برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
بیداران

جعفر بهکیش

نوزدهم بهمن 1382

آن سال هم مثل هر سال، با نزدیک شدن نوزده بهمن، دلم گرفته بود. نه به آن علت که دل در گروی نوع مبارزه ای داشتم که رفیقانمان انتخاب کرده بودند، که بیشتر بدان دلیل بود که چه آرزوهای نیکی در میان ما جان گرفته بود و چه شوری را آن حماسه در ما برانگیخته بود. به آن جانهای پاکی که با ایمانی شگرف، جان بر کف نهاده بودند. به سعادتی که نصیبم شده بود تاپدران و مادران عاشقی را بشناسم که بی تردیدی ما را نیز از آن عشق سیراب میکردند. به یاد میاوردم پدر گلی را که در اطاق کوچکش مینشت و از سالهای دور و نزدیک برایم سخن میگفت. از آن میان مادر پنجه شاهی، همیشه مرا مجذوب خویش نموده بود. شوری بیحد و عشقی وصف ناشدنی به تمام فرزندان فدائیش. آنگاه که او را از نزدیکتر شناختم، دیگر جسم بیمارش، توان همراهی آن جان و روح سرکش را نداشت. خبر درگذشت مادر پنجه شاهی را که شنیدم، تلع گریستم. گویا بخشی از وجودم را با خود برده بود. مادر پنجه شاهی با آن روح عمیق و با آن قلب مهربانش مادر تمام ما بود. همیشه در خانه اش بر روی ما گشوده بود و بی دریغ محبت خویش را به ما ارزانی میداشت.

به خانه اش که رسیدم، بسیاری از دوستان قبل از من آنجا بودند، نشسته بودند و ماتم زده برای مادرمان اشک میریختند. مادر را دربهشت زهرا، کنار خواهرش که چند ماهی بیشتر از فوتش نگذشته بود، دفن کردند. چهل پنجاه نفری میشدیم، به یکی از دوستانم گفتم که چرا باید چنین غریبانه مادرمان را به خاک بسپاریم. به پدر پنجه شاهی مینگریستم که چگونه حیران، همسرش، این همراه تمام عمرش را بدرقه میکند. به مادران سپید موئی مینگریستم که دوست و همراه عزیزشان را با دستان خویش برای همیشه به خاک میسپردند. زهره و نصرالله را که تکیه گاه و غمخوارشان را از دست داده بودند. غربتی که گرفتارش شده بودیم مرا بیش از همه چیز رنج میداد.

مادر را چند باری در سالهای دور دیده و احترام و علاقه ای که بچه ها به او داشتند را شنیده بودم. میدانستم که اسکندر و محمد و زهرا مادر را چون مادر خویش دوست میداشتند. اما تا کشتار سال 67 هرگز با او سخن نگفته بودم. اعدامها را که اعلام کردند، اسدالله، پنجمین فرزندش را نیز اعدام کرده بودند. با پنج شاخه گل سرخ به یاد فرزندان شهیدش به دیدارش رفتیم. روی دیوار اطاق عکسهای عبدالله، سیمین و نسرین و خشایار و اسدالله را زده بود. عکس اسدالله نو بود و نشان مصیبتی تازه را با خود داشت. به یاد پدرم افتادم که میگفت بچه هایم را توی قاب گذاشته ام سینه دیوار و میدانستم که در تمام ساعتهای تنهائی با آنان درد دل میکند. مادر هم بچه هایش را گذاشته بود سینه دیوار. چه غم انگیز است خانه ای که تنها آذین دیوارهایش عکس فرزندان جوان و شهید خانواده باشد. بعدها عکس دیگری را بر آن افزود. همه بچه های شهیدش را کنار هم در یک قاب نشانده بود.

مرا با محبتی بسیار پذیرفت. مادرم را در آغوش گرفت. از آن روز، گاها میرفتم و مینشستم و به خاطراتش و حرفهایش گوش میدادم. برایم از آن روزهائی گفت که عبدالله میخواست به سازمان بپیوندد و مادر به او گفته بود که هر کجا که بروی من با تو خواهم ماند و تا آخرین دم به این گفته وفادار ماند. از سال پنجاه و پنج و شش برایم گفت که خانه اش شده بود پناهگاه بچه های سازمان که جائی را برای ماندن نداشتند. از آن روزی برایم گفت که ساواکی ها به خانه ریختند و غزال آیتی و عباس هوشمند و نسرین و سیمین را در مقابل چشمان حیرت زده اش به رگبار بسته بودند. از دربدریها و بی خانمانیش برایم گفت. از آن روزی برایم گفت که قاسم سیادتی او را بر ترک موتورش نشانده بود و به یکی از خانه های تیمی سازمان برده بود. از آن روزی برایم گفت که خبر شهادت عبدالله را به او داده بودند. از دربدری و بی خانمانی ناصر و زهره برایم گفت. از آن روزهائی گفت که در خانه های تیمی سازمان هم بچه ها را تیمار میکرد و هم با علاقه ای بی حد، میخواند.

مادر اما در زیر تمام این فشارها، سلامتی اش را از دست داده بود. به سختی راه میرفت. قلبش دیگر همراهی نمیکرد. مادر دهها فرزندش را از دست داده بود. با همان حسرتی از شهادت غزال آیتی یاد میکرد که از شهادت عبدالله سخن میگفت. غزال را بی نهایت دوست داشت. در آخرین سالگرد فرزندانش بود که سرود مورد علاقه غزال را برایمان خواند. بعد از فوت مادر با خانواده آل آقا به بهشت زهرا رفتم. سنگ قبر همه بچه ها را شکسته بودند. قبر سیمین و نسرین را هم یافتیم، به سختی توانستم نامشان را بخوانم. از قبر عبدالله و خشایار و اسدالله اما نشانی در دست تبود. تنها همین اواخر بود که همسر خشایار با پیگیری طاقت فرسا توانسته بود محل دفن خشایار را بیابد. خشایار و محمد، برادرم، را در کنار هم گذاشته بودند. دریغ که مادر زنده نبود تا بر سر خاک خشایارش برود. به خاوران میامد و بی نشانی از قبر فرزندانش در آن زمین خالی که برخی از مادران آنرا مثل قبرستان بقیع میدانستند، دوری میزد و سپس خسته از کشاندن آن پیکر سنگین به همراه دیگر مادران و دوستان این روزهای سخت، در گوشه از قبرستان مینشست و با اندوه بر این زمین سوخته، زمینی که هزاران هزار از فرزندانش را در دل خود جای داده بود، مینگریست.

روز 24 اسفند که سالگرد شهادت خشایار و محمد بود، چشم انتظار من باقی میماند. من نیز آرزومند بودم تا با دیدار او از غمهایم اندکی بکاهم. بعداز ظهرها را به کرج، خانه مادر و پدرم میرفتم و از آنجا راهی خانه مادر در تهران میشدم. میدانستم که چشم براه ماست. همانگونه که مادرم در این روز چشمانش به در بود تا ما کی ز در آئیم. هنوز هم از اینکه در این سالهای آخر گاها این دیدار را به دلایلی ترک کرده بودم، خودم را ملامت میکنم.

به خانه اش که میرفتیم ، با سختی از جای برمیخواست تا از میهمانش پذیرائی کند. گاها که پدر هم از سر کار آمده بود چند ساعتی مینشستیم و مادر که با دقتی عجیب اخبار را دنبال میکرد، آنها را بازگو میکرد. امیدی به آینده همیشه در وجودش زبانه میکشید. روح مبارزه جویانه اش را تا به انتها حفظ کرده بود. زمانی که گالیندوپل به ایران آمده بود و مادران میخواستند در مقابل دفتر سازمان ملل اجتماع کنند، با تلفنی از کانون زندانیان سیاسی، راهی شده بود. اما نه دیداری میسر شد و نه مادران توانستند نامه خود را به گالیندوپل بدهند. مزدبگیران رژیم، به مادران حمله کردند. من نگران مادران پیری بودم که با یک تلنگر میتوانستند از پای درآیند.

شب که به خانه برگشتم، نمیتوانستم چشم بر هم بگذارم. به اینکه چرا مادر نتوانست در حیات خود اجرای عدالت را ببیند؟ چرا مادر تا آخرین روزهای حیاتش در حسرت دانستن حقیقت شهادت عبدالله و خشایار و اسدالله باقی ماند و پاسخی در خور نیافت؟


© بیداران 2020 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS