برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
بیداران

ما شنبه شب را در حالی گذرانديم که در نبود شيرينمان تلخ ترين لحظه های زندان را سپری کرديم، شبی تاريک و بيم افزا که هر ثانيه اش برای ما که در حسرت ديدار شيرين بوديم به بلندای قرن ها می گذشت.

تلفن بند نسوان از عصر شنبه قطع بود و اين بر نگرانی ما می افزود، همه کنار هم در اتاقی بوديم که از آن خود ما بود و شيرين که از همه ما بيشتر رنج حبس را چشيده بود، بيشتر مشتاق اين تفکيک اتاق بود، اما اولين آزادی از اين اتاق با کليه وسايل شيرين بود! آن شب کسانی که سالهای دور نيز روزگاری را در اوين گذرانده بودند، از خاطراتشان می گفتند، از عزيزانی که به ناگاه در تاريکی گم می شدند و به نور ابدی آزادی می رسيدند، ساعتی را با خاطرات تلخ کسانی گذرانديم، که روزی ناباورانه رفقايشان را به مسلخ گاه اعدام فرستاده و تا پشت درهای آزادی بدرقه اشان کرده بودند و تحسين می کرديم، مقاومت آهنين زنانی، که زير بار مرگ ياران و غروب دوستی هايشان شجاعانه ايستاده اند، تا روزهای خوبی را برای نسل های بعد به ارمغان آورند و اما زهی خيال باطل که دور تسلسل ظلم ادامه دارد و ديری نگذشت که عيار صبوری ما محک خورد، وقتی سراسيمه شيرين را بدون خداحافظی از ما جدا کردند، گويی طناب دار او را فرياد می زد و اميد داشت کورسويی از ترس در چشمان همچون عقابش ببيند اما نيک می دانم که شجاعت شيرين تاريکی نيمه شب اوين و سختی طناب دار را به سخره گرفته بود.

هر ثانيه به سختی می گذشت و ما در انتظار بوديم تا خبری از شيرين بگيريم، وقتی ۱۰ دقيقه قبل از خاموشی (۹:۵۰) به بهانه اشتباه گفتن نام پدر، شيرين را بردند، حتی لحظه ای به گمانمان نيامد که شايد ديگر ديداری در پی اين جدايی نباشد. اشتياق شيرين به زندگی و پيشرفت و تلاش او در مطالعه شبيه کسی بود که تنها چند روز از بازداشتش گذشته و بزودی هم آزاد خواهد شد؟! ای وای که چه شبی گذشت؟! آمار صبح يکشنبه بر دوش ما سنگينی می کرد که ديگر اطمينان يافته بوديم که دست قساوت بار ديگر مبارزی، آن هم شيرزنی از خطه کردستان را به طناب دار سپرد، که کوه های کردستان در برابر مقاومتش به سطوح می آمدند، اما باورش سخت بود و غير ممکن، از اخبار ساعت ۱۴ شنيديم که طناب دار بر گردن شيرين بوسه زده است و باورمان شد که، آری ديگر شيرين باز نخواهد گشت و ما که تنها در خاطرات و تاريخ شفاهی حس از دست دادن دوستی را تنها شنيده بوديم، با تک تک سلولهايمان، تلخی از دست دادن شيرينمان را حس کرديم. در شبی که مجموع همه شبهای عمرمان بود، چيزی را آرزو می کرديم که ۲۰ سال پيش هم اتاقی هايمان بارها و بارها آرزو کرده بودند و آن چيزی نبود غير از آرزوی پايان ظلم و اين که شايد نسل بعد از ما اين حس را درک نکنند.

حالا ۴ روز از آن فاجعه می گذرد و شالی سياه به رنگ روزهايمان بر تختش نشان عزايمان و من که کف خواب ( کسی که تخت ندارد و بر روی زمين می خوابد) اتاق سياسی ها هستم با وجود اصرار ديگران حاضر نيستم جای معلم سفالم را بگيرم، چون جای او پر شدنی نيست.


© بیداران 2021 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS