بیداران

برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
منيره برادران

گناه وزن مهمى در شكل گيرى و تداوم اديان دارد. در جستجوى ريشه هاى مذهب به ناتوانى بشر در مقابله با نيروهاى طبيعت انگشت گذاشته اند. فرويد آن را حاصل ترس بشر مىداند. انسان اوليه پديده هايى را كه قادر به توضيح آنها نبود، مانند پيچش طوفان در ميان برگها، به اجنه و ارواح نسبت مي داد. مذهب با آداب و آئين هايش وسيله اى مي شدند در خدمت دفاع انسان در مقابل ترس.

اينها مىتوانند دﻻيل باور انسان را به قدرت هاى ماورا طبيعى توضيح دهند اما براى توضيح اديان كه خود را موظف به تحميل خويش بر مردم و ارشاد آنها مىبينند، كفايت نمىكنند. دين از طريق واسطه هائي بر ترس وناتوانى بشر تكيه دارد. يكى از اين واسطه ها موضوع گناه در دين است. اديان سعى مىكنند ناتوانىهاى بشر را به گناه او نسبت دهند تا بشر هميشه مديون خدا باشد و خود را در مقابل خدا و رسوﻻن چون بنده احساس كند. داستان آدم و حوا، پديد آمدن انسان را بر روى زمين به گناه آنها نسبت مىدهد. يعنى گناه امرى ازلي ابدى و ضمنا جبرى است و اديان و رسوﻻن هم كه وظيفه دارند انسانها را به توبه از گناه وادارند نمىتوانند مانع گناه بشرى شوند. بدون گناه در روى زمين، اديان معناى خود را از دست مى دهند. قوم موسى در جستجوى سرزمين موعود غرق در گناه شد. به عيش و عشرت و پرستش گوسفند پرداخت تا ده فرمان موسى از كوه نازل شود. مسيح به صليب كشيده شده، آذين كليساها و عبادتگاهها است تا حس گناه بشرى را در قلبها زنده نگه دارد. و سرانجام اسلام چنان گستردگى به گناهان مىدهد تا جائيكه مسلمانان لحظه اى از گناه و عذاب آخرت در امان نباشند. گناه و توبه بار بزرگى در قران دارند و جا به جا تكرار مىشوند.

فرويد هم به رابطه مذهب و گناه پرداخته است. او معتقد است كه تمام مذاهب در صدد پاسخگوئى به احساس گناه هستند. احساس گناه در مقابل پدران نخستين. فرويد در وجود عيسى مسيح راه و تلاشى مى بيند براى تسكين آگاهى به گناه. مسيح خود را قربانى مي كند تا بدين وسيله انسانها را از "گناه موروثى" نجات دهد.

اما گناه چيست؟ گناه بار مذهبى دارد و متفاوت است از كلمه تقصير و نيز متفاوت است از مفهوم »عذاب وجدان«، كه هر دو لزوما بار مذهبى ندارند. در يك مفهوم عام مى توانيم گناه را زير پا گذاشتن قوانين خدائى و دينى بدانيم. اوامرى كه اديان نهى و ممنوع كرده اند بسته به زمان و مكان آنها متفاوت است و مىتوان براى هر يك از آنها عوامل تاريخى، اجتماعى و سياسى جست. بهر حال اين ممنوعه ها واسطه هائى هستند براى اطاعت بندگان. و سرپيچى از آنها مقابله با قدرت خدائى تلقى مي شود.

در جوامعى كه عصر روشنگرى و اصلاحات را پشت سر گذاشته اند، بين نهادهاى مذهب و ساير نهادهاى اجتماعى، سياسى و فرهنگى مرزى به وجود آمده است. گناه به وجدان افراد واگذار شده و از بار آن كاسته شده است. ضمنا در اين جوامع درك از گناه هم تغيير كرده است. و بسيارى از اعمال و افكارى كه سابقا گناهان كبيره بودند و به خاطر آنها انسانها را به قتل گاهها مىبردند، ديگر نه تنها گناه به حساب نمىآيند، بلكه امورى صرفا خصوصى تلقى مىشوند. در كشور ما نه تنها هنوز گناه و احساس گناه حضورى زنده و نقش- آفرين در رفتار و شخصيت انسانها دارد، از اين فراتر گناه وارد مقوله جرم شده و شديدترين مجازاتهاى اين زمينى را در پى دارد.

گناه در اسلام تنها به عمل خلاف احكام دينى اطﻼق نمىشود. انديشيدن به گناه يا انديشه اى خلاف اين احكام هم عين گناه است. و اين يكى از تفاوتهاى گناه با جرم است. جرم، كه مفهومى حقوقى است با استقلال امر قضاوت از مذهب تعريفى مشخص يافت. و اين يكى از دستاورد هاى اصلاحات دينى در اروپا بود. در قضاوت مبتنى بر مذهب جرم و گناه يكى مىشوند. از يك طرف گرايش ها و اعمالي كه به مقوله جرم سياسى مربوط مىشوند با ظرف گناه سنجيده مىشوند و هر نوع دگرانديشى و مخالفت با حكومتى كه خود را نماينده اسلام مىداند، به كفر، الحاد و ارتداد نسبت داده مىشود. از طرف ديگر طفره رفتن از اخلاق خشك و مقدس مذهبى وارد جرمهاى مذهبى شده و با مجازاتهاى سخت اين زمينى و نفرين آخرت پاسخ داده مىشود. تعاليم قران نه تنها در ايجاد حس گناه در مسلمانان ، بلكه همچنين در نسبت دادن كفر و الحاد به ﻻدينان و به كسانى كه به مذهبى ديگر وفادارند، نقش بزرگى دارد تا وسيله اى شود براى ارعاب غيرمسلمان و تحميل اسلام. گسترش جغرافيايى اسلام با چنين القائاتى ميسر شد. در احاديث و رساله ها ديگر نه موضوع گسترش اسلام، كه اين با جنگها تامين شده بود، بلكه تثبيت آن در ميان بود. و اين با القاى حس گناه و از طريق ايجاد يك سلسله اخلاقيات خشك و بسته ميسر مىشد.

ممنوعيت و محروميت بر اميال جنسى بيشترين سهم را در اين ميان دارد. درست است كه اسلام در مقايسه با مسيحيت ارضاى نيازهاى جنسى را عملي زشت و تنها براى توليد نسل نمىداند با اين همه بيشترين و سختترين مجازاتها را در همين ارتباط دارد. اول اينكه حق بهره ورى از لذت جنسى تنها براى مردان است و دوم اينكه آداب و قوانينى ريز و گسترده براى اين ارتباط نوشته شده است كه حتى براى مومن ترين مسلمان هم پايبندى كامل به آنها ممكن نيست. مثل قوانين مربوط به پوشش، گناه ناشى از نگاه به جنس ديگر، يا ناشي از خود ارضائى، همجنس گرائى و غيره. حتى انديشيدن و خيالپرورى در باره اينها هم گناه است. به اين ترتيب يك مسلمان در هيچ لحظه اى برى از گناه نيست.

توبه، كه در ارتباط با گناه معنا مىيابد، جايگاه بزرگى در قران و احاديث دار. در قران توبه در دو حالت به كار رفته است. حالت اول پروسه اى براى برائت از گناه است. يعنى از كسانى انتظار مىرود كه قوانين اسلامى را زير پا گذاشته باشند. در اينجا جنبه كيفرى از آن در نظر است و زندان و مجازات هم بايد وسيله اى باشد براى به توبه واداشتن گناهكار. اما حالت دوم در توبه جنبه همگانى بودن آن است. حتى مومنين هم به توبه فراخوانده مىشوند. و توبه كنندگان جايگاهى ويژه در نزد خدا دارند. يعنى مي شود چنين استنباط كرد كه همه، حتى مومنين هم، گناهكارند و نياز به توبه دارند. توبه بايد پروسه اى دائمى باشد در زندگى انسانها بر بستر عذاب روحى و حس حقارت ناشى از حس گناه. كاركرد توبه فراهم ساختن رابطه بندگى و اطاعت مطلق از خدا و اسلام است. القاى حس گناه نقش معجزه گرى در وابسته ساختن انسانها به ايدئولوژى مذهبى دارد. ابتدا بايد شخص باور كند كه گناهكار است تا براى پاك شدن از آن بىچون و چرا تسليم ارشادات رهبران مذهبى شود.

من در زندان ديدم كه چگونه مي شود گناهان عالم را بر دوشهاي نحيف يك نوجوان بار كرد. زندان جايى است كه رژيم ها بي واسطه و با دغدغه كمتر مىتوانند سيستم نفوذ بر روان و دستكارى در شخصيت و رفتار انسانها را پياده كنند. به زندانى القا مىشد كه در گذشته آدمى فاسد و اسير هواهاى نفسانى بوده و عمل او ــ گو خواندن كتاب يا اعﻼميه باشد ــ جنايت بوده است. ابزارشان شكنجه، تبليغات و برنامه هاى "ارشادى" بود با استفاده از شيوه تكرار. و مجازات هم به اين ترتيب با گناه پيوند مىخورد. از يك طرف ايجاد حس گناه و عذاب روحى، ارعاب و مجازات روانى زندانى را به دنبال داشت و از طرف ديگر مخالفت و مقابله با جمهورى اسلامى، كه يك مقوله سياسى است با ابزار گناه سنجيده مىشد و با مجازاتهاى اسلامى پاسخ داده مىشد.

زندان آيينه نظام سياسى و اجتماعى يك جامعه است. باوراندن گناه، ارعاب و مجازات روانى و مسخ انسانها كه در زندان بىهيچ ملاحظه اى صورت مىگيرد، در سطح جامعه هم اجرا مىشود. رابطه گناه و مجازات در اين نظام دو جنبه به خود مىگيرد: رابطه خود گناه با مجازات و رابطه احساس گناه با مجازات

وقتي گناه وارد مقوله "جرم" مىشود، به دنبال خود با مجازات پيوند مي خورد. جرم و مجازات مفاهيم حقوقى هستند. در يك تعريف كلي جرم مواردى را شامل مىشود كه در آن خسارتى به فرد يا جامعه وارد آيد يا مسئله امنيت و نظاير آن در ميان باشد. به عبارتى جرم با ضربه زدن به منفعت فرد يا جامعه سنجيده مىشود. جرم مستقل از بار مذهبى و گناه است. در حاليكه گناه به مذهب و ميزان وفادارى فرد به آن بستگى دارد. به بيان ديگر رابطه اى است بين فرد مومن و خدا. يكى از دستاوردهاى روشنگرى در اروپا اين بود كه نهاد كليسا و نمايندگان آن را از مجازات گناه محروم ساخت و اين امر را به خدا واگذاشت.

در دنياى اسلام، حداقل در ايران امروزى، استقلال بين دستگاه قضايى و مذهب وجود ندارد. قضاوت و كيفر به نام اسلام صورت مىگيرد. گناه، كه به حوزه خصوصى آدمها برمىگردد، جرم مىشود. مثلا رابطه خارج از حوزه زناشوئى، همجنس گرائى، نوشيدن مشروبات الكلي، اروتيسم در هنر و ادبيات و موارد ديگر جنايت محسوب مىشوند در حاليكه بسيار جنايات و رفتارهايى كه موازين حقوق بشر جهانى جرم بودن آنها را تائيد مىكند، مثل تجاوز به دختربچه، آزار رساندن به زن از طرف مردان خانواده، در چارچوب حق مرد در امور زناشوئى تلقى مىشود. و همچنين عقيده يا نوشته اى ترديد برانگيز در وجود خدا، مذهب و يا مبارزه عليه جمهورى اسلامى با مفاهيم برآمده از قران و بسط داده شده در كتب فقها، نظير الحاد، كفر، شرك، محاربه با خدا و .. سنجيده مىشود. حتى قانون مطبوعات هم از اين مقوﻻت جدا نيست. ماده ۶۲ قانون مطبوعات مصوب 1361 هرگونه اهانت به مقدسات را همسنگ ارتداد مىداند. و در كيفر و مجازات ارتداد و نظاير آن جناياتى مثل شكنجه، قطع عضوى از بدن و غيره، عدالت اسلامى ناميده مىشوند.

اما باورى كه گناه را وارد حوزه اجتماعى و سياسى مى كند و بر اين اساس حق و وظيفه خويش مىداند كه در زندگى خصوصى افراد مداخله كند، محدود به قوانين جمهورى اسﻼمى نيست. اين باور در فرهنگ ما هم حضور دارد. زن زناكار را فاسد و قابل مجازات مىدانيم. بىدين را كافر مىگوئيم و در طرد او جاى ترديد نمى بينيم. حتى در زبان روزمره ما هم مفاهيم "جرم" و "گناه" استقلال ﻻزم را از همديگر ندارند و گاه يكسان گرفته مىشوند. مىگوئيم "فلانى كه گناهى نكرده كه سزاوار مجازات باشد" يا مثلا او بىگناه اعدام شد .

من بر اين باور نيستم كه جمهورى اسلامى آيينه تمام نماى فرهنگ جامعه است. اما از جهاتى فرهنگ و بينش هاي ما هنوز پيوندهاي خود را با نگرش مبتني بر قوانين قصاص نبريده است. مثلا آيا هنوز مجازات زن زناكار با مرگ يا گرسنگى دادن، و يا در ملايم ترين حالت با منزوى ساختن بىرحمانه وى به عنوان دفاع از ناموس ، چه بسا كه ارزشى مثبت تلقى نمىشود؟ اينها هيچ گاه در فرهنگ ما مورد ترديد جدى قرار نگرفته است. گرچه خشونت موجود در قوانين قصاص مورد پذيرش بخشهاى بزرگى از جامعه نيست و سكوت در برابر آن در وهله اول ناشى از فضاى ارعاب وسركوب است، با اين وجود هنوز زمينه هائى كه به اين جنايتها امكان تحقق مىدهد، تا حدودى دست نخورده باقى مانده است. چرا كه "گناه" نه تنها هنوز كاركردى قوى دارد، بلكه وارد شدن آن در مقوله "جرم" كمتر ترديد كسى را برمىانگيزد. آيا منزوى ساختن زن و مردى كه از قوانين اخلاقى پا فراتر گذاشته و به اصطﻼح "گناه" كرده اند، همسوئى و همراهى با مجريان مجازاتهاى نظير سنگسار نيست؟ و همينطور آيا پيشداورى و منزوى ساختن مذاهب ديگر به دنبال خود بىتفاوتى در مقابل سركوب آنها را به دنبال ندارد؟ اين مسئله به ويژه در قبال كشتار بهائىها و كمونيستها صدق مىكند. با "كافر" دانستن آنها كشتارشان توجيه مىشود نه تنها براى حكومتيان، بلكه در همه ذهن هاى بىچون و چرا.

وقتى "گناه" قابل مجازات مىشود، اشكال آن هم در دين جستجو مىشود. با مجازات هائى چون سنگسار، زدن تازيانه، درآوردن چشم از حدقه و قطع اعضاى بدن آشنا هستيم. اما اشكال مجازات هاى اسلامى محدود به اينها نيست. كتب فقهى دست قاضى و حاكم را در تعيين اين اشكال باز گذاشته اند. مثلا تحريرالوسيله در كيفر عمل لواط آمده است “حاكم در كيفيت كشتن او اختيار دارد كه يا با شمشير گردن او را بزند، و يا دست و پايش را ببندد و از جاى بلندى مانند كوه به پايين بيندازد، و يا اينكه او را پاى ديوار قرار دهد و ديوار را به روى او خراب كند.” از مثله كردن هم سند بسيار داريم. نزديك ترين سند از نظر زمانى مربوط است به 150 سال پيش. در سال 1285 سران بابى به مرگى طوﻻنى و پردرد محكوم شدند در ملا عام. ابتدا آنها را در كوچه و بازار گرداندند. مردم در مسير راه به طرف آنها سنگ پرتاب مىكردند سپس آنها را به طرف شاه عبدالعظيم، جائى كه مجازات نهائى بايد به مرحله اجرا درمى آمد، بردند. در آنجا بدنشان را شمع آجين كردند يعنى در بدنشان حفره هائى ايجاد كرده و در آنها شمعهاى روشن قرار دادند و دست آخر با چهار تكه كردن بدنشان آنها را كشتند. علماى آن زمان با فتواهاى خود چنين مرگى را شرعى كردند.

همه اين مجازاتها در دو نكته مشترك هستند: اول ايجاد رنج و درد در جسم و روان قربانى تا نهايت تصور آدمى، دوم اجراى آن در ملاعام. در اين گونه مجازاتها مرگ هم بايد با درد توام باشد. در ايران تحت حكومت جمهورى اسلامى بسيارى از احكام مرگ با تازيانه همراه است. حال پرسش اين است چرا براى حاكمان و قاضيان تنها مرگ متهم كفايت نمىكند؟ و بعد آنگونه كه ادعا مىكنند آيا مجازات براى اجراى عدالت يا به قصد بازدارندگى از شيوع جنايت هاى بعدى نيست؟ (البته به فرض اينكه متهم مرتكب قتل يا جنايت شده باشد) اگر هدف اين است پس چرا كيفر خود در وحشىگرى و درنده خوئى از جرم پيشى مىگيرد؟

آرى واقعيت اين است كه جنايتى كه در اين گونه مجازاتها صورت مىگيرد نه تنها به مراتب از خود جرم خشن تر است بلكه با خونسردى، در آگاهى كامل، بدون ندامت و پشيمانى و مهمتر از اينها با آئينهاى خاصى همراه مىشود. در ايران اين آئينها رنگ مذهبى به خود مىگيرند. شدت مجازات هم دقيقا با مذهب ارتباط دارد. اين گونه مجازاتها بايد يادآور تصورى باشد كه در قران و ديگر كتب فقهى از جهنم وجود دارد. نه تنها »گناهكار« به شيوه شبه جهنمى مكافات مىشود، بلكه همچنين اين مجازاتها، كه در ملاعام و همراه با آئين هاى مذهبى به اجرا درمىآيد، اين كاركرد را نيز دارند كه جهنم را به مردم يادآورى كنند. اين مجازات ها با رنجى طوﻻنى و كشدار همراه هستند. جهنم هم با ابدى بودن دردش مشخص مىشود. آيا سنگسار، دوزخ را كه عذاب ابدى جسم است، يادآورى نمىكند؟

نكته قابل توجه ديگر در رابطه با اينگونه مجازات ها اين است كه روح نهفته در آن انتقام است. ميشل فوكو در كتاب »مراقبت و تنبيه«، پس از نشان دادن مجازات هاى سده 17 و 18 در اروپا، كه با عذاب شديد جسمى همراه بود، مىنويسد: "مجازات شيوه انتقام گيرى بود: هم شخصى و هم عمومى. چون نيروى جسمى، سياسى شاه به نوعى در قانون حضور داشت. قانون صرفا تمايل به منع كردن نداشت، بلكه مايل بود با تنبيه كسانى كه ممنوعيت هايش را زير پا گذاشته اند از تحقير اقتدارش انتقام بگيرد."

اگر تخلف از قوانين شاه تحقير اقتدار اوست، "گناه"، يعنى زيرپاگذاشتن قوانين الهى، هم به نوعى تحقير اقتدار خداست. پس مجازات انتقام خدا تلقى مىشود. در كيفر "گناه"، مثل زنا و لواط، مسئله انتقام گيرى شخصى در ميان نيست چون در اين موارد شاكى خصوصى وجود ندارد. پس آنچه كه در ميان است كيفرخواست الهى و انتقام خدائى است. مجازات هم بايد اثبات قدرت خدا باشد.

در ادامه به جنبه ديگرى از رابطه بين گناه و مجازات مىپردازم. اين بار نه خود گناه، بلكه احساس گناه و رابطه آن با مجازات مورد بررسى قرار مىگيرد. القاى احساس گناه، خود يكى از شيوه هاى مجازات است. در زندان هاى جمهورى اسلامى بود كه من تاثيرات ويرانگر احساس گناه را بر روان و شخصيت شناختم. براى تغيير رفتار و شخصيت زندانى ها ابتدا به آنها القا مىكردند كه آدم هاى پست و گناهكارى هستند. توبه بعد از تحميل اين باور ميسر مىشد. توبه دو پروسه در هم تنيده را شامل مىشد: ابتدا آگاهى به گناه، كه بايد با درد و عذاب سخت روحى توام مىشد و سپس جبران آن. براى "جبران گناه" عده اى از توابها را به چه جنايتهائى واداشتند!

حال مسئله را فراتر از ديوارهاى زندان و در حصار جامعه ببينيم. نه تنها در خانواده هاى شديدا مذهبى، بلكه در بسيارى از خانواده هايى هم كه سختگيرى زيادى نسبت به مذهب ندارند، افراد از همان ابتداى زندگىشان با ممنوعه ها و گناه ها آشنا مىشوند. بايدها و نبايدها. قصه هائى كه براى كودكان نقل مىشود، از جمله افسانه هاى مذهبى را در بر مى گيرد كه در آن عذابهاى زمينى و دوزخى به تصوير كشيده شده اند. اما بسيارى از اين ممنوعه ها و گناهان چيزى نيستند جز اميال و نيازهاى طبيعى بشرى و گريزناپذير. پس كودك هرچه بزرگتر مىشود، خود را در تار عنكبوتى وسوسه ها و چهره حقيقى زندگى مىيابد كه مىگويند گناه است. اميال جنسى به ويژه نقش بزرگى در ايجاد احساس گناه دارند. اما تنها نهاد خانواده نيست كه عضو خويش را »گناهكار« بار مى آورد. نهادهاى ديگر هم، از جمله نهاد آموزش و پرورش، با تاكيد بىرويه بر اخلاق در اين امر سهيم اند. در جمهورى اسلامى نهادهاى سياسى احساس گناه را سازماندهى مي كنند.

از نظر روانشناسى احساس گناه چيست؟ احساس گناه در ناخودآگاه شكل مىگيرد و بر طبق تعبير فرويد برآمدى است از "او" و "من ’ برتر". او" نماينده غرايز و "من ’ برتر" بيان فرهنگ و ارزشهاى اجتماعى است. "من"حاصل كشاكشهاى اين دو است. و عقده ها از همين كشاكش ها شكل مى گيرد. البته فرويد در اين جا احساس گناه را نه فقط از جنبه مذهب، بلكه با تعبيرى عام تر از آن در نظر دارد يعنى احساس تقصير. احساس تقصير يا در بحث ما احساس گناه با عذاب روحى و نوعى قصاص جوئى خشن آميخته است، تقاص آن مىتواند در شكل خودآزارى بروز كند. يعنى درونى كردن خشم و مجازاتى به سوى درون، جائيكه شخص در مقابل احساس گناه، خود را مطلقا ناتوان مىبيند. و خود را گناهكار ديدن يعنى درگيرى دائمى با فكر عذاب جهنم و خشم خدا و مجازات خود، محروم كردن خويش از شادىهاى زندگى و بدبينى نسبت به هر چه رنگ لذت دارد.

اما عذاب ناشى از حس گناه، وقتى به بيرون سرريز مىشود، دگرآزارى نتيجه آن است. براى فروكش كردن عذاب درونى، فرد يا جامعه قربانى مىجويد. اشخاص يا گروه هائى مظهر گناه (Südenbock) 1 قلمداد مىشوند. يا به تعبير خودمانى بلاگردان معرفى مىشوند تا آبى باشند بر آتش درون، وسيله اى كه ديگران خشم و خشونت خود را بر او متمركز مىكنند. و قربانى معموﻻ »غيرخودى« است. متعلق به آن "ديگرى "است. بيگانه است شايد متعلق به قومى غريب، مذهبى ديگر دارد يا اصلا ندارد. "خودى" معموﻻ قربانى نمىشود مگر آنكه حريم هاى ممنوعه را شكسته باشد. هر دو شكل خودآزارى و دگرآزارى با سركوب اميال يا انزجار و احساس گناه از داشتن اين اميال همراه است. سركوب احساسات و اميال مىتواند به پروراندن فرهنگ استبدادى و نظم استبدادى يارى رساند. ويلهم رايش در علت يابى پديد آمدن فاشيسم به كاركرد اجتماعى سركوب جنسى مىپردازد و نشان مىدهد كه ممنوعيت هاى اخلاقى و جنسى از همان دوران كودكى، انسانى ترسو و مطيع بار مى آورد و چنين تربيتى به ساخت اتوريته پذير منجر مىشود.

احساس گناه گاه تنها در ضمير خودآگاه انسان تظاهر مىيابد اما گاه از آن فراتر رفته به ناخودآگاه راه مىيابد. در مسيحيت آئينهائى هست كه مىتواند بار حس گناه را سبك كند. مثل آئينهاى اعتراف به گناه در مقابل كشيش. گوستاو يونگ روانكاوى را توسعه آئين اعتراف مىداند. خودتنبيهى هم يكى ديگر از آئينهائى است كه به سبك كردن بار گناه مىانجامد. خودتنبيهى كه در ميان مومنان مسيحى رواج داشت و شايد هنوز هم نشانه هائى از آن مانده باشد، به نوعى در مقابله با اين باور قرار دارد كه تنها نمايندگان خدا در روى زمين حق تنبيه گناهكار را دارند. اين آئين ها زمانى كاركرد دارند كه فرد به گناه خود آگاهى دارد. اما احساس گناه وقتى در ناخودآگاه شكل مىگيرد، بروز و تاثير آن بر رفتار فرد و جامعه از نوع تخريبى، انتقام جويانه و ساديستى است. در بحث ما، كه رابطه گناه با مجازات است، اين شكل بروز احساس گناه ، يعنى رانده شدن آن به ناخودآگاه، مد نظر است. براى نمونه و روشن شدن بحث تاملي پيرامون سنگسار مي كنيم.

چه مكانيسمهاى روانى انسانهائى را وامىدارد كه انسان ديگرى را كه نه او را مىشناسند و نه خصومت شخصى با وى دارند، در خاك كرده و با پرتاب سنگ مجازاتش كنند؟ اين سوال آزار دهنده مرا به ديدن فيلم مستند سنگسار كشاند. ياسى كه از ديدن اين فيلم دچارش شدم، عميق تر از آن چيزى بود كه شكنجه و سال هاى زندان در من گذاشته بود. موجودى را كه در گونى كرده بودند، كشان كشان آوردند و در خاك فرو كردند. از صداى ضجه اش مىشد فهميد كه قربانى يك زن است. مردانى برافروخته و با حالت هاى به شدت هيستريك، كه در دايره اى گرد آمده بودند، سنگسار را شروع كردند. در پرتاب سنگ به زنى كه نه چهره اش را مىديدند و نه هيئتش را، از هم پيشى مى گرفتند. جمعيت سنگ انداز هر لحظه برافروخته تر مي شد. گوئى تكانهاى نافرجام سر و گردن قربانى خشم آنها را تشديد مىكرد. تعدادشان كم نبود. صدها نفرى مىشدند. صحنه در يك مكان عمومى مثل خيابان نبود. مىشد تصور كرد كه مردانى كه به شركت در اين سنگ اندازى دعوت شده اند، از وابستگان حزب الله بوده باشند. حتما پيش از اين مراسم در مراسم ديگرى مثلا يك مراسم مذهبى داغ تحريك شده بودند. اما در هر حال اين صدها نفر جلاد حرفه اى نبودند. شايد هم داوطلبانه در اين مراسم تعذيب شركت مى كردند. چه بسا اين باور را به آنها القا كرده باشند كه اين عمل، فريضه دينىشان است و درخور پاداش اخروى.

اين اعتقادات و آموزشهاى دينى مىتوانند آنچه را كه به عمل درمىآيد، يعنى جنبه خودآگاه عمل را توجيه كنند اما براى توضيح جنبه هاى روانشناسانه و محرك هاى درونى شركت داوطلبانه در آئين جنايت كافى نيستند. به عبارت ديگر يك كمپلكس درونى عميق مىتواند كسى را به تعذيب و سنگسار ديگرى سوق دهد. براى سنگ انداز قطعا مسئله انتقام شخصى در ميان نيست. سنگ انداز قربانى خود را نمىشناسد. آيا عامل احساس گناه و عذاب وجدان مستمر ناشى از آن، آن نكته اى نيست كه سنگ انداز را با "گناه" زن قربانى تلاقى مىدهد؟ و گناه زن تخطى از قوانين اسلامى مربوط به روابط جنسى و زناشوئى است. گفتيم كه احساس گناه در امورى بار سنگين دارد كه بشر را از پرداختن به آن گريزى نيست. نيازهاى جنسى در اسلام و نيز ديگر مذاهب هميشه با تابوها و قوانين مواجه هستند. مىشود گفت كه براى كسانى كه فعال و غيرفعال در مراسم سنگ اندازى شركت مىكنند، قربانى آيينه اى است كه در او گناه خود را مىبينند و با ديدن او با گناه خويش كلنجار مىروند. مجازات او مجازات نيمه ى گناهكار خود است. پس هر چه مجازات خشن تر باشد، خودرا بيشتر تسكين مىدهند. اما اين به معناى آن نيست كه آنها خود را با قربانى هم هويت مىبينند يا به اصطﻼح خود را جاى قربانى مىگذارند. برعكس انزجار و نفرت خود را از گناه خويش در قربانى متمركز مىكنند و از درد او نه تنها متاثر نمىشوند بلكه احساس لذت و سبكى هم مىكنند. اين وجه اشتراك بين قربانى و گناه خويش چه بسا براى خود آنها پنهان باشد. آنچه آنها بر آن آگاه هستند و تبليغات و تهييجات هم آن را دامن مىزند، اين است كه آنها براى نابودى شر و گناه كه زندگى آنها و ديگران را تهديد مىكند، زن را سنگسار مىكنند. قربانيان سنگسار عمدتا زن هستند. زن در مذاهب و به ويژه در اسلام و فرهنگ اسلامى عامل فساد، وسوسه و گناه قلمداد مىشود. و به اين ترتيب مناسب ترين ابژه يا شى براى بار كردن شر در وجود او. در انجيل روايت شده است كه وقتى مسيح با سنگسار زن كه متهم به زنا بوده، مواجه مىشود خطاب به سنگ اندازان مىپرسد:"آيا در بين شما كسى هست كه گناه نكرده باشد؟" با اين پرسش جمعيت سنگ به دست دچار ترديد شده و عقب مىنشيند. غير از پيام مهر و انساندوستى اين روايت، جنبه ديگرى نيز در آن نهفته است. مسيح به گناهى كه در همه اعصار و جوامع مىتواند اتفاق بيفتد انگشت مىگذارد. مسيح با صراحت احساس گناه پنهان و نهفته در ضمير ناخودآگاه را به رخشان مىكشد. به بيان ديگر احساس گناهشان را از ناخودآگاه به خودآگاه ذهن فرامىخواند. و به اين ترتيب مردم را به داورى خودشان وادار مىكند.

نكته ديگر در مجازات هاى مذهبى، جنبه آئينى آن است كه نشان مىدهد مجازات تنها به قصد تنبيه و كيفر نيست. شلاق زنى و اعدام همراه با تعذيب و سنگسار كه در ملاعام صورت مىگيرد، بيش از مسئله تنبيه، بلكه نمايش قدرت است. و پيام آن ارعاب و بيهوده جلوه دادن چون و چرائى در قدرت پادشاهى يا الهى است. فوكو مىنويسد كه در اروپا اين آئينها با شكوه تمام به اجرا درمي آمد. "مجرم" در همراهى نظاميان و منشى دادگاه به ميدان بزرگ شهر آورده مىشد. همه اينها، اعدام در ملاعام را به چيزى بيش از نمايش عدالت مبدل مىساخت. اينها چيزى نبود جز نمايش قدرت. مردم در اين مراسم حق شركت داشتند: از طريق مشاهده و واكنش نسبت به آن. واكنش مردم عموما بصورت تف كردن و تائيد حكم بود. فوكو مىنويسد در قرن 18 بود كه عكس العمل مردم تغيير كرد. در ايران هم اعدام و شلاق زنى چه در عصر قاجار، كه از مراسم اعدام هاى همراه با تعذيب در آن دوره گزارش در دست است و چه در ايران تحت حكومت جمهورى اسﻼمى با آئينهايى همراه مىشود كه جنبه مذهبى دارد. از گزارش خانم شل، وابسته سفارت انگليس در ايران، از مراسم اعدام طوﻻنى بابيان در سال 1285، متوجه جنبه آئينى آن مىشويم. در كوچه و بازار گرداندن آنها، شمع آجين كردن شان و در نهايت تكه كردن بدنشان در ملاعام.

در جمهورى اسلامى ايران سنگسار، اعدام و تازيانه و حتى قطع دست با آئينهاى مذهبى صورت مىگيرد. آئين هاى اعدام با سردادن شعارهاى مذهبى همراه مىشود. در مورد اعدام زندانيان سياسى شعارهاى سياسى هم به آنها اضافه مىشود. پاسداران جوخه اعدام پيش از مراسم وضو مىگيرند و در حين زدن شلاق آيه هائى از قران زير لب زمزمه مىكنند. پاسداران بطور چرخشى در جوخه اعدام شركت مىكنند تا ثواب آن نصيب همگى شود. در اين آئين ها قربانى هم شركت داده مىشود. آنها را پيش از اعدام و حتى سنگسار غسل مىدهند. در عكسى كه بطور محرمانه از به دار آويختن يك زن ۵۲ ساله در تابستان 1380 گرفته شده است، او را در كنار دار در حال دعا و استغاثه مىبينيم. اين آئينها عموما در ملاعام صورت مىگيرد. شركت دادن مردم در اين آئينها اما يك شمشير دولبه است. هدف ايجاد فضاى ترس و عبرت آموزى ديگران است. در همين حال، اما، هيچ تضمينى وجود ندارد كه حضور دادن مردم در اين آئينها هميشه هدف حكومتگران را در بر داشته باشد. زمانى مىتواند اين، حتى به ضد خود بدل شود. فوكو مىنويسد: "در قرن هيجدهم واكنش مردم نسبت به قربانى تغيير كرد. حاﻻ ديگر محكوم مورد همدردى و حمايت قرار مىگرفت. اگر جمعيت دور قاپوق ازدحام مىكردند صرفا براى اين نبود كه شاهد رنجهاى محكوم باشند يا خشم جلاد را تحريك كنند. بلكه همچنين براى آن بود كه ناسزاهاى آن كسى را بشوند كه با لعن و نفرين كردن قضات و قوانين و قدرت مذهب، ديگر چيزى براى از دست دادن نداشت."

در ايران امروز هم حضور مردم در اين مراسم به معناى تائيد اين احكام نيست. در سال 1378 بنا بود در تهران نو، يكى از خيابان هاى پرجمعيت تهران، جوانى به دار آويخته شود كه در يك درگيرى لفظى با مامور بسيجى مرتكب قتل وى شده بود. جمعيت زيادى در محل گرد آمده بودند و جرثقيل، وسيله اى كه با آن بايد طناب دار باﻻ كشيده مي شد، در محل آماده بود. جمعيت هيجان و اضطراب داشت و اكثريت با اين آرزو در آنجا حضور يافته بود كه در آخرين لحظه جوان بخشوده شود. تعدادى كه توانسته بودند خود را به نزديك محل برسانند از خانواده مقتول مىخواستند كه جوان را ببخشايد. باﻻخره در آخرين لحظه خانواده رضايت داد و طناب دار ازگردن جوان كنار رفت.

شلاق زدن در ملاعام ، كه در تابستان 1381 در تهران شدت گرفته بود، با اعتراض مردم روبرو شد. تا جائيكه ماموران زيادى در محل حضور مىيافتند تا مانع واكنشهاى خشم آگين مردم شوند. اين اعتراضات باعث شد كه در جناح هاى اصلاح طلب حكومت نسبت به علنى بودن اينگونه مجازات ها مخالفت شود. مجلس و روزنامه هاى اصلاح طلب هم تنها به علنى بودن اين احكام بسنده كردند بدون آنكه نفس اين احكام تعذيبى مورد ترديد قرار گيرد. در همان زمان گسترش اعدام و سنگسار دو زن در زندان اوين مورد سكوت قرار گرفت.

آيا اعتراض مردم تنها به علنى بودن مجازات هاى اسلامى است يا اينكه نفس اين گونه مجازات ها مورد ترديدشان است؟ فشار دستگاه سركوب و وجود سانسور در رسانه هاى همگانى مانع آن است كه واكنشها و نظرات مردم در برخورد با اين سوال روشن شود. از طرف ديگر به دليل همين سانسور و سركوب، فضايى براى نقد و مخالفت با اين جنايتها به وجود نمىآيد.

با اين آرزو، كه چنين نقدى در آينده نزديك در جامعه مان صورت گيرد، مقاله را به پايان مىبرم.


پانويس:

1ـ اين واژه و سمبل از داستانى از انجيل عهد قديم برخاسته است. در روز آشتى، روحانى اعظم دستانش را بر سر يك بز اخوش مىگذارد و مىگويد تمام گناهان و خطاهاى قوم بنى اسرائيل بر اين بز منتقل شده است. سپس بز را در بيابان رها مىكنند و حيوان گناهان بنى اسرائيل را با خود مىبرد. بعدها اين سمبل در مورد نقشى كه يودا در مسيحيت دارد و همچنين نسبت دادن بلاها و مصيبتهاى جامعه به يهوديان بكار برده شد.

مراجع:

Dieter Weiss, Psychologie und Religion, Wurzburg, 1991 احمد وائلي، احكام زندان در اسلام، ترجمه محمد حسن بكائى ’ ويلهلم رايش، روانشناسي توده اي فاشيسم، چاپ سوئد Dariush Rejali, torture and modernity, 1994

© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS