بیداران

برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
عباس مظاهري

شکنجه شده اي، كه به شکنجه گر تبديل شد

لاجوردي کيست؟ يک بازاري که با دروغ و فريب بزرگ شده بود و به همين دليل هم به سادگي در خدمت ايدئولوژي اي قرار گرفت که به اين دروغ و فريب مشروعيت مي بخشيد.

تحولات اقتصادي، اجتماعي وسياسي آغاز دهه چهل شمسي، او را وارد سياسـت و حرکتي کرد که بنيا نش اين بود که چرخ تکامل تاريخ را وارونه بچرخاند.

آبشخور فکري او سياست بازي هاي ضد ملي آيت الله کاشاني و کورد لي هاي واپسگرايانه " فدائيان اسلام" بود که در وجود خميني گره مي خورد و به حرکت او، رنگ ضد د يکتاتوري مي داد. بحث بر سر لايحه انتخابات انجمن هاي ايالتي و ولايتي در پائيز سال ۱٣٤۱ بود که سه ماده ي آن موجب غضب ملايان تاريک انديش و دنباله روان بي مغزشان- همچون لاجوردي شد. آنهابا فرياد "اسلام ازدست رفت" به اينکه زنان مي توانستند در انتخابات شرکت کنند، نامزدها نمي بايست حتما مسلمان باشند، و در سوگندنامه اسمي از قرآن برده نشده بود بلکه صحبت از "کتاب آسماني" بود که تورات و انجيل را نيز شامل مي شد، اعتراض داشتند. خميني و ديگر ملايان با دادن اعلاميه هاي بي شماري صداي اعتراض شان را بلند کردند. اسداله علم، نخست وزير وقت، به ناچارلايحه را در دي ماه ۱٣٤۱ پس گرفت وشاه لايحه شش گانه "انقلاب سفيد" را به رفراندام گذاشت(۱). "اصلاحات ارضي" كه شامل اراضي موقوفات نيزمي گرديد منافع ملايان رابه مخاطره افكندو "آزادي زنان" براي آنان هنوزقابل فهم نبود به اين دلايل آنان به ستيزباآن برآشوبيدند. دراين زمان اسداله لاجوردي هنوزبه دنبال اين ياآن ملا براي فراگيري آداب كون شويي وشيوه اي ازاستبراء كه به استمناء بدل نشود بود. اوهرشب درمسجد شيخ علي نزد اين يا آن ملا دركارآموختن قواعد ”تجويد“ و”يرملون“ ورعايت آنهادرشيوه ي ”صحيح“ خواندن قرآن بود. اوگواهي نامه ي ششم ابتدائيش را نيز به زورگرفته بود. ودروس د بيرستان را دورشدن ازدين وديانت مي شمرد. اوحتي شركت درسخنرانيهاي مهندس بازرگان راحرام مي دانست وبراي خواندن قرآن چهازانوبرروي زمين مي نشست وخواندن آنراروي صندلي مكروه مي دانست. آشوب ملايان برضدآزادي زنان وتقسيم موقوفات اورا نيز، كه ملايان برايش نماينگان عرش خدايي برروي زمين بودند، برآشفت. دستگيري خميني و شورش كور ۱٥ خرداد پادويي اورا به دنبال خودكشاند.

شماري از "هيأ ت" هاي مذهبي که در سازماندهي بلواي ۱٥ خرداد دست داشتند، پس از سرکوب آن گردهم آمدند و "هيأتهاي مؤتلفه ي اسلامي" را به وجود مي آورند، که يکي از تندروترين هاشان در بهمن ما ۱٣٤٣ دست به ترور حسنعلي منصور نخست وزير شاه مي زند. پس از اين تروراسدالله لاجوردي، دررابطه بااين جماعت، دستگير و براي مدت کوتاهي درزندان مي ماند. اوعضو هيأ تي بود به نام هيأ ت مسجد شيخ علي. ازديگراعضاي اين هيأت صاد ق اماني بود كه دررابطه با ترور حسنعلي منصوراعدام شد. دستگيري و بازداشت درازمدتش در سال١٣٤٨ روي مي دهد وآن پس از تظاهراتي است که در پايان مسابقه فوتبال ايران و اسرائيل راه افتاد و در جريان آن كوكتل مولوتفي به دفتر هواپيمايي ا ل عا ل در تهران پرتاب شد. ساواك اميرلشگري، احمدكروبي، اسداله لاجوردي وشماري ديگررا دراين رابطه دستگير كرد. ساواك آنها به ويژه لاجوردي را به شدت شکنجه کرد. براي نگارنده ي اين سطور که در تابستان سال ۱٣٥۱ در زندان شماره چهار قصر با لاجوردي آشنا شد م و سال ها با او همبند بود م، دانسته نيست که او درباره آن ماجرا اطلاعاتي داشته است يا نه. راديو بغداد درآن زمان ازلاجوردي به عنوان قهرمان ملت ايران زير شكنجه هاي ساواك ياد مي كرد. درتيرماه ١٣٥١ كه من را از زندان زنجان به قصر آوردند، لاجوردي نزد من از کاظم بجنوردي گلايه مي کرد. گويا کاظم گفته بوده : "اگر جلوي من اسم مهندس بازرگان را بياوري، به من توهين کرده اي، چون که او يک رفرميست است و من يک انقلابي". (٢) لاجوردي البته قصد نداشت که از مهندس بازرگان دفاع کند، بلکه مي خواست نوک تيز حمله اش را متوجه کسي کند که نظراتش را ناخوشايندتر مي دانست. او از کاظم بجنوردي بسي بيشتر از بازرگان نفرت داشت، چه، برخلاف بازرگان که با طايفه ي آخوندها حشر و نشر داشت و برخوردهاي انتقادي اش سطحي و مسالمت جويانانه بود ، بجنوردي انديشه اش به کلي ضدآخوند بود وسرسازش با اين جماعت رانداشت.

درتابستان 51 با آمدن مجاهدين وفدا‎‏‏ييان جو زندان به كلي تغيير كرد وفضاي اتحاد نيروهاوكمون بزرگ حاكم شد. مجاهدين براي ايجاد كمون واحد باكمونيستها تلاش مي كردند. موتلفه ودرراس آنها لاجوردي دربرابرمجاهد ين مي گفت من حاضرم براي مبارزه با کمونيست ها با سازمان "سيا" همکاري کنم، آنگاه اينها(مجاهدين) مي آيند وازوحدت باكمونيستها براي من مي گويند. اميدلاجوردي وهمپالكي هايش براي روزي كه قدرت رادرايران به چنگ آورنددراين زمان برابرصفرمطلق بود. اما گاه به قول آنزماني خودشان مي خواستند باحلوا حلوا گفتن دهان خودراشيرين كنند. درنتيجه گاه تخيلات خودرا درصورت به قدرت رسيدن اين چنين بيان مي كردند: ”اگرزماني مادراين كشورقدرت رابه دست گيريم اولين اقدام مابايدريشه كني كمونيستها وكشتاربيرحمانه ي آنان باشد“ اينها سخنان شيباني درآن زمان بود كه لاجوردي وديگران هم بااوكاملا همراه بودند. استدلال آنها آيات قرآن درسوره ي توبه بود: اقتل المشركين كافه كما يقاتلونكم كافه“(مشركين را جملگي بكشيدهمان سان كه آنها همگي شمارا مي كشند) ويا درآيه ديگري ”..فا قتلواالمشركين حيث وجد تموهم وخذوهم واحصروهم واقعد والهم كل مرصد...“ (مشركان را هرجا يافتيد به قتل برسانيدوآنهارامحاصره كنيدودرهرسوبراي كشتن آنها دركمين باشيد..) ديني هاي ليبرال چون نهضت آزادي، بني صدرياخاتمي تنهابه آيات قرآن، كه درمكه ”نازل“ شده اند، استناد كرده وآيات مد ني راكه درمد ينه ”نازل“ شده اند ناديده مي گيرند. آيات مكي قرآن همانند د موكرات نمايي هاي رضاپهلوي درلس آنجلس ودروغهاي خميني درپاريس است پيش ازرسيدن به قدرت. وآيات مدني، كه پس ازسوارشدن برخرمراد بوده، ماهيت تفكرضد بشري قرآن آبشخورانديشه ي لاجوردي ها رانشان مي دهد. لاجوردي ها درست ازاينجاست كه به انديشه وايد يولوژي شكنجه وكشتار مي رسند. گذشته ازقرآن درتاريخ اسلام نيز نمونه هاي فراواني ازكشتار وقتل عام ديده مي شود. براي مثال ”حضرت“ علي درجنگ نهروان دريك شب به روايتي ده هزار وبه روايت ديگري دست كم هزاربار ذوالفقارش را مي كِشَد وهربارسري راازتن جدامي كند. دراينجا توجيهي براي كشتن بي گناهان دركشتارهاي گروهي موجود است كه بسيارنفرت انگيز وعذربد ترازگناه است. لاجوردي ها مي گويند دركشتارها ي گروهي اگرهم بيگناهي درميان باشد باكي نيست. نيت ما”خير“ بوده وفرد بيگناه درعوض يكسر به بهشت روانه مي شود.

به ايديولوژي آيت الله کاشاني و فداييان اسلام هم مجهز بودند وآن را يكبار دراقدام به كشتن و بار ديگر دركشتن بي رحمانه ي احمد كسروي وهمكاري در کودتاي خيانتكارانه ي ٢٨ مرداد نشان دادند. اسيد پاشيدن به روي زنان بي حجاب از”افتخارات“ پيش كسوتان لاجوردي يعني فداييان اسلام بوده است.

در پائيز ۱٣٥۱، زندانيان سياسي تهران را به سه دسته تقسيم مي کنند؛ يک گروه در تهران مي مانند و دو گروه ديگر را به زندان هاي شيراز و مشهد تبعيد مي کنند. من و اسدالله لاجوردي جزو گروه تبعيديهاي مشهد بوديم. در آنجا اورا بهتر شناختم و بيشتر به ماهيت فرومايه اش پي بردم. به برخي از آنها فهرست وار مي پردازم.

- در بحث پيرامون آن قسمت هايي از قرآن که برده داري را هنوز مردود نشناخته، لاجوردي مي گفت: ”همين امروز هم اگر مي توانستم کنيزي براي خود بخرم، يک لحظه در اين کار ترديد نمي کردم.“

-  اعتقاد جزمي اش به قرآن و اسلام، تنها به توجيه برده داري منجر نمي شد. اوبه تمجيد از آياتي که در رابطه با "حوري و غلمان" بود نيز مي پرداخت.

- مي گفت که پيش از آمدن به زندان "جواهردان فروش" بوده. وقتي از او سؤال مي شد که "جواهردان فروش" چه گونه کاريست؟ با لود گي و وقاحت خاص خودش- آن هم در جو بسيار جدي سياسي زندان هاي آن زمان- مي گفت: جواهردان يعني لباس زير خانم ها، يعني کرست و شورت مي فروخته است.

- کمونيست ها را "نجس" مي دانست و اين مفهوم را با کلمات توهين آميز ادا مي کرد. مثلا ظرفي را که به دست يک کمونيست شسته شده بود، کمونيست مال يا گه مال مي ناميد. به علت اعتقاد به "نجاست" کمونيست ها، همراه با دوستانش- حبيب اله عسكراولادي، حيدري و... – از همان آغاز ورود به زندان مشهد، سفره شان را از سفره ساير زندانيان جدا کردند و خود را از جمع(کمون) کنار کشيدند. چندي بعد رسما از سايرين (کمونيست ها و غيرکمونيست هايي که کمونيست ها را "نجس" نمي دانستند) درخواست کردند که به آنها اجازه داده شود اول از همه سهم خود را از ديگ هاي غذاي بند يِکِ سياسي بردارند، زيرا که ممکن است کفگير و ملاقه ي "کمون" را کمونيست ها شسته باشند و "نجس" باشد. از اين پس بود که لاجوردي و همپالگي هايش به "اصحاب ملاقه" معروف شدند.( ٣) اين هم زمان بود با فتواي نجس بودن كمونيستها ازطرف ملايان زنداني دراوين.

-  لاجوردي ابائي نداشت که با مسخره گي و لودگي اصول د يالکتيک را به سخره گيرد. به عنوان مثال مي گفت: ”به من بگوئيد تضاد دِر خلا با خود خلا چيست؟“

-  از هر بحث جدي، قصه ي مسخره اي درست مي کرد و مسير بحث را به چنان ابتذالي مي کشاند که آدمي مي ماند چه جواب دهد و چه بگويد. د گم مذهبي به اين آدم اعتماد به نفس عجيبي بخشيده بود. اگر برخي از دوستانش همچو عسكر اولادي در زمينه هايي ملاحظه کاري داشتند، براي لاجوردي شخصيت و نظر آدم ها مطلقا مطرح نبود و پشيزي ارزش نداشت. اوعميقا به آن آيات قرآن كه انسانهارا همچون چارپايان مي داند اعتقادداشت وتكيه مي كرد. "آلناس کالانعام" (آدم ها همچون چهارپايانند).

-  با زندانيان دست چپي زندان، کمترين تماسي نمي گرفت؛ آن وقت هم که مي گرفت تنها به منظور لودگي و مسخره کردن طرف مقابل بود. مصطفي مفيدي(4)، بررغم آشنائيهاي ديرينه، اگاهانه از او دوري مي کرد. و حتا اتاقش را به سمت ديگربند منتقل کرد که ديگر با لاجوردي روبرو نشود، چون به محض آن که در دستشويي يا رهرو با هم روبرو مي شدند، لاجوردي شروع به مسخره کردن و متلک گفتن مي كرد. يک بار مفيدي گفته بود که کمرش درد مي کند و لاجوردي گفته بود: ”به يک شکم داغ احتياج داري“. گستاخي و دريدگي او ملاحظه و مرزي نمي شناخت. لودگي او ناشي از شوخ طبعي نبود. او از يک اطمينان کور به تاريکي سرشار بود در تاريکي پناه مي گرفت و به جنگ نور و روشنايي مي رفت.

-  لاجوردي و ديگر اعضاي "هيأ ت هاي مؤتلفه ي اسلامي" در برابر امواج جديد اسلامي آغاز دهه پنجاه، خود را باخته بودند. چون توانايي رودرويي سياسي و نظري مستقيم با مجاهدين رانداشتند، پشت نقا ب حمله به کمونيست ها، به مجاهدين مي تاختند. در هر وضعيت و به هر ترتيبي مي خواستند با مجاهدين و کمونيست ها مرزبندي کنند. در آغاز دهه پنجاه از مجاهديني که در زندان کار فشرده ي آموزشي مي کردند ياد گرفته بود که بايد حجم اطلاعاتش را بالا ببرد؛ و چون ازروي كند ذهني توان اين کار نداشت ، بيشتر و بيشتر به قرآن، فقه و تفاسير پناه مي برد و در اين مطالعات به دنبا ل براهيني براي رد مجاهدين بود و به همين دليل هم به شدت از سوي مجاهدين تحقير مي شد. او کينه بي انتهايي نسبت به مجاهدين داشت.

-  در سال ۱٣٥٣ و به هنگام آزادي از زندان مي گفت: مي روم که براي انقلاب چريک بسازم(منظورش اين بود که: مي خواهم بچه پس بيندازم وبه اين ترتيب مي خواست مبارزه ي چريكي رابه مسخره گيرد). او دوباره دستگير شد. او به خاطر شکنجه هايي که ديده بود، در طيف مذهبيون قشري و واپسگرا داراي وجهه و نفوذي شده بود که بي سواديش رامي پوشاند.

-  از فرط اعتقاد به جهل، خِرد آدمي را به مسخره مي گرفت. چون بضاعت ذهني اش سخت ناچيز بود، به دنبال مرجع و مقلَدي مي گشت تا کورکورانه از او پيروي کند. کار فکري و مستقل انديشي برا يش عذابي دردناک بود. به معناي دقيق کلمه "عامي" بود. به علت همين تناقض شايد با کساني که اهل فکر کردن بودند و انديشه ي مستقل داشتند، سخت خصومت مي ورزيد.

-  نفرت و کينه لاجوردي از هرچه از خِرد و آزادي انسان ها حکايت مي کرد، از او شکنجه گري سنگدل و بي رحم ساخت. او آزادي را در اسارت مطلق و تسليم بي قيد و شرط انسان به سحر و افسون قرآن مي دانست. آيات قرآن، آنجا که خِرد آدمي تحقير مي شود را با اعتقاد و افتخار تکرا ر مي کرد و آن را توجيه ضديت اسلام با دمکراسي مي دانست: اکثرهمْ لايعقلون، (اکثرشان نادان هستند).

او حتا تحمل انديشه هاي اصلاح طلبانه ي مهندس بازرگان را هم نداشت و آنچنان که خود حکايت مي کرد برخوردهاي تندي با او داشت. چه، نهضت آزادي برنامه سياسي خود را براساس:۱) قرآن، ٢) قانون اساسي، ٣) اعلاميه جهاني حقوق بشر گذاشته بود و لاجوردي دشمن قسم خورده ي ماده ي دوم و سوم اين برنامه بود. اوحتي مهندس بازرگان ونهضتي هاراهم نجس مي دانست. زيرابراين باوربودكه آنها مليت رابراسلام مقدم مي دارند. درمراسمي ازملايان كه بازرگان حضوريافته بوداواستكانهاي چاي او را، كه نجس مي دانست، آب كشيده بود. از لحظه اي كه براي خواندن نمازش وضو مي گرفت خودرادرپراوازبه سوي عرش خدا يي احساس مي كرد. نماز خواندن برايش برگ گذر به جنايات بود. اودرراه اسلام وقرآنش با اعدام هرانسان خود راگامي به شكوه وجبروت خدايي نزديكتر مي ديد. شكنجه ي يك دگراند يش ويافتن راهي به رازهاي هنوزناگفته، اسلامش راازيك خطر بالقوه آزاد مي ساخت. پس براي آزادي واستيلاي اسلام او، شكنجه تا ويران ساختن همه چيززنداني ورسيد ن به توانائيهاي بيشتر براي نابودي دشمنان اسلام نه تنها مجاز بلكه لذت بخش بود. اودرتمام درازاي زندانش حتا يك كمونيست رانديده بود كه به اسلام روبياورد، اما دهها مسلمان حتي ازتيره ي خودش همچون عباس مدرسي فر و حميد ايپكچي، كه از اعضاي مؤتلفه بودند، درزندان به او واسلا مش پشت كردند. لاجوردي وهم پالكيهايش فرسنگها به دور ازفرهنگ، استدلال وشيوه اي بودند كه انساني را به سوي خود جذب كنند. آنها وايدئولوژيشان محكوم به شكست ونابود يند. آنهاهرگزنخواند توانست با نابودي دگرانديشان نابودي محتوم خودرا حتا به تعويق اندازند. دراينجا فقط بايد به ريش آناني خنديد كه درگذشته تاريخ را وارونه مي نگاشتند و استدلال مي كردند اسلام ”هرگز“ با زورشمشير پيش نرفته ومردم آزادانه آنرا پذيرفتند. ولي رژيم جنايت اسلامي نشان داد كه اسلام نه دين صلح ودوستي كه دين شكنجه وكشتاراست.


زير نويس ها:

۱- خميني در پاسخ به طرح رفراندوم شاه، در دي ماه ۱٣٤۱ اعلاعيه اي مي دهد که در آن آمده بود: "زماني دراين کشوريک شخص مسئول (مصدق) مي خواست رفراندوم کند. شخص غيرمسئولي(شاه) با آن مخالفت کرد و گفت رفراندوم در قانون اساسي ما پيش بيني نشده و در نتيجه غيرقانوني است. اينک همان شخص غيرمسئول مي خواهد رفراندوم کند: آنهم شش موضوع را به يک باره! در کشورهاي فرنگ که رفراندوم مي کنند، فقط يک موضوع را به رفراندوم مي گذارند تا آدم ها بگويند با آن مخالف هستند يا موافق و اين طور نيست که شخصي به يک بار به شش موضوع آري يا نه بگويد. ممکن است شخصي با يکي موافق و با ديگري مخالف باشد. آن موقع تکليف چيست؟"

هفده سال پس از اعتراض به رفراندوم شاه، خميني آنرافراموش كرد وباهمان شيوه ي شاه دستوري وبازيرپانهادن تمامي اصول مردمسالاري رفراندومش را درباره جمهوري اسلامي برگزار کرد.

٢- کاظم بجنوردي آخوندزاده اي بود که در نجف به دنيا آمده بود و در همان جا به مدرسه رفته بود. کودتاي عبدالکريم قاسم در سال ۱٣٣٧ (۱٩٥٨) موج عظيمي از تحولات سياسي و فکري در مدارس عراق به وجود آورد و سياست را به ميان مردم برد. بجنوردي به حزبي به نام "الدعوه الاسلاميه" مي پيوندد و مدتي با آنها همکاري مي کند. او در سال ۱٣٤٠ به ايران مي آيد و گروهي به نام " گروه محصل" راه مي اندازد که نطفه ي "حزب ملل اسلامي" مي شود. "ارگان" اين "حزب" که برخلاف نام پرطمطراقش گروه کوچکي بيش نبود، روزنامه ي "خلق" نام داشت. واژگاني چون "روحانيت مبارز" و حتا "آيت الله" به اين روزنامه راهي نداشت. بجنوردي به شدت آخوندها را تحقير مي کرد و روي خوش به آنها نشان نمي داد. حتا در مورد خميني هم بيش از واژه "برادر" به کار نبرد. "برادر ما خميني" را اما فردي "بي سواد و عقب مانده " مي خواند. نگارنده اين سطور که در آغاز کار فرمانده شاخه و سپس به عضويت كميته ي مرکزي "مفتخر" شده بود، واکنش بجنوردي به سخنراني روز ۱٣ خرداد ۱٣٤٢ خميني در مدرسه فيضيه را به ياد دارد. خميني در اين سخنراني که منجر به دستگيري وي شد، گفته بود: "اي آقاي شاه من تو را نصيحت مي کنم." و بجنوردي مي گفت: اين آخوند نادان را ببين که مي خواهد شاه را نصيحت کند. او نمي فهمد که ديکتاتور را نمي شود نصحيت کرد، نمي فهمد که بايد حزب تشکيل داد، توده ها را بسيج کرد، انقلاب کرد و اسلام را به حکومت رساند."

گروه "حزب ملل اسلامي" در مهرماه سال ۱٣٤٤ در تور پليس شاه گرفتار آمد و در يک دادگاه نظامي ٥٥ تن از اعضاي آن به حبس هاي ٦ ماهه تا ابد محکوم شدند. اعضاي "هئيت هاي موتلفه ي اسلامي" ما را که مي خواستيم "حکومت اسلامي" برقرار کنيم مسخره مي کردند و مي گفتند: حکومت اسلامي تنها پس از ظهور امام زمان ممکن است. اما وقتي که خميني در سال ۱٣٤٩ کتاب ولايت فقيه را نوشت، و مردم را نابا لغ خواند و فقها و ملايان را با لغ و داراي صلاحيت قيموميت ملت، بسياري از اعضاي مؤتلفه دچار تزلزل فکري شدند.

٣- راقم اين سطور که از چند سال پيش از اين تاريخ در زندان بود، به ياد نمي آورد که پيشتر مقوله "نجاست" کمونيست ها به اين صورت مطرح شده باشد. حتا آخوندهاي فريبکار هم از "نجاست جسمي" حرف نمي زدند و مي گفتند: "کمونيست ها اگر هر روز هم حمام بروند، باز نجس هستند؛ چون نجاستشان جسمی نيست و روحي است؛ سياسي و عقيدتي ست."

٤- مصطفي مفيدي، دانشجوي دانشکده پزشکي دانشگاه تهران بود و از اعضاي فعال "نهضت آزادي ايران" در آغاز دهه چهل. در همين رابطه دستگير شد وچند سالي زنداني کشيد. در اوايل دهه ي پنجاه شمسي دوباره و اين بار در رابطه با چريک هاي فدايي خلق به زندان افتاد.

Faire un commentaire

© بیداران 2014 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS