برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
سیمین دبیری

هر سال با نزدیک شدن سال نو یاد شروع سال ٦٢ در اوین، اتاق ٦ بند ٤ بالا می افتم. آن سال قرار گذاشتیم سال نو را بر خلاف سال قبلش جشن بگیریم. قرار شد همه از خانواده هامان بخواهیم در آخرین ملاقات قبل از سال نو لباس نو بیاورند و دو نفر از جوانان اتاق، م و ک وظیفه تهیه سفره هفت سین را بعهده گرفتند. دو دوست دبیرستانی م و ک. هوادار چریکهای فدائی (اقلیت) بودند.

م بر حسب تصادف شب دستگیری برای آماده شدن برای امتحان فردا در خانه ک بود. فردائی که سالهای سال طول کشید. آن دو با شادی و سرور برای تهیه سبزه تخمهای جارو را کندند و در آب خیس کردند و در لوله کولر اتاق جا دادند که دیده نشود. آنها انگار که بچه ای را مراقبت می‌کنند، مواظب آن بودند و در هر فرصتی از لوله شوفاژ که پائین لوله کولر قرار داشت، بالا می رفتند و انگار که شاهد بزرگ شدن بچه خود هستند، از رشد گیاه لذت می بردند. هر روز وقتی سبزه را از کولر پائین می آوردند تا آب دهند، همه اعضای اتاق دور آن سبزه جمع می شدند و از اینکه در آن دردخانه که گل و گیاه آرزوئی دست نیافتنی است، بدست خود سبزه ای به این زیبائی آفریده‌اند، شاد و خوشحال می شدند.

برای درست کردن شیرینی، خرما و انجیر و کشمش را که از فروشگاه زندان خریده می شد، در آب خیس کردیم و هر روز قسمتی از سهمیه نان اتاق را در روزنامه ای پیچیده و لای میله های شوفاژ می گذاشتیم تا خشک شود. چند روز بعد آن میوه ها را با ته لیوان پلاستیکی چای کوبیدیم و لای تکه های نان خشک گذاشتیم. این شد شیرینی سفره‌مان. بچه ها برای پیدا کردن دستمال کاغذی رنگی به اتاقهای دیگر سرزدند و پیدا کردند و با آنها گلهای زیبائی درست کردند تا زینت بخش هفت سین باشد.

هفته ای یکشب برای شام تخم مرغ پخته داشتیم. چند تخم مرغ را برای سفره هفت سین کنار گذاشته بودیم. یادم نیست چگونه و با چه وسیله ای آنان را با زیباتریرین رنگها رنگ آمیزی کردیم. از آن پس هر زمان تخم مرغ رنگی می بینم یاد آن تخم مرغ رنگیها می افتم که به زیبای آنها دیگر هرگز ندیدم .

یادم نمی رود آن سال، تحویل درست ساعت ٨ صبح بود. طبق قرار قبلی برای اینکه همگی قبل از تحویل سال دستشوئی رفته و صبحانه خورده باشیم، زودتر از همیشه از خواب بیدار شدیم. (برای بیش از ٥٠٠ نفر تنها شش توالت توی بند بود که همیشه هم چند تائی از آنها خراب بود و به ویژه صبحها صف دستشوئی طولانی بود). می خواستیم قبل از ساعت ٨ وسائل چای را تحویل داده، اتاق را جارو زده و با لباس نو بر سر سفره هفت سین بشینیم.

من و عده ای دیگر از هم اتاقی ها هنوز در صف دستشوئی بودیم که یکهو عده ای تواب خشمگین بهمراه بختیاری، نگهبان بد دهن و کثیفی که در تعطیلات نوروز جای رحیمی مسئول بند کار می‌کرد، به اتاق ما ریختند و تلویزیون، فلاسک چای و سبزه و شیرینی و تخم مرغهای رنگی و گلها را با خود بردند. فریاد بختیاری بلند بود" اتاق شیشی ها به اتاق برگردند."

با اندوه و تاسف به اتاق برگشتیم و در اتاق پشت سر ما بسته شد. چند لحظه ای همه در بهت و سکوت بودیم تا به خود آمدیم و به سرعت به تمیز کردن اتاق و عوض کردن لباس مشغول شدیم. راس ساعت ٨ همگی یکدیگر را بغل کرده و سال جدید را تبریک گفتیم و بدون داشتن سفره هفت سین و تلویزیون که تنها کانال ارتباطی ما با دنیای خارج بود، دستهای یکدیگر را گرفتیم و به خواندن ترانه و سرود پرداختیم. اما می دانستیم تاوان سنگینی خواهیم پرداخت. در آن لحظه اما، همه چیز را فراموش کرده و شروع بهار را در سیاهچال رژیم جشن گرفتیم. دقیقا یادم نیست چند روز - دو یا سه روز- نه به ما غذا و آب دادند و نه در اتاق را باز کردند که از دستشوئی استفاده کنیم. فقط یادم است عده ای آنقدر حالشان بد شده بود که به ناله افتاده بودند و کسی هم نبود که به ضربه های ما به در پاسخ دهد. آن زمان ما بیش از ٩٠ نفر در آن اتاق ٦ بودیم. قبل از تنبیه که در اتاق مان باز بود، شبها چند نفری در راهرو بند می خوابیدند. حالا که این امکان هم نبود، خوابیدن سخت‌تر شده بود. خوابیدن در شرایط قبلش هم آنچنان سخت بود که همه تقریبا روی هم می‌خوابیدیم و تنمان به سختی زمین را لمس می‌کرد و پای ردیف بعدی که بر عکس می‌خوابید تا صورت ردیف بعدی می‌رسید. گاهی صبحها شاهد کبودی چشم کسی بودیم که در خوابهای نا آرام زندانیها پائی به چشمش اصابت کرده بود. حال همین فضا کمتر هم شده بود. نفس کشیدن در آن فضا با بسته بودن در و دو پنجره کوچک، که فقط توسط درزی از بالا باز می‌شدند، واقعا وحشتناک بود. بخصوص در آن فضای پر از آه و ناله و درد ناشی از ادرار نکردن.

بالاخره بعد از چند روز در یک بعد از ظهر در اتاق باز شد و تشت پلاستکی غذا توسط توابین به اتاق آورده شد با این دستور که اول باید سطل خالی تحویل داده شود تا اجازه دستشوئی داشه باشیم. چند نفری حالشان خیلی بد بود و توان خوردن نداشتند. با اینهمه ظرف خالی را تحویل دادیم به امید اجازه دستشوئی. در باز نشد. پس از چند ساعت فلاسک چای به اتاق آمد با همان استدلال که فلاسک باید خالی تحویل داده شود. همگی با زجر و درد چای را هم نوشیدیم اگر بشود نام نوشیدن بر آن نهاد. باز هم در باز نشد که نشد.

نیمه های شب که هیچ کس توان خوابیدن نداشت، در با فریاد بختیاری باز شد و او زمان بسیار کوتاهی را برای دستشوئی رفتن مان اعلام کرد. یادم هست که تقریبا بهر نفر کمتر از ٣٠ ثانیه می‌رسید. تهدید کرد که در راس آن زمان در بسته خواهد شد چه همه به دستشوئی رفته باشند چه نرفته باشند. وحشت این قضیه و عذاب وجدان و نگرانی از نرسیدن وقت برای همه به اضافه ضربه لگد در توالت توسط بختیاری و فریاد و فحش او امکان تسلط بر اعصاب را از همه گرفته بود.

در دوباره بسته شد و این داستان رنج و درد تا سیزده بدر ادامه داشت. روز ١٤ فروردین از بلندگوی بند اسامی م و ک برای بازجوئی خوانده شد. چند نفری به بهداری برده شدند چون نمی توانستند ادرار کنند و درد شدیدی داشتند. هر چند که همگی از بودن در آن شرایط صدمات جبران ناپذیری دیدیم.

پس از چند ساعت که در سکوت و نگرانی گذشت م و ک با پاهای خونین و شکنجه شده باز گشتند. هیچوقت یادم نمی‌رود خنده آن دو را که می گفتند " ولی همه اینها به شادی درست کردن هفت سین می ارزید" من آن چنان دردی در قلبم و فریادی در سینه داشتم که هنوز که هنوز است، سال نوئی را بدون آن خاطره نگذرانده ام.

به یاد آنان که از آن اتاق جان عزیزشان را از دست دادند و آنان که هنوز هستند.


© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS