برای دادخواهی، حقیقت و عدالت

| بازگشت به صفحه نخست
جستجو
بیداران
بهروز شيدا

(متن بلند خاطرات زندان های جمهوری ی اسلامي در يک نگاه)

به نقل از کابوس بلند درد

انتشارات باران

تخمين وسعت درد کساني که خاطرات خويش از زندان هاي جمهوري ي اسلامي را گفته اند يا نوشته اند، کار چندان ساده اي نيست؛ که تخمين محدوده اي است به وسعت همه ی توان فهم قاره ی خودآگاه و همه ی زوايای پنهان پهنه ی ناخودآگاه . وسعت بي مروتي ي قدرتمداران گاه چنان است که به دندان سبعيت جويده شده گان خود نيز همه ي ماجرا را به ياد نمي آورند. تعريف خاطرا ت زندان کار چندان ساده اي نيست. وسعت درد گاه چنان است که به ياد آوردن اش گلو مي سوزاند و به دل سپردن اش سينه مي ترکاند.

متن بلند خاطرات زندان هم صحنه ي احضار درد است و هم صحنه ي جست و جوي درمان. مجروح خاک زندان دل مي گشايد تا با ترسيم نکبت جهان قدرتمداران سينه سبک کند؛ درد اما چون به ياد مي آيد سينه از تکرار تصوير سيماي دوست سنگين مي شود. متن بلند خاطرات زندان از ترسيم تقابل نکبت جهان قدرتمداران و تصوير سيماي دوست رنگ مشترک مي گيرد. به عناصر اين رنگ مشترک خيره تر شويم.

١

نخستين عنصري که به متن بلند خاطرات زندان رنگ مي دهد، عنصر فراموش شده گي است. کنش زنداني در نخستين روزهاي دستگيري، در غياب همه ي چشم هاي مراقب رخ مي دهد؛ در غياب همه ي چشم هاي شاهد؛ در غياب همه ي چشم هاي داور. حس فراموش شده گي فرياد بي صدايي است که زير سقف کوتاه تنهايي مي پيچد. فراموش شده گي غياب مطلق در ذهن جهاني است که حتا امکان حضور آدمي بر پهنه ي خاک را دل بريده است؛ نبرد نابرابر با قدرتي که همه ي پيوندهاي قرباني با هستي را مي برد تا به او بگويد که هيچ کس نه صداي ستيز او را خواهد شنيد و نه زخم تن و دل او را دل خواهد سوزاند. فراموش شده گي محروميت ژرف زنداتي است از چشم پناه بخش دوست؛ محروميت ژرف يکي شورشي ي تنها که به هم دلي ي هيچ کس تکيه نمي تواند. فراموش شده گي زنداني را به صياد معناي هستي از دل زخم هاي تراژيک تبديل مي کند. فراموش شده گي به متن بلند خاطرات زندان سرشتي تراژيک مي بخشد؛ که آن کس که در مقابل خدايان شورش کش غريبانه نه مي گويد، معناي هستي ي خويش را در بحبوحه ي بي هم صدايي ها جست و جو مي کند. فراموش شده گي يعني قطع پيوند قرباني با جهاني که تنها صداي صاحبان قدرت در زير آسمان آن مي پيچد؛ جست و جوي معنا در دل ماجراي تراژيکي که روزي ديگر نوشته خواهد. فراموش شده گي بهاي "گام غلط" قهرمان يکي تراژدي است در مقابل زنجير به دستاني که جان هاي تنها را به منقار مرگ مي درند.

٢

در متن بلند خاطرات زندان حضور مرگ معناي انتخاب را برجسته مي کند. انتخاب مرگ گام بلند قهرمان يکي تراِژدي است در تقابل با جهاني که هم نوايي با قدرت معنا سوز را موعظه مي کند. حضور مرگ در خاطرات زندان اما، تنها تراژدي نمي آفريند که بر ساحت روان و پهنه ي جهان نقش ها مي زند؛ نقش هايي به رنگ تسليم و ستيز. حضور هميشه ي مرگ در کنار آدمي هم افسرده گي عميق مي آفريند و هم خشم بي بديل. افسرده گي ي عميق راه تسليم هموار مي کند؛ خشم بي بديل تا واکنشي حماسي تصعيد مي يابد. خشم زندانيان زندان هاي جمهوري اسلامي از مرگ آفريناني که جهان را رنگ خون زده اند. متن بلند خاطرات زندان را ساختي حماسي مي بخشد. در ماجراي حماسي؛ قهرمان اردوي نيکي حذف نيرويي را در سر دارد که جهان را به پليدي و مرگ و سياهي آلوده است. قهرمان حماسي نه در پي باز تعريف نيروي شر است، نه در جست و جوي راهي براي تغيير او و نه باورمند به کوچک ترين ذره ي روشن در وجود او. در يک ساخت حماسي هدف حذف نيروي شر است؛ حتا اگر قهرمان اردوي نيکي مجبور شود جان خويش را وديعه ي هدفي کند که مي پندارد در غياب او نيز تحقق خواهد يافت. در يک ساخت حماسي نه فرجام اردوي نيکي را مي توان تغيير داد و نه سرنوشت نيروي شر را؛ تنها مي توان رسم خويش کاري به جا آورد؛ اداي تکليف. در تراژدي پر ز تنهايي ي متن بلند خاطرات زندان نبردي حماسي جاري است؛ ميل زندانيان به حضور در خاطره ي تاريخ؛ ميل به ستايش اردوي نيکي از طريق مقاومت در مقابل سياهي ي اردوي شر.

٣

در متن بلند خاطرات زندان تنهايي هاي تراژيک و نبردهاي حماسي با يک ديگر مي آميزند تا آيين ره سپاري به سوي مرگ تبديل به آيين وداعي کيخسرو گونه شود. کيخسرو، عارف بي نياز شاه نامه، دل از جهان خاک کند، تخت و جامه و دستار به بازمانده گان بخشيد و خود به سوي جهان مينوي رفت. کيخسرو نماينده ي يک باور بود که تنها رفت؛ تنهاي تراژدي و جنگ آور حماسه که عارفانه رفت؛ خندان لبي که هزاران گريان پشت سر گذاشت. کيخسرو تا در دل دوست بماند اندوه وداع بر چهره نياورد. درمتن بلند خاطرات زندان قهرمان حماسه نبرد حماسي نمي تواند؛ که دست و پا بسته بر تخت تازيانه بسته شده است. در قفس بي روزن نشسته است، هم رزمان اش به خاک افتاده اند. براي قهرمان ميدان زندان چه گونه گي ي به سوي مرگ رفتن معناي هستي را مي سازد. در متني که در آن حضور در ميدان نبرد ترسيم نمي شود. دل کندن از جهان خاک نه تنها رسمي عرفاني که آييني حماسي نيز هست. در اين آيين آن کس که به سوي مرگ مي رود. به بازمانده گان دل مي دهد و آنان که به سوي او آغوش آخرين مي گشايد همه ي توان به کار مي گيرند تا بغض سنگين فرو خورند؛ وداعي کيخسروگونه. حضور هماره ي مرگ در زندان هاي جمهوري اسلامي هم آيين وداع مي سازد. هم سوگواري ي پنهان مي آفريند. متن بلند خاطرات زندان پر از چشماني است که آخرين لحظه هاي جهان را به بغضي فروخورده مي نگرند؛ پر از چشماني که از اشک ها پنهان تر شده اند. تا اين چشمان آفريده شوند اما شجاعت باطد بدل به نشان تقدس شود.

٤

در متن بلند خاطرات زندان، هم عناصر عرفاني جاري است، هم عناصر حماسي و هم عناصر تراژيک. عارف گونه گان، حماسه سازان و تراژدي آفرينان اما، ساخته نمي شوند. اگر رودررويي ي شچاعانه با دشمن رخ ندهد. شجاعت در متن بلند خاطرات زندان نه تنها ستايش بر مي انگيزد که همه ي ساخت خاطرات را مي سازد. راويان خاطرات زندان نه خويش را مي ستايند ونه تفاوت هاي نظري را برجسته مي کنند؛ که دروبين به سوي شجاعاني مي گردانند که زخم به تن مي خرند تا تن دوست ايمن بماند. در متن بلند خاطرات زندان، شجاعت آرزومندان هم در دل کندن عارفانه از خاک جهان پيدا است. هم در مقاومت حماسه گون در برابر درد تن و جان و هم در پذيرش تنهايي ي تراژيک. در خاطرات زندان هيچ کس جز بر مبناي شجاعت اش محک نمي خورد که شجاعان تنها دشمن را روي برنمي گردانند، که پيماني را که با دوست بسته اند به آزموني تلخ مي گذارند. قهرمانان متن بلند خاطرات زندان در آزموني درگيراند که در آن گزينش رهايي ي خويش به معناي به بندافکندن دوست است؛ آزموني که تنها شجاعاني که تارج تن را تاب مي آورند از آن سربلند بيرون مي آيند. در متن بلند خاطرات زندان، شجاعت يعني بنيان عرفان، چشم حماسه، دل تراژدي؛ شجاعت يعني تني که زخمي ي مهر به دوست نيست، تن نيست.

٥

در متن بلند خاطرات زندان، تن آدمي به جدال طلبيده مي شود تا توان روح محک خورد. شکنجه ي جسمي تنها ميزان دردپذيري تن را تعيين نمي کند که ميزان توان تحمل روح در مقابله با تحقير معناي هستي را نيز برملا کند. عمل شکنجه صحنه ي تقبل دو نيروي نابرابر است؛ صحنه ي تقابل دو خواست؛ خواست شکنجه کننده به غلبه بر تن شکنجه شونده به ياري ي آفرينش درد و ترس و خواست شکنجه شونده به اين که به تن خويش به مثابه تکه اي بيروني بنگرد؛ به مثابه تکه اي که حذف آن آرزو است. در روند شکنجه، شکنجه شونده به تکرار مرگ را آرزو مي کند و شکنجه کننده همه ي توانايي ي خيال را به کار مي گيرد تا روش هاي بکر آفرينش درد را بيابد. شکنجه پهنه ي کشمکش ميان خيال شيطاني و مقاومت فرا انساني است. تبلور اين کشمکش در قامت واژه ها و عبارت هاي بسيار در متن بلند خاطرات زندان مکرر است؛ بخشي از يک حافظه ي جمعي؛ شلاق، دست بند قپاني، جعبه، تابوت، قيامت، فوتبال، پازدن، دندان هاي خورد شده، پاهاي ورم کرده، دماغ هاي شکسته، مقاومت، فروپاشي، ندامت، شکنجه يعني آزمايش ميزان ايستاده گي ي آدمي در مقابل سنگيني ي شانه شکن وهن. در مقابل درد شکنجه نه بي نيازي ي عارفانه کفايت مي کند. نه باور به تقدس تکليف حماسي و نه پذيرش تنهايي ي تراژيک . در مقابل درد شکنجه ياد نگاه دوست بايد به مدد بيايد؛ قهر و مهر دوست. در متن بلند خاطرات زندان، درد از هراس قهر دوست تحمل مي شود و اندوه شکسته گي به اميد مهر دوست.

٦

درمتن بلند خاطرات زندان، حمله به حريم تن تنها به تازيانه و شکنج صورت نمي گيرد؛ که گاه جنسيت آدمي مورد تجاوز قرار مي گيرد تا بنيان هاي مرگ چيده شود. در متن بلند خاطرات زندان به بکارت دختران زنداني هجوم برده مي شود تا آن ها را راهي به بهشت خدا نباشد؛ برباد رفته گي ي تن تا روح ويران در آستان مرگ خاطره ي پرعفن تن جلاد را نيز در برابر چشم داشته باشد. در متن بلند خاطرات زندان اما، تجاوز تنها به مثابه هموارکننده ي راه مرگ حضور ندارد؛ که نشان درک مردسالارانه- ساديستي از رابطه ي جنسي هم هست؛ که نشان ميل به انباشتن فضا از حس گناه هم هست. در متن بلند خاطرات زندان، تجاوز به زنانه گي؛ مثلث ويراني ي تن، تخريب روح و حضور مرگ را ترسيم مي کند؛ عفونت غريب قدرت را.

٧

در متن بلند خاطرات زندان، زندانيان تواب حضوري گسترده دارند: ياوران شکنجه گران، دوستان برباد رفته ي شکنجه شده گان، بازنده گان، ويران شده گان. روايت ظهور و سقوط توابان و روايت دردناکي است؛ روايت آنان که به دام ترس جان سوز گرفتار آمده اند؛ به دام حس ويران کننده ي گناه، به دام اضطراب برخاسته از دوري از قدرت، به دام شقاوت بي مرز قدرتمداران. متن بلند خاطرات زندان در رودرويي با توابان در ملتقاي دل سوزي و خشم ايستاده است؛ در ملتقاي دل سوزي براي شکسته گاني که درگير ترس و درد و بي پناهي اند و خشم در مقابل بيعت کننده گان با جنايت؛ زخم زننده گان به تن دوست. در متن بلند خاطرات زندان، سرگذشت توابان سرگذشت غريبي است؛ سرگذشت کساني که در بحبوحه ي شعارهاي رعب آور و صحنه هاي پرخون و مرگ، تا ويراني ي خويش درمان کنند، در بي رحمي از جلاد سبقت مي گيرند؛ سرگذشت کساني که از شرم رودرويي با خويش از حقانيت قدرتمداران قصه ها مي گويند؛ سرگذشت کساني که تا جان تحقير شده و تنهاي خويش درمان کنند، در بي رحمي از جلاد سبقت مي گيرند؛ سرگذشت کساني که از شرم رودررويي با خويش به مسلخ مي برند. متن بلند خاطرات زندان در رودررويي با توابان در ملتقاي دل سوزي و خشم ايستاده است؛ دل سوزي به خاطر دوستاني که از هراس سبعيت جلادان به جان زخم عفوني خريدند و خشم در مقابل قربانياني که جامه ي جلاد پوشيده اند.

٨

در متن بلند خطرات زندان؛ تنها شکنجه ي خود تصوير نمي شود؛ که لحظه هاي سرشار از درد و اندوهي در مقابل نور مي آيد که صداي تازيانه بر تن دوست در گوش مي پيچد: لحظه هاي سرشار از درد و اندوهي که اندام دوست در مقابل جوخه آتش قرار مي گيرد؛ لحظه هاي سرشار از درد و اندوهي که تير خلاص بر شقيقه ي دوست شليک مي شود. در متن بلند خاطرات زندان، شکنجه ي روحي يعني تماشاي صحنه ي به يغما رفتن تن و جان دوست، يعني شنيدن صداي ناله ي دوست. در متن بلند خاطرات زندان، شکنجه ي روحي مجروح شدن عضوي از يک تن در برابرعضوي ديگر است؛ تجربه ي عمق بي انتهاي ناتواني در مقابل عمق بي انتهاي ناتواني ي دوست.

٩

در متن بلند خاطرات زندان، مرگ نه تنها فاجعه اي است که بر سينه مي نشيند يا دور گلو مي پيچد، که کابوسي است که به سماجت گرد بام و سر مي چرخد. زندان هاي جمهوري ي اسلامي به اتاق انتظار مرگ مي مانند. در متن بلند خاطرات زندان بسياراني به انتظار مرگ نشسته اند و به زوال جهان مي نگرند؛ که مرگ چون در چشم انداز مي آيد، همه ي آن روزها که گذشته اند؛ رنگ دل تنگي ي ژرف مي گيرند. جهان که رنگ وداع مي گيرد.، دست هاي مهرباني که جان سوز مي آفرينند. مرگ چون در چشم انداز مي آيد، همه ي وجود بدل به تهي ي مطلق مي شود. متن بلند خاطرات زندان، از کابوس مرگ نيز رنگ مي گيرد، از وداع جان سوز دوست و تصور وداع خويش از جهاني که جاپاي دوست بر آن مانده است.

١٠

ژاک لاکان فيلسوف و روان کاو فرانسوي، در راه تبيين چه گونه گي شخصيت آدمي، از مرحله اي به نام مرحله اي به نام مرحله ي آينه اي ياد مي کند. به گمان لاکان کودک در نخستين نگاه به آينه چنان از تصوير جسم تنهاي خويش به هراس مي افتد که جسم خويش را تکه اي از جسم مادر مي پندارد. با گذر زمان اما، کودک از مرحله ي آينه اي بر مي گذرد و راز تنهايي ي خويش را در مي يابد. لاکان کودکي را که در آينه مي نگرد دال مي خواند و تصوير او را مدلول. در مرحله ي آينه اي دال و مدلول در خيال کودک به وحدت رسيده اند؛ در مرحله ی جدايي اما، کودک به گسترده ي نظم نمادين زباني وارد مي شود؛ نظمي که بستر نام گذاري ها بر مبناي تقابل هاي دوتايي است؛ ايجاد مدلول هاي ثابت براي دال ها. به روايت لاکان اما، هيچ مدلول ثابتي براي هيچ دالي وجود ندارد؛ چه زمان سوژه ي استعلايي به سر آمده و دوران دال استعلايي آغاز شده است؛ دوران معناهاي متفاوت براي واژه هاي يکسان. ژاک لاکان دوران معناهاي ثابت را پايان يافته مي داند و از دال استعلايي سخن مي گويد. ما اما، در روبرويي با متن بلند خاطرات زندان؛ دال درد را در مدلول هاي مشترک مي خوانيم؛ فراموش شده گي، مرگ حماسي، مقاومت، تحقير، شکسته گي، شکنجه، زخم، وداع، اندوه دوست، غربت عارفانه، تنهايي ی تراژيک، شجاعت، هراس، سربلندي، خود درد. در متن بلند خاطرات زندان، مدلول استعلايي ي درد سايه گسترده است؛ جان هايي که مي افسرند، بغض هايي که مي شکفند، زخم هايي که مي سوزند، معصوميت هايي که آواي اندوه غرور مي خوانند؛ خود درد؛ تکرار ترجيع بند شعر يک نسل در گوش نسل هايي که شايد به آينه با چشم ديگري بنگرند.


© بیداران 2018 سايت با اسپيپ درست شده است بوسيله ى Cleverlink -- RSS