند نفری برگه‌های دعای زیارت عاشورا را داشتند، یکی از دوستان که صدای خوبی داشت، شروع به خواندن آن کرد همه‌مان گریه می‌کردیم.
در آن هوای آلوده و مسموم تعدادی از هوش رفتند، محمد و امیر هم جز آن‌ها بودند. راه نفس کشیدن هر لحظه بسته‌تر می‌شد. می‌دیدیم که آن‌ها دارند جان می‌سپارند. آنقدر تصویر غم‌انگیز و زجر‌دهنده‌ای بود که همه فریاد می‌زدیم که در‌ها را باز کنند و ما را به حیاط ببرند. بعد که در باز شد، آن‌هایی را که از هوش رفته بودند، بغل کرده به بیرون ‌بردیم. تنها جایی که می‌شد آن‌ها را بگذاریم تا نفس¬شان بازگردد‌‌، همان جهنمی بود که حالا برایمان رنگ بهشت گرفته بود، روی آسفالت سوزان. و بعد دوباره باید به جای قبلی‌ برمی گشتیم.
هر تیر که می رسد، تنم دوباره از تب آن کابوس تیره می سوزد. تو یادت هست محسن! لباست را درآوردی و مرا با آن باد می زدی! هنوز تنم می سوزد، هنوز! زخم‌هایت بزرگ و بزرگ تر می شد و تو ایستاده تر، حیرانم از آن همه ایستادگی!
هر چه می‌گذشت ناامید‌تر می‌شدیم، در میان آن همه صدا، صدایی را شنیدم که می‌گفت: «بچه‌ها، ما به خاطر هدفی که داشتیم اعتراض کردیم و نباید کم بیاریم، باید تا آخرش بایستیم». این صدا از آنِ محسن روح الامینی بود. چه سربلند زندگان را ترک گفتی!
ماه تیر را دوست ندارم، آخر یاد دستهای بسته ی محمد می افتم، از آنجا که می آمدیم، در اوین از ما جدا شد. ما در اوین بودیم و او در بیمارستانی، با دست‌های زنجیر شده بر تخت. در آنجا، کهریزک را می گویم او مدام نگران بود و بی‌قرار، انگار چند روزی به آزمون کنکورش نمانده بود. بعداً خبر قبولی اش را شنیدم نه، به کنکور نرسید. شنیدم در آزمون دیگری پذیرفته شد. او محمد کامرانی بود.

از تمام آن روزهای سرد و سیاه، از آن روزی که دوباره در روزنگارمان، یادآور تلخی و سیاهی شد. از آن هجده ِ تیر دوازده سال گذشته و هنوز چیزی تمام نشده. تیر ده سال پیش از آن هم فاجعه کوی دانشگاه بود. خون های ریخته و پایمال شده ی هجده تیر ۷۸ و مادری که از آن سال تا به امروز سعیدش را جستجو می کند هنوز! سعید زینالی دانشجویی که در جریان اعتراضات پس از حمله به کوی دانشگاه تهران در منزل بازداشت شد و تاکنون خبری از وی به دست نیامده است، او را ناپیدید کردند.
و دوباره هجده تیری دیگر و زخم های من همه از این روز است از این روز !

ماه تیر که می رسد ، دوباره باز تنم می لرزد از یادِ آن همه ، از دیدن زخم‌های مانده بر تنم دوازده سال گذشت ! و هنوز مانده بر تنم، مانده بر دلم، زخم‌های آن ماه تیرگی.

مسعود عليزاده
۱۸ تیر ۱۴۰۰


© بیداران 2021 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS