زندگى و سرنوشت این زنان مسئلهى ذهنى من شد. حالا مىخواستم بدانم اين زنان وقتى همسرانشان دستگیر شدند یا به جوخههای اعدام سپرده شدند، چگونه در جامعهی مردسالار ما با مشکلات دست و پنجه نرم کردند؟ چگونه بار سنگین تربیت کودکانشان را به دوش کشیدند؟ و چگونه با سنتهای کهنه و دستوپاگیر به مبارزه پرداختند. مىخواستم بدانم اين زنان انقلابى ، پس از آزادى چگونه با بیعدالتىها، تبعیضها، بیحقوقی، فشار روحی و اقتصادی، جنگیدند و وا ندادند.
"حکایت میوهی له شده بر زیر چکمه" حکایت سایههاست که در ادبیات زندان کمتر به آن پرداخته شده است. زندان مکانی جغرافیایی نیست، زندان تاریخ است در این سوی نردهها نیز "زندان میکشند". این کشیدن با آنچه زندانبان و شکنجهگر با زندانی میکنند تفاوت دارد اما هم زندان است و هم شکنجه محسوب میشود. شاید قساوت انجام شده در آن سوی نگاه را خیرهتر به زندان کرده است. به ویِژه در زندانهای جمهوری اسلامی فاجعهی بند چنان وسعتی پیدا کرد که پرده بر درد این سوی کشید.
صداي غرش بلند رگبارها كه آمد، فكر كردم مرده ام، اما نمرده بودم . هنوز صدا ها را مي شنيدم. بعد چيزي نفهميدم. از حال رفته بودم. چند قطره آب پاشيده شد توي صورتم. دو باره سر و صدا مي آمد. بازم كرده و چشم بند را از چشمم بر داشته بودند. باورم نمي شد. وای كه چه مي ديدم: مصطفي و مهدي را غرق خون به درخت بسته شده بودند. خونشان شره كرده بود تا پايين. فكر كردم پس چرا من نمرده ام؟ مي لرزيدم ،گلويم گرفته بود. صدايم به زحمت در مي آمد. با ناله ضعيفي پرسيدم: من چرا نمرده ام؟ يكي از مامورها با تمسخر خنديد و گفت: عجله داري؟ وقت زياده، انشا الله سري بعد.
"تابستان ٦٧ " اولین داستان منتشر شده در ایران در باره کشتارزندانیان سیاسی در سال ٦٧ است. این داستان در مجله وزین آدینه تنها دوسال بعد از آن فاجعه انتشار یافت. امیرحسن چهل تن این رویداد را از این سوی سیم های خار دار و دیوارهای سیمانی و در "خانه" ی خانواده روایت کرده است. با روایت رنج انتظار دائم، هراس و وحشت خانواده ها، هر آنچه که باید از آن تابستان تلخ و پردرد گفته شده است.
زندان صحنه ي ويرانگري هويت و تخريب جان ها، اراده ها و انديشه ها بود. گونه اي ايده آل از فضايي كه لاجوردي و جنايتكاراني چون او به آن تجسم عيني بخشيده بودند. يك سيستم جهنمي كه تواب سازي در دانشگاه انسان! سازي ناميده مي شد. در نامه هاي زندان نيز اجبار بود تا آدرس را با عبارت آموزشگاه ... آغاز كنيم. در حاليكه آنجا زنداني مخوف بيش نبود كه به قلع و قمع و كشتار بي رويه ي انسانها اشتغال داشتند. اين سياست توسط بازجويان و عوامل زندان باخشونت و بيرحمي فراتر از فرايند هويت زدايي با تكيه بر شكنجه عمل مي كرد.
دستيار بازجو (دانشجو) با كابل ضرباتي بر من مي زد و در عين حال مي گفت: خب بايد بدوني كه اينجا كميته نيست. مي خواهي راستش را بنويسي يا نه؟ با خود فكر مي كردم اينها قبل از اينكه بپرسند و بدانند كه من حاضرم آنچه آنها مي خواهند را بنويسم مرا مورد شكنجه قرار داده اند. بعلاوه با دستان بسته من چگونه مي توانستم بنويسم. حدود شايد يكساعت گذشت. مقيسه (ناصريان) وارد شد. تلفن زنگ زد و او گوشي را برداشت و گفت: سلام عليكم خداحافظ شما ... و ادامه داد. اين نحوه ي حرف زدن عادت او بود اما براي اولين بار برايم خيلي عجيب جلوه مي كرد چرا كه سلام و خداحافظي را باهم در اول مكالمه بكار مي برد.
روزهاي اول كه هنوز به داشتن چشم بند عادت نكرده بودم و به سختي نيز زير شكنجه و بازجويي بودم به هيچ وجه قادر به تمركز و كنجكاوي نسبت به اطرافم نبودم. جلوي پاي خود را جخ به سختي مي ديدم و مدام به در و ديوار مي خوردم. اما اكنون كه سه روز بدون بازجويي در سلول بودم هر صدايي مرا به خود جلب مي كرد و كنجكاوي ام را برمي انگيخت. گاه صداي پسر جواني از يكي از سلولها مي آمد اما صدا نسبتا گنگ بود با برخوردهاي خشونت آميزي كه با او داشتند مي توانستم حدس بزنم كه بعلت فعاليتهاي سياسي اش دستگير شده. اما هيچگاه نتوانستم بدانم سلول آن زني كه همواره به من كمك كرده كجاست. مي گفت از سلول تو دوره و در يك راهروي ديگر است.
ما زنده مانديم تا سخن بگوئيم خاطرات سه زن ايرانی را در برمی گيرد که چهار پنج سال از جوانی خود را در زندان های حکومت اسلامی گذرانده اند. کتاب ما را يک راست به قلب حادثه می برد، چرا که در زندان های نيمه اوّل دهه شصت بود که معنای حضور و حاکميّت رژيم اسلامی در عريان ترين و صريح ترين شکل خود اعلام و اِعمال شد . با وجودِ احساس انکارناپذيرِ بيزاری و آزردگی ای که خاطره تلخ اين سال های سياه در ما برمی انگيزد، ما زنده مانديم تا سخن بگوئيم همچون پيغام يا امانتی به دست ما سپرده می شود که از آسيب ها و خطرهای بی شمار گذشته و سرانجام به دست مارسيده و ما چاره ای جز پذيرفتن آن و پرداختن به آن نداريم. در ضمن، تنها اندک تاًملی بر عنوان کتاب و دريافت ضرورت و فوريتی که در آن نهفته است، اين نکته را بر ما آشکار می کند؛ چرا که در همه اين سال های بلوا و هزيمت، ما زيسته ايم تا از آنچه بر ما رفته است سخن بگوئيم. نيک می دانيم که سخن ما به جائی نرسيده، ديوار حاشا بلند و بلندتر شده و ما با همهمه و جنجال کرکننده خود برج بابلی بر پا کرده و خود در آن گرفتار آمده ايم. با اين همه ما زنده مانديم تا سخن بگوئيم.
او خود قرباني سيستمي بود كه او را مجرم تلقي مي كرد. سالها بعد در يك روز سرد زمستاني با جسد يك كودك خياباني مواجه شدم در حاليكه گمان مي كردم روي ترازوي اش، که وسیله کسب و کارش بود، بخواب رفته است. هميشه چهره ي اين دو به طرز حزن انگيزي در يك قاب يگانه در ذهن من به تصوير كشيده شده است. هيچگاه يكي را بدون تصوير ديگري به خاطر نمي آورم. هر يك سمبل طيف وسيعي از قربانيان سيستمي بودند كه عليه انسان بيداد مي كرد.
مهناز قزلو از زندانیان دهه ٦٠، که در حال نوشتن خاطرات خود است، مایل است که نوشته اش بصورت سلسله وار در سایت بیداران درج شود. بیداران، که یکی از اهداف مهمش ثبت و انتشار اسناد و گزارشهای مربوط به زندان و نقض حقوق بشر است، از چنین پیشنهاداتی استقبال می کند. مهناز قزلو در معرفی خویش می نویسد: در شهريور ماه سال شصت توسط كميته منطقه سيزده ميدان فردوسي تهران دستگير شدم. مجددا در سال شصت و سه توسط كميته مركزي منطقه يك تهران دستگير و به اوين منتقل شدم. حكم اوليه ام اعدام و سپس به پانزده سال تخفيف يافت. در سال هفتاد و هشت به علت تلاش براي خروج از كشور توسط كميته مشترك دستگير و به سه سال حبس و صد ضربه شلاق محكوم شده و مدتها در كميته مشترك در انفرادي بسر بردم.