برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
همنشين بهار

مادر ، زمان ِ درازی ست که از ُدوران ِ کودکی و آن شب ها که َبر گهواره ام َخم ميشدی و لالائی می خواندی ــ گذشته است

آخ ! دوران ِ کودکی چه زود گذشت ، گوئی َپرنده ای بود که َپر َزد و رفت .

مادر ، با من سخن بگو . دوران ِ کودکی را دوباره به من هديه بده و برايم ترانه بخوان . ترانه بخوان تا ستارگان به ميهمانی شب بيايند سلام َبر سرنوشت !

جای افسوس نيست .

هرچه بود گذشت و من می کوشم شاد بمانم ،

ولی چقدر ، چقدر دوست دارم که خاطرات زيبای کودکی ،

آن آسمان ِ ُپر ستاره آبی ! آن دوردورهای صاف و بی َغش و بی ابر ،

دوباره زنده شود ،

چقدر ، چقدر دوست دارم ترانه ها و آن لالائی های محزون که َبر َسر ِ گهواره ام ، نرم نرمک و آهسته می خواندی ،

آن لحظات افسانه ای که هميشه در قلب منست ــ از راه برسد !

با من سخن بگو مادر


Faire un commentaire

© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS