برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
به نقل از کتاب "نه زيستن نه مرگ " نوشته ايرج مصداقي

طبقه دوم دادستانی؛ قصابخانه ی اوین؛ "عملیات آخر"؛ دیدار با دوستان و...

... تو قلبت را بشوی

در بی غشیٍ جام بلور یک باران،

تا بدانی

چگونه

آنان

بر گورها که زیر هر انگشت پایشان

گشوده بود دهان

در انفجار بلوغ شان

رقصیدند،

چه گونه بر سنگفرش لج

پا کوبیدند...

احمد شاملو

۱

غروب که میشد، پاسداری در راهرو فریاد میزد: بند آموزشگاه، ۲۱۶-۲۴۰-۲۴۶-۲۶۹-۳۲۵-۳۱۱ آماده شوند! دیری نپایید که متوجه شدم کسانی را که بازجویی آن روزشان تمام شده بود، با مینیبوس به بند و آموزشگاه و... انتقال میدهند. زندانیان به محض شنیدن صدای پاسدار مزبور، گویی صدای دربان بهشت را می شنیدند. یکباره از جای کنده شده، لباس خود را راست و ریس می کردند و بیصبرانه در انتظار می ایستادند. به روشنی متوجه می شدی که در چهره شان، آرامش و طمأنینه ای عجیب جای اضطراب و دلشوره ی قبلی را گرفته است. چقدر آرزو می کردم که ای کاش جای یکی از آنها می بودم و به بند می رفتم. بعدها وقتی به آن لحظه ها می اندیشیدم، احساس می کردم، گاه سقف آرزوهای آدمی تا چه اندازه می تواند کوتاه باشد. در آن لحظه ها هیچگاه به فکر رهایی از زندان نبودم چرا که چنین آرزویی بسیار دست نیافتنی بود. ولی رفتن به بند و جایی که بتوانم چشم بند لعنتی را از چشمانم بردارم و لختی بیاسایم، می توانست با مقداری چاشنی شانس، یک موهبت بزرگ جلوه کند. در یکی از دفعه ها امیر کریمی را دیدم که به سرعت در صف جای گرفت. آرزو می کردم زودتر او را دیده بودم بلکه می توانستم با او گپی زده باشم.

شب برای خوابیدن مرا به طبقه ی دوم ساختمان دادستانی برده و در اتاقی جای دادند که افراد تازه دستگیر شده در آن جا به سر می بردند. اتاق مزبور یکی از اتاق های متعدد شعبه های بازجویی بود که به این کار اختصاص داده بودند تا افراد در راهرو نباشند. زندانیان زخمی با بدنهای آش و لاش هر یک گوشه ای افتاده بودند. گاه افراد تازه وارد که از هنوز از گیجی بازجویی به در نیامده بوند و از آنجایی که چشم بند داشتند، متوجه ی اطراف نمی شدند با تمام سنگینی روی پاهای مجروح شکنجه شدگان افتاده و صحنه های غم انگیزی را به وجود می آوردند.

۲

با رفتن به طبقه ی دوم و نشستن نزدیک شعبه ی هفت، نسبت به حقیقت شکنجه، قساوت و بیرحمی در جمهوری اسلامی درک عمیقتری پیدا کردم. کلکسیون شکنجه شدگان را می توانستی در آنجا از نزدیک مشاهده کنی. گوشهای از راهرو را زندانی نگونبختی اشغال کرده بود که چرک تمامی بدنش را فرا گرفته بود. از بوی تعفن کسی نمی توانست نزدیکش شود. تمام بدنش در پلاستیک قرار داشت. جز پوست و استخوان چیزی از او باقی نمانده بود. کنترل ادرار و مدفوعاش را از دست داده بود. از همه مصیبت بارتر این بود که تعادل روانی هم نداشت. متهمِ شعبه ی هفت بود و بازجوی مستقیم اش فکور نام داشت. گاه به جریانهای سیاسی فحش و ناسزا میداد و گاه به خمینی. وقتی به رژیم و خمینی ناسزا میگفت، او را دوباره می بردند و به شدت مورد ضرب و شتم قرار می دادند. مشخص بود کینه ی عجیبی از وی به دل دارند.

۳

همان شب اول، سرباز وظیفه ای را دیدم که جثهی ریزی داشت و به شدت شکنجه اش کرده بودند. شبی که نوبت نگهبانی اش بوده، موجودیِ انبار اسلحهی پادگانِ محل خدمتش را مصادره کرده بودند. بر اثر شکنجه، پردههای هر دو گوشش پاره شده و شنوایی اش را از دست داده بود. به خاطر این که با دستبند قپانی از سقف آویزانش کرده بودند، هم کتف هایش آسیب دیده بودند و هم فشار دستبند عصب های دو دستش را از کار انداخته بود. شیخ الاسلامزاده او را مورد جراجی قرار داده و اعصاب دستانش را پیوند زده بود. هر دو دستش متورم بودند و دور تا دور پشت دستانش بخیه های بزرگی به چشم میخورد. درست مثل اینکه کوک زده باشند. شیخ الاسلامزاده نیازی ندیده بود که بخیه های کوچکتر و بهتری بزند. ظاهراً شیخ الاسلامزاده، پیشاپیش در ذهنش حکم مرگ وی را صادر کرده بود و نیازی به انجام کار اضافی نمیدید. هر دو پای این زندانی نیز آش و لاش شده بودند. برای خوابیدن در اتاق جا نبود، مرا به راهرو آورده و نزدیک در شعبهی هفت که در واقع کشتارگاه اوین بود، جایی به من اختصاص دادند تا شب را بیاسایم!

۴

شعبه ی هفت یک اتاق سی سی یو ویژه ی خود داشت. همچون پزشکان حاذق که گاه استانداردهای بیمارستانها را قبول ندارند و در مطب و کلینیک خصوصی خود، اتاق عمل مخصوص خود را تدارک می بینند، سلاخان شعبه ی هفت نیز به تأسی از آنان، برای تشریح پیکر انسانهای زنده، کشتارگاه ویژه ی خود را فراهم کرده بودند. تا صبح شکنجه ادامه داشت. لحظه ای حتا، خواب به چشمم نیامد. شعبه ۱۲ نیز در همان راهرو قرار داشت. نیمه های شب یک بازجو چند دختر را آورده و مشغول بازجویی و گفتوگو با آنها بود. در اتاق بسته بود. نمی دانستم در آنجا چه می گذرد. فکر کردن به موضوع آوردن زنان به بازجویی در نیمه شب، آنهم نه برای شکنجه کردنشان بلکه صرفاً برای گفتوگو با آنان، این حسن را داشت که برای مدتی کوتاه از فکر بازجویی و مسائل پروندهام خلاص شوم که خود در آن شرایط موهبتی بزرگ بود. برداشتم این بود که شاید بازجوی مربوطه به این طریق میخواهد کمبودها و یا تمایلات جنسی خود را از طریق گفت و گو با زنان زندانی ارضا کند وگرنه نیازی نبود که نیمه شب به این مهم بپردازد. او و افرادی از جنس او در طول عمرشان، چه بسا به جز با محارم خود، با زنی رابطه نداشتند. در محیط های اجتماعی نیز به خاطر کاراکتری که از خود ساخته بودند، امکانی برای تنها شدن با زنان و گفت وگو کردن با آنها را به دست نمی آورند. او که شاید به هر دلیل نمیخواست و یا نمی توانست به تجاوز فکر کند، به این طریق خود را ارضا می کرد. امکان شنیدن صدای چند زن در نیمه های شب و یا برانداز کردن آنها، برایش کافی بود. شاید هم من خوشبین بودم و ساده دل و او با انتخاب آن ساعت برای گفت و گو، تلاش داشت تا از میان آنان، کسی را برای شکار انتخاب کند؟

۵

یک زندانی تواب به نام شاهرضا بابادی که هوادار سابق سازمان پیکار بود، در میان زندانیان بود. او جهت شهادت علیه زندانیان همبندش که بیش ترشان هوادار سازمان پیکار یا "خط سه" بوده و متهم به داشتن تشکیلات در زندان بودند، آمده بود. این زندانیان از قزلحصار به اوین منتقل شده بودند. هشت تن از ۲۰ زندانی مزبور به جوخه ی اعدام سپرده شدند. شاهرضا به همراه مجید بسطچی یکی از هواداران مجاهدین که در آن روزها در شعبه های بازجویی کار می کرد، در میان زندانیان به جاسوسی پرداخته و دریافت های شان را تحویل شعبه های بازجویی می دادند. اگر گروههای سیاسی در بیرون و داخل زندان نمی توانستند به اشتراک عمل برسند، توابان در وحدت و اشتراک عمل عجیبی به سر میبردند. من در همان شب اول متوجه قضیه شدم و از آنجایی که فکر می کردم عنقریب اعدام خواهم شد، بدون پرده پوشی ماهیت آنان را برای تازه دستگیر شدگان برملا میکردم و همانجا بر سر موضوع فوق با مجید بسطچی به بگو- مگو پرداختم. وی که به "مجید خالیبند" معروف بود، به همراه شاهرضا چند دروغ نیز روی آن گذاشته و گزارش بلند بالایی را علیه من به شعبه ی بازجویی ام داده بودند. آنها طوری موضوع را جلوه داده بودند که گویا با جلب اعتماد من حرفهایی را نیز از من درآوردهاند. دیگر برایم فرقی نمیکرد چه بر سرم میآید.

۶

فردای آن روز دوباره به شعبه برده شدم. هنگام ظهر متوجه شدم نام وحید ذاکر نیز برای بازجویی خوانده شده است. وی در شهریور ماه، به همراه قاسم فتحی، منصور و یکی دیگر از مسئولان بخش محلات شرق تهران مجاهدین که نامش را فراموش کرده ام، یک جا در یک ماشین دستگیر شده بودند. خبر اعدام آنها از طریق تشکیلات به ما رسیده بود. با تعجب وحید را در مقابلم می دیدم. روبه روی من چند نفر آن طرف تر نشسته بود. آن روزها برای تماس با یکدیگر تلاش چندانی لازم نبود و به سادگی امکانپذیر می شد. میزان بالای دستگیریها، ناوارد بودن بازجویان، شکل ساختمان دادستانی، نزدیک هم نشاندن افراد و همچنین عدم پای بندی مسئولان دادستانی به نظم و انظباط، امکان لازم را برای تماسِ افراد با یکدیگر تسهیل می کرد.

هنگام رفتن به دستشویی، خودم را به او رساندم. پاسداری که سید خوانده میشد، ۷-۸ نفر را بلند کرده و در یک نوبت به دستشویی می برد. این درحالی بود که تنها سه دستگاه توالت در آنجا وجود داشت و عملاً ۴ نفر پشت در منتظر می ایستادند. این موقعیت بهترین فرصت برای گفتوگو با یکدیگر بود. وحید از دیدنم تعجب کرد؛ نمی دانست خوشحال باشد یا ناراحت. این را در نگاهش حس کردم. در باره ی پرونده و نحوه ی دستگیری ام سؤال کرد. گفتم: به نظر می رسد اعدامی هستم و هیچ شانسی ندارم. همان جا متوجه شدم قاسم فتحی در آذرماه اعدام شده است و وحید نیز منتظر دادگاه است. گفتم: تصورم این بود که تو نیز اعدام شده ای. در پاسخ گفت: می دانم. چند بار هم چوب همین را خورده ام و به همین دلیل افراد، چیزهایی را در رابطه با من اعتراف کرده اند. پرونده اش سنگین بود و هیچ امیدی به زنده ماندنش نمی رفت. تنها به ذکر این نکته اکتفا کرد که تا می توانی سعی کن رسیدگی به پرونده ات به عقب بیافتد و امیدت را از دست نده، شاید تحولی در شرایط پیش آید و از شدت احکام صادره کاسته شود. از اینها گذشته، با توجه به دستگیری های جدید، هر چه زمان بیشتر بگذرد، کسانی که قبلاً دستگیر شدهاند از حاشیه ی امنیت بیشتری برخوردار میشوند. قرار شد، اگر ما را با هم روبه رو کردند، من تنها به ذکر این نکته اکتفا کنم که او یک بار به خانه ی ما آمده است. آن هم در فاز سیاسی و من دیگر اطلاعی در مورد فعالیتهای او ندارم.

در روزهای بعد، در یکی از دفعه هایی که به دستشویی رفتم، علی حقیقتگو و حمید خطیبی را دیدم. آنها در شعبه ی "یک الف" زیر بازجویی بودند. هر دوی آنها دو هفته زودتر از من دستگیر شده بودند. کمی با علی در دستشویی و نیز بعد از بازگشت از دستشویی، هنگامی که کنار هم نشسته بودیم، صحبت کردم. با هم قرار گذاشتیم که اگر از من در باره ی او سؤال کردند، بگویم چیز زیادی نمی دانم و به مواردی جزیی اکتفا کنم. در دو طرف راهرو، کنار دیوار و با فاصلهي نه چندان زیاد از هم، نشسته و غالباً سرمان را روی زانوهایمان گذاشته و با یکدیگر گفت و گو می کردیم. پاسداری در انتهای سالن، پشت میزی نشسته و افراد را زیرنظر می گرفت. زمانی که او محل را ترک میکرد، صحبت ها بیشتر میشد. در باقی موارد، بعضی وقتها که پچپچه ها بلند می شد، وی با تحکم دستور سکوت می داد و گاه به ضرب و شتم افراد می پرداخت و در مواردی هم به شعبه ی مربوطه اطلاع می داد. گاه بازجویانی که از محل می گذشتند نیز چند نفری را به جرم بالا بودن چشمبندهای شان و یا وول خوردن و... به زیر ضربات مشت و لگد می گرفتند. علی پرونده اش همان موقع نیز سنگین بود. هراس او از این بود که مبادا من به آن دسته از فعالیت هایش که لو نرفته بودند، نزد بازجویان اعتراف کنم و پرونده اش سنگینتر شود.

هنگام صرف نهار نیز یکی از بهترین فرصت ها برای تماس افراد با یکدیگر بود. اگر هیچ شناختی از سابقه ی کسانی که در دستشان اسیر بودیم، نداشتیم با دیدن چگونگی پخش نهار، به سادگی متوجه می شدیم که آنها کسانی هستند که سابقه ی کار در بازار و مسجد و هیئت و ... دارند. انگار نه انگار که ما زندانیان سیاسی هستیم و می بایستی که بعضی از مسائل امنیتی در رابطه با ما به شدت رعایت شود. نهار را به شکل هیئتی، در سینی های بزرگ پخش میکردند. افرادی که در راهرو بودند و در انتظار شکنجه شدن به سر می بردند، چند نفر- چند نفر، دور یک سینی بزرگ نشسته و به صرف نهار می پرداختند. گاهی وقتها افراد هم پروندهای، دور یک سینی گرد می آمدند و درخلال صرف غذا با یکدیگر گفت و گو می کردند. در این موقعیت ها من به سرعت دست از خوردن کشیده و به کناری می نشستم تا آنها راحتتر حرف بزنند. خودم هیچ گاه از این شیوه استفاده نمی کردم. چون تمامی کسانی را که می شناختم، به جز وحید ذاکر، در شعبه ی "یکِ ب" یا "یکِ الف" بودند و بازجویان، ما را خوب می شناختند و اگر ما را کنار هم می دیدند، می توانست برایمان دردسر بیشتری تولید کند. به همین خاطر ترجیح می دادم زمانی که در راهرو نشسته ایم و یا به دستشویی می رویم با آنها صحبت کنم تا بازجویان به ارتباطمان پی نبرند.

۷

جلال کزازی، حتا روحش هم از دستگیری من و تمام اتفاق هایی که پیش آمده بود، خبر نداشت. او در بند ۲ به سر میبرد و از آنجایی که همه ی بچه های شاخه ای که او در آن فعالیت میکرد، دستگیر شده بودند، بازجویی هایش تقریباً به انتها رسیده بود. ناگهان او را در راهرو دیدم. تازه او را از بند به آنجا آورده بودند. بعد از بازگشت از دستشویی، کنار او نشستم و موضوعاتی را که مهم بود، با وی در میان گذاشتم. متوجه شدم خیلی از مسائل پروندهاش لو نرفته و مهمتر از همه نمیدانند که او سرباز فراری است. از این موضوع، تنها من مطلع بودم. قبل از این که به داخل شعبه برود، قرار گذاشتیم که چه مسائلی را بگوید و چه چیزی را به گردن بگیرد. من یک مورد در رابطه با او گفته بودم که آن هم به خاطر رودستی بود که خورده بودم. خوشبختانه علیرغم آن که فکر می کردم از ناحیه او لو رفته ام، اطلاعی از فعالیت های او که تقریبا چیزی از آن بر من پوشیده نبود، نداده بودم. درست قبل از آن که او به نزد بازجویش، که در حال بیرون آمدن از اطاق بود، برود، جایم را عوض کردم؛ نمیخواستم ما را در کنار هم ببینند. جلال، در حالی که خود را بیخبر جلوه میداد، سعی کرد به بازجویش نشان دهد که موردی به خاطرش آمده که قبلاً فراموش کرده بگوید. سپس در حالی که تلاش می کرد بازجویش متوجه صحنه سازیش نشود، آدرس خانه ی ما و نیز مشخصات ظاهری ام را به او داد و قرار شد آنها را برای دستگیری من، کمک کرده و به خانه ی ما ببرد. من در آنجا نشسته بودم که گروه ضربت به همراه جلال، جهت دستگیری من عازم خانه ی ما شدند. پدرم جلال را در ماشین دیده بود. بعدها جلال همیشه میگفت: فشار زیادی را تحمل کردم. کاشکی زمین دهان باز میکرد و در آن فرو میرفتم. داشتم می ترکیدم. چطوری می توانستم به پدر و مادرت حالی کنم که همه ی اینها، بخشی از سناریویی است که با ایرج ساخته ایم و متأسفانه من بازیگر آن هستم؟

۸

من ندارم دل فواره جوشانی را دیدن

که کنون اندک اندک

مینشیند از پای

و توانایی پروازش

اندک اندک

می گریزد از تن

هنوز به بند منتقل نشده بودم و شبها در همان دادستانی، پشت در شعبه و یا شکنجه گاه، روی زمین می خوابیدم. خسته، کوفته و درمانده، نزدیک در شعبه ی هفت بازجویی در طبقه ی دوم ساختمان دادستانی، روی زمین درازکشیده بودم. اواخر شب بود. هنوز صدای شکنجه به گوش میرسید. یکی- دو شب بود که خواب به چشمم نیامده بود. تازه چشمهایم در حال گرم شدن بود که احساس کردم کسی پهلویم دراز کشید. سایه اش را دیدم. نمیدانم چقدرطول کشید، ولی مطمئناً زیاد نبود. یک باره احساس کردم که زمین زیر پایم به لرزه در آمده است. با هراس از خواب پریدم. بغلدستی ام دچار تشنج شده بود. سرش به عقب افتاده بود و خر و خر میکرد. دستپاچه شده بودم. نیم خیز شدم. ابتدا فکر کردم که دچار حملهی صرع شده است و خواستم کمکش کنم. نگاه کردم، دیدم پاهایش تا زانو باندپیچی شده و خونآلودند. ناگهان به خود آمدم. به سرعت متوجه ی اشتباهم شدم. او سیانور خورده بود و حالا مجرای تنفسی اش دچار مشکل شده بود. دست و پا میزد و جان میداد.

پاسداران در فاصله ۱۵-۲۰ متری ما، دور یک میز با محسن منشی و ولیالله صفوی، دو تن از زندانیان بریدهی هوادار مجاهدین که در بازجویی و شکنجه نیز همکاری میکردند، گرم صحبت نشسته بودند. به سرعت به پهلو خوابیدم و تلاش کردم تا آنجایی که ممکن است سدی باشم در مقابل دید آنها تا او آخرین "عملیات انقلابی" خود را نیز با موفقیت به پایان برد. لحظه هایی سخت و جانکاه بود. گویی من نیز به همراه او جان می دادم و این جان دادن تمامی نداشت. لحظه ها به درازای سال می گذشتند. هر ثانیه، گویی یک عمر بود. او به جاودانگی می رفت و من به دنبال سرنوشت! خود را به خواب زده و شروع کردم به خرناسه کشیدن. بدین امید که صدای خر و خر او را پنهان کنم. نیک میدانستم که حتا ثانیه ها نیز برای انجام موفقیت آمیز "عملیات آخر" حیاتی است. من ناخودآگاه در انجام "عملیات آخر"، با او هم تیم شده بودم. او فرمانده بود و من همراه. او اراده کرده بود و من به دنبالش روان بودم. برای او مرگ، شادی بخشتر از زندگی بود. اما برای من جانکاه بود و کشنده. نمیدانم می توانید آن لحظه ی پر درد وشکنجه آور را تصورکنید؟ همدست شدن با انسان عزیزی که در حال خودکشی است و تلاش دارد که هر چه زودتر جان دهد؟ آیا می توان تشریح کرد آن موقعیتی را که مجبور می شوی تا ثانیه ها را از ده به صفر بشماری، آنهم نه برای به استقبال رفتن سال نو، نه برای عزیزی که از راه میرسد، که بدرقه ی انسانی به سفری ابدی؟ در نظرم چونان سپیداری بود که برای شکفتنش، مرغ سیاه مرگ بایستی به پرواز در میآمد. او این گونه می شکفت، بر خلاف هر شکفتنی. بی صبرانه در انتظار شکفتن "جوانه ی زندگی بخش مرگ" بودم.

دقیقه ای بیش نگذشته بود که پاسداران متوجه ی سمت ما شدند. از زیر چشمبند به خوبی می دیدم که هراسان به سوی ما می آیند. به ما که رسیدند، محسن منشی فریاد کشید: سیانور خورده، سیانور خورده! من وانمود کردم که پریشان از خواب پریده ام و آنها از غیظشان مرا با لگد میزدند. هول کرده بودند. نمی دانستند چگونه وی را به بهداری زندان برسانند. سرانجام او را روی پتویی گذاشته و در حالی که چهار طرف آن را گرفته بودند، دوان دوان به سمت بهداری که در نزدیک بندها بود، دویدند. می دانستم که او دیگر از این راه باز نمیآید. او حرکت هایش کمتر شده بود. ساعتی بعد در گفت وگوی بین پاسداران متوجه شدم که آفتاب زندگانی اش غروب کرده است، یا که بهتر است بگویم طلوعی دوباره کرده بود. در آن فاصله ی کوتاه، از محل حادثه تا بهداری زندان، دکتر "شیخ الاسلامزاده" پلید را شانسی نصیب نشد تا قربانی را به زندگی بازگرداند و آماده اش سازد برای دور جدیدی از شکنجه های طاقت فرسا و اعدام و دریافت دستخوشی از لاجوردی.

احساس متناقضی داشتم. نمی دانستم خوشحال باشم یا غمگین. نمی دانستم از اینکه "عملیات آخر" زندانی با موفقیت کامل انجام گرفته بود، باید احساس پیروزی می کردم یا این که آرزو می کردم که ای کاش عملیات او با شکست روبه رو میشد؟ کدام یک می توانست درست و منطقی باشد؟ شاید هر دو با هم. ولی چگونه می شود شادی را با غم و شکست را با پیروزی همراه کرد؟ آشنایی ما لحظه ای بیش نبود اما عمری است که در نظرم هست. و می دانم تا آخرین لحظه های زندگیم، همیشه با من خواهد بود و هرگز فراموشش نتوانم کرد.

گویی عقربه ی زمان از حرکت باز ایستاده بود و آن شب لعنتی خیال تمام شدن نداشت. "چه شب موذی و گرمی و دراز" من گوشه ای کز کرده بودم. گاه از فرط اضطراب بلند می شدم و در جایم می نشستم و بعد با نهیب پاسدار دوباره ولو می شدم. مثل مار به خود می پیچیدم. به یاد آوردم هفتم مهرماه ۶۰ را که در کمیته پل رومی به سر می بردم. شب سختی را در بازجویی پشت سر گذاشته بودم و تا صبح از درد نخوابیده بودم. نیمه های شب متوجه شدم پاسداران، کسی را که در حال شعار دادن بود، با کتک به سلول بغلی انداختند و صبح، زمانی که در سلول را باز کردند سراسیمه به دنبال راه چاره میگشتند. به سرعت حمید طلوعی از بازجویان قدیمی اوین را صدا کردند که ریاست بخش سیاسی آنجا را به عهده داشت. وی خود را به آنجا رساند و پاسداران پیکر مجاهدی را که در سلول، باخوردن سیانور به زندگی خویش پایان داده بود، با خود به بیرون حمل کردند. از لای درز دریچهی سلول، آنها را می دیدم. در آنجا، تنها نظاره گر واکنش پاسداران در قبال انتحار او بودم. ولی حالا قضیه فرق میکرد. من خود به طور مستقیم درگیر آن بودم. نمیدانم چه شد که دوباره لحظه ای به خواب رفتم. شاید از فرط خستگی و کوفتگی بیهوش شدم. ناگهان متوجه شدم چیزی تکانم میدهد. چشمهایم را باز کردم. لاجوردی با یک پیژامه بر بالای سرم ایستاده بود و با لگد به پای من میزد و مرا به بلند شدن و خواندن نماز ترغیب میکرد. من تنها فردی بودم که در راهرو خوابیده بود. فیافه اش در حالت عادی نیز به اندازهی کافی زشت و کریه و بد منظر است، چه رسد به وقتی که تازه از خواب بلند شده باشد. برای یک لحظه تجسم کنید که چه ترکیب وحشتناکی را پیش روی داشتم. او در آن روزها، خیلی از وقتها در اتاق کارش میخوابید. دستم را گرفت و به سوی دستشویی وتوالت برد. نمی توانستم قیافه ی کریه اش را در آینه بزرگ دستشویی که قسمت زیادی از دیوار را پوشانده بود، تماشا کنم. نخستین بار بود که می خواستم تلاش کنم که از زیر چشمبندم کسی را نبینم. بدون آن که گفت و گویی بین ما انجام گیرد، مشغول کار خود شد. با آداب و رسومی تمام وضو میساخت و حالم را از هر چه نماز و وضو بود، به هم میزد. به سختی کمی آب به دست و صورتم زدم. هیچ اعتنایی به من نداشت و سرگرم کار خودش بود. گاهی وقتها افراد شاغل در دادستانی، به ویژه کسانی که بازاری بودند، وقتی میدیدند زندانی درست وضو نمیگیرد همانجا با غرولند و با لحنی مسخره آمیز، مسئله را به او گوشزد کرده و سپس مشغول آموزش شیوه ی صحیح وضو گرفتن میشدند. دنیا دور سرم می چرخید. کشان-کشان خودم را به سرجایم رساندم. مدتی در جایم نشستم. فکرهای پریشان و مالیخولیایی رهایم نمی کردند. قدرت برخاستن نداشتم. آرزو می کردم ای کاش جای آن زندانی بودم و هرگز صبح را نمی دیدم. آنجا که زندگی دور می شود، باید به مرگ اندیشید. بیدار شدن برای نماز صبح، نشانگر آغازی دیگر بود و چرخهای از رنج وعذاب که به راه میافتاد. دلم می خواست شب همچنان پا برجا می ماند و روز هیچ گاه نمیآمد. به سختی از جایم برخاستم و الفاظی را بر زبان جاری کردم که بیشتر از سر عجز و ناتوانی بود. الفاظی که هیچ معنایی برایم نداشتند.


زير نويس :

۱ - نام اصلی وی اکبر کبیری آرانی است که در سال ۶۴ به ریاست زندان اوین رسید

٢– گارسیا لورکا، ترجمه احمد شاملو.

٣- نیما یوشیج

Faire un commentaire

© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS