بیداران

برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
شبنم از ایران

پنجشنبه رفته بودم لونا پارک، محلی که برای ملاقات جمع می شدیم و خبرهولناک اعدام برادر عزیزم را غیر مستقیم گرفته بودم و امروز روز شنبه بیست آذر باید می رفتم جلوی درب بزرگ اوین تا به طور قطعی برایم موضوع روشن شود.

این دو روز منزل پر بود از جمعیت به قدری سبد گل زیاد بود که حیاط پر شده بود و به ناچار به کوچه هم رسیده بود. صدای گریه توی گوشم بود حتی وقتی همه خواب بودند، همسر برادرم که همیشه آرام بود حالا فغانش را می شد شنید. چقدر کم بود طول زندگیش با برادرم و چقدر در عرض چند سالی که او زندان بود اضطراب کشیده بود. دختر قشنگش از مجلس گریزان بود. رفقای برادرم می آمدند و می رفتند. اصلأ به این مو ضوع فکر نمی کردند که ممکن است خطری تهدیشان کند.

برای رفتن به اوین آماده شدم یک چادر سیاه سرم کردم وهمراه همسر و خواهر خانم برادرم راه افتادیم. وای که در دلم چه غوغائی بود. چهره ی متبسم برادرم درست همانگونه که پشت شیشه ی اتاق ملاقات می دیدم درخاطرم نشسته بود، با تمام وجود آرزو می کردم وقتی رسیدم به من بگویند که او زنده است ولی چقدر عبث بود این فکر. توی فکرم باهاش حرف می زدم و بهش قول می دادم که ضعف نشون نمیدم ومثل خودت قوی برخورد میکنم.

در راه چشمم به قله دماوند افتاد چقدر زیبا وشفاف بود. برادرم خیلی این قله رو دوست داشت. بغض داشتم ولی اشکم خشک شده بود این دو روز خیلی گریه کرده بودم. نمیدونم چقدر طول کشید تا رسیدیم. وای چه خبر بود جمعیت زیادی اون جا جمع بودند. تعداد انگشت شمارشان زن بود وبقیه مرد. با هر کی حرف میزدم می گفت زندانی اش حکم داشته است چند نفرشان حتی نزدیک به آزادی بودند.

یک نفر می آمد واسم زندانی ها را می خواند که خانواده شان همراه او وارد اوین نفرینی می شدند. باز ضربان قلبم رفته بود بالا به طوری که احساس خفگی می کردم. اسم برادرم که خوانده شد وارد اوین شدم. در اتاقک ورودی مردی نشسته بود و تا مرا دید گفت: تو چرا؟ مگه قحط الرجالین! گفتم: آره همه رجالمونو کشتین. گفت: زبون درازی نکن برگرد بگو پدرت بیاد. گفتم: این توضیحات رو توی لونا پارک دادم هیچکسی رو نداریم پدر و مادرم مریضن. مکثی کرد و به جائی زنگ زد و گفت: یه خواهر می خواد بیاد میگه کسی را ندارند. نمی دونم از او چی پرسیده شد که اون گفت نه خیلی. و بعد گوشی رو گذاشت و گفت یکی از این چشم بند ها روبزن و برو. من تا اونموقع چشم بند نزد ه بودم. یکی را بر داشتم و زدم و وارد حیاط شدم. صفی از خانواده ها تشکیل شده بود. کنارشان ایستادم تا نوبتم شد و سوار یک ون شدم. مسافتی را طی کردیم ودر جائی پیاده شدیم. یکی دستو داد: پای نفر جلو را نگاه کنید و بروید. وارد یک سالن شدیم از پله هائی بالا رفتیم و روی یک نیمکت داخل سالن نشستیم. همهمه ی زیادی بود. ازاتاق ها صدا می آمد شاید حدود یک ساعت نشسته بودم که کسی بغل گوشم گفت پاشو دنبال من بیا. بلند شدم و با او دم در اتاقی رسیدم. گفت که روی نمکتی بنشینم واز من مشخصاتم را پرسید و گفت: میدونی برای چی گفتن بیایی اینجا. گفتم: بله. گفت: چی؟ گفتم که می خواهم بدانم برادرم چی شده و کجاست. گفت: آها خب به نظرت کجاست؟ گفتم: کشتین ش؟ گفت: کسی این رو گفته؟ گفتم: نه خودم فهمیدم. گفت: خیلی خوب هنوز که مشخص نیست چیه ولی در کل این جا سرو صدا نمی کنی داد و فریاد نمی کنی، به کسی توهین نمی کنی آروم میری توی اتاق، بازجوی برادرت پرونده اش رو برات می خونه متوجه شدی که؟ بعد کاغذی را جلویم گذاشت که امضاء کنم.

در اتاق را باز کرد و من به دنبالش روی یک صندلی نشستم. جلوی من میزی بود. به نظرم آمد که یک نفر روبرویم نشسته. خیلی حرف زدیم ولی من تنها موارد مهم آن ها را برایتان بازگو می کنم.

پرسید: خب خواهر شما در مورد فعالیت های برادرت چیزی می دونستی؟ من هم از او پرسیدم: چه فعالیتی؟ گفت: این که در گروهی ملحد و ضد انقلاب کار می کرد. گفتم که نه. پرسید: نظرت در مورد او چیه؟ پاسخ دادم که او مرد خیلی مرد خوبی است و من خیلی دوستش دارم. گفت: میدونستی تو زندان چه آتشی می سوزونده؟ می دونستی چقدر زندانی هارو به شورش وادار می کرده.

گفتم: نه اینارو نه، ولی می دونستم چند سال زندان شاه بود و ما ملاقاتش می رفتیم و با خیلی از شماها و شخصیتهائی که الان حکومت می کنند، در زندان بوده است، خیلی مقاوم بوده و خیلی سختی کشیده و من می دونستم که الان هم خیلی از مدت حبسشو در انفرادی بوده و خیلی شکنجه شده.

به محض این که لفظ شکنجه را به کار بردم محکم زد روی میز به طوری که من نیم متر پریدم چون چشمم بسته بود بیشتر ترسیدم. گفت: بسه این چرندیات چیه؟ گفتم: حاج آقا کسانی که از پیشش اومدن تعریف کردن. دستش داغون بود نمی تونست تکونش بده. گفت: که چی؟ اون توی زمین فوتبال خورده بود زمین. با تعجب گفتم:اه، فوتبال؟ حاجی هر چی می گفتی قبول می کردم ولی این یکی را نه، برادرم خیلی ورزش می کرد ولی اهل فوتبال نبود. گفت: چرا ماشاله این جا اهل همه چی شدن حتمأ میخوای بگی سیگارم نمی‌کشید. گفتم: خب، آره بیرون نمی کشید. گفت: ولی این جا می‌کشید خب اینو چی میگی؟ گفتم: خب اون که درد نداشت دستش درد داشت. گفت: بگذریم خب مرتد بودنشو چی میگی؟ آشوب کاریشو چی میگی؟ مقاومت در برابر قانون روچرا نمی گی؟ اعتصاب غذا کردن؟ همکاری با منافقین و صدام؟ اینها از حمله به ایران حمایت کردند.

گفتم: حاج آقا چه حمایتی؟ اگه اعتصاب غذا هم بوده به خاطر قطع کردن ملاقاتاشون اعتصاب غذا کردن، چقدر ما اومدیم و شما همش گفتین ملاقات نیست، نیروها رفته اند عملیات. با دست بسته پشت این دیوار وحشتناک چه دفاعی می تونستن بکنن؟ گفت: به هرحال برادر شما به حکم قانون مجازات .......

دیگر نمی شنیدم نمی خواستم بشنوم، تا این لحظه هنوز امیدوار بودم که زنده باشد ولی گوئی واقعیت داشت ودیگه هیچ روزنه ی امیدی وجود نداشت. گفتم: من از اول هم می دونستم اونو کشتین. گفت: ما که چیزی نگفته بودیم. گفتم: ولی این مراحل برای بقیه خانواده ها اتفاق افتاده بود. گفت: بخشی از وسایلش رو بهت می دهیم و بخشی رو هم جائی دیگه تحویل می گیری. او بعد از باز و بسته کردن یک کشو، ساعت و مقداری کاغذ و یکی دوتا خودکار کنار دستم گذاشت.

نمی توانید تصور کنید که چه حالی شدم. چرا حلقه ساعتش اینقدر تنگ بود؟ یعنی مچ دستش تا بدین حد لاغر شده بود؟ روی ساعت سه و کمی بیشتر متوقف مانده بود. آن را برداشتم روی قلبم گذاشتم و بعد بوسیدم و گفتم شما اونو کشتین ولی من همیشه یادشو زنده نگه میدارم، ازش یاد گرفتم و به بچه هام هم یاد میدم. بازجو جوش آورد: ازش چی رو یاد گرفتی؟ گفتم: همه چی را. با لحنی بسیارعصبی گفت: بهتره از ائمه یاد بگیری از فاطمه، از زهرا. گفتم: به خودم مربوطه که از کی یاد بگیرم. شروع کرد به داد و هوار که یادم نیست دیگر چه می گفت. من هم دیگه به اندازه کافی انگیزه برای عصبانیت داشتم، خبر مرگ عزیزترین کسی که داشتم، مسجل شده بود، من هم دیگه حس می کردم چیزی برای از دست دادن ندارم.

این صدا، صدای این آقای بازجو تنها صدائیست که می توانم ادعا کنم از بین صدهزار صدا تشخیصش خواهم داد، این صدا بد یمن ترین و بد خاطره ترین صدائیست که در طول زندگیم شنیده ام. وقتی بازجو اخرین جملاتم را شنید، بیشتر عصبانی شد. صدائی دیگر از سمت راست شنیدم که همراه بود با صدای جا به جا شدن کاغذ. تازه متو جه شدم غیر از ما دو نفر کسی دیگر هم حضور دارد و احتمالأ گزارش می نوشت. او گفت: حاجی خون خودتو کثیف نکن ولش کن بحث نکن خواهره دیگه. مگه حاجی خونش تمیز هم بوده؟

یک کاغذ گذاشتند جلوم. حاجی دستور داد که از زیر چشم بند آن را بخوانم وامضاء کنم. نوشته بود: اینجانب .....متعهد می شوم که هیچگونه مراسمی به عنوان ختم و سوم وهفتم و چهلم و .... نگیرم وهیچ گونه اعلامیه ای .... گفتم من امضاء میکنم ولی همین الان هم خونه ما پر است از آدم‌هائی که حتی بعضی هاشونو نمی شناسیم. گفت: بی خود خلاف قانونه و از الان دیگه باید هیچ مراسمی نگیرین والا مطابق قانون باهاتون رفتار می شه. حالا پاشو دنبال این آفا برو بقیه وسایلشو بگیر. پرسیدم که حلقه ی ازدواجش کجاست؟ گفت: نداشته. گفتم: چرا داشت. گفت: حتمأ دستش مونده . فکر کردم که دستش؟ مگه میشه؟

بار دیگر پاهایم صد کیلو شده بود، سرم گیج می رفت و چشمم سیاهی. دنبال اون سایه ی مرگ بیرون آمدم از پله هاگذشتیم و به حیاط رسیدیم. غروب شده بود. مگر چند ساعت گذشته بود؟ باز در صفی قرار گرفتم. دو طرفم را تا جائی که چشم بند اجازه میداد نگاه کردم همینطور پاهای مردها بود. منتها این بار صدای بغضشون رو می شنیدم صدای فغانشان را و صدای کلاغ ها و صدای خنده ای گنگ به همراه صدای به هم خوردن استکان ها از دور می آمد. چای می خوردند ولی به چی می خن یدند؟ در فکر بودم که چیزی سنگین پرت شد جلوی پام، یک ساک با زیپ باز، نشستم و بغلش کردم بوئیدمش بوی تن او بود بوی عزیزش.

ماشین از راه رسید. باید ساک را توی ماشین می گذاشتم ولی نمی تونستم یکی از مامورین آمد و خواست کمک کند. دستشو هول دادم و گفتم: دست نزن خودم می تونم و به سختی بلندش کردم. دم در پرسیدند: وسیله داری؟ گفتم: واسه چی می پرسین؟ گفتند: اگه نداری باید با این سواری‌ها برین. گفتم: یعنی چی؟ گفتند: دستور است و همینطوری نمیشود این ساکو ببری. چه دستور جالبی، که به خاطر این که مورد سئوال مردم واقع نشویم ما را در صورت نداشتن وسیله برسانند منزل. چه مهربون؟!

توی راه با صدای بلند گریه کردم. خواهر خانم برادرم هم در آغوش ساک آروم گریه می‌کرد.

به خونه که رسیدم همسرش لباس سفید پوشیده بود چرا چرا ؟ وای بر من امروز سالگرد ازدواجشان بود . چه روز خوبی بود وحالا چه مصیبتی؟


© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS